
برمه.....طوفان نارکیس...................تلفات..............................؟؟؟
هند..........بمب گذاری در جی پور..................تلفات................؟؟؟
ایران................. خشکسالی..... برنج کیلوئی....................... همه عالم دارن یه جوری بالاخره با یه چیزی دست و پنجه نرم میکنند اما ملت شهید پرور ایران به برکت........ هیچ غمی ندارن و وقتی از شهردار میپرسن شما با ترافیک چه میکنید در کمال خونسردی میگه سعی میکنم زمانم رو مدیریت کنم. یه کم زودتر راه می افتم و تنظیم میکنم که همه جلساتی که در طول روز دارم یه جا باشه....
جناب شهردار بانک نمیره تو صف پرداخت فیش آب و برق واسته....
شهردار خرید نمیره........
از همه مهمتر، شهردار جائی نباید کارت بزنه تا تاخیر از حقوقش کم کنه.....
راستی دیگه چه خبر؟
چند روز بعد هم یه راننده تاکسی دیدم که بساط کپسول و ماسک اکسیژنش رو صندلی عقب گذاشته بود و موقعی که داد میزد ولیعصر سینه اش آنچنان خس خسی میکرد که بیا و ببین....
کجا داریم میریم... یعنی وضع اونقدر خرابه که حتی این آدمها هم مجبورنند برای اینکه یه لقمه نون سر سفره زن و بچه شون ببرند با این وضع مسافر کشی کنند؟ یعنی اون بنیاد جانبازان چی نشده نتونسته یه شغل پشت میز نشینی که نیازی به خوردن این همه دود و دم و هی کلاچ و ترمز گرفتن نداشته باشه ، برای اینا جور کنه؟ شایدم جور کرده اما با این خرج و مخارج ، دخل و خرج اینها هم با هم جور در نمیاد.... احساس بدی دارم از این همه......
خوشحالی از اینکه میتونی خوشحالشون کنی...خوشحالی از اینکه میبینی بعد از دلخوری و ناراحتی و افسردگی ، با تو شادند........
خوشحالی..... از اینکه نمیدونن که وقتی ناراحت و افسرده و غمگینی... روی کسی حساب نمیکنی و کسی نیست که شادت کنه!!!
the heart dies
a slow death
shattering each hope
like leaves...n
until one day, there are non
no hopes
nothing remains
...
she paints her face to hide her face
her eyes are deep water
it is not for her to want
it is not for her to feel
she is the artiste of the floating world
she dances
she sings
she entertains you...n
whatever you want
the rest is shadows
the rest is secrets
you can not say to the sun "more sun" .n
or to the rain "less rain".n
we are the wives of nightfall
با اجازه از صاحبخونه..... اما پست باحالی بود....
من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون را گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.
فقط یک چیز من رو یک کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد.
یک روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برای انتخاب مدعوین عروسی به خانه آنها بروم.
سوار ماشینم شدم و وقتی به آنجا رسیدم ، او تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگر همین الان ۵۰۰ دلار به من بدهی ، بعدش حاضرم با تو ................!
من شوکه شده بودم و نمی توانستم حرف بزنم... او گفت: من میرم توی اتاق خواب ،اگر تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم . بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف درب ساختمان برگشتم و از خانه خارج شدم...
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!
پدر نامزدم من را در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون آمدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی توانستیم برای دخترمان پیدا کنیم... به خانواده ما خوش آمدی!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!
And did you go to your bed with a sweet lullaby,
And the sound of the guns in the night,
And did you dance in the fields, did you run for your life,
From the hell that came down from the sky?
On a Lebanese night, on a Lebanese night;
And now I'm standing at the chocolate shelf,
Under the sign that says, "Help Yourself"
If you really gotta have it,
then we really gotta sell it to ya
This is for people who say....n
When the valley's quiet with the snow,
And the train has one more mile to go,
To the station where my love will be,
She waits for me, she waits for me;
Don't look back, women in the red and black,
Don't look back, they're going to take your heart away,
I'm telling you don't look back, women in the red and black,
Don't look back, they're going to steal your heart away,
I should have known better;
The last time I cried, I could not believe it,
When I held on a face,
Staring at a soldier with his gun in the rain,
It was the face of a child, my child here asleep,
And the soldier who smiled, the man was me,
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh why, have you forsaken me?i
فقط تصور کن یه درصد ، نه نیم درصد ، نه یه اپسیلون درصد احتمال داشته باشه.... من از حالا دارم ذوق میکنم.... اشک میریزم...هیجان زده میشم.... یعنی ممکنه... ناجوانمردیه اگه فقط شایعه باشه... اگه نشه.... وایییی اما اگه بشه.... چند بار؟ یه بار...دوبار.... هزار بار.....
خطر!!!
آژیر خطر ما امروز ساعت ۸ خورد انگار.... ساعت ۹ عملا تا دفتر خزیدم....ساعت ۹:۳۰ هم آژیر سفید کشیده شد.... ابعاد ماجرا اونقدر وسیع بود که..... نصف شهر فهمیدند.... اون نصفه ای هم که نفهمیدند حتما بعدا میفهمند....
فقط یه نفر بود که در حالی که من بال بال میزدم و بالا پائین میپریدم و سکسکه میکردم با کمال خونسردی میگه: نترس. بادمجون بم آفت نداره.....
سری قبل زنگ زدم میگم: سلام اقای دکتر... میگه بالاخره این پدر سوخته پیدا شد؟؟؟؟ حالا کجا بوده؟
آخه من در جواب این سوال چی باید بگم؟
امروز هم زنگ زدم میگم سلام. آقای ددی میخواد با شما صحبت کنه...
میگه با چه زبونی؟
میخواستم بگم زرگری... اگه دوست نداری بندری... اگه خوشت نمیاد....ترکی.... فارسی هم که آخه بلد نیست حرف بزنه...
...
"از حالا جای همگی خالی"
جواب: بعله. ۵ تا هزار تومن!!!
نخندین. این مکالمه با یه ذره کم و زیاد دیروز بین من و اقای فروشنده رخ داد. بنده کانه یک انسان..... ۵ عدد کرم ابریشم برای دو طفلان خاله جان خریدم. فقط قیافه من رو تجسم کنید وقتی ۵ تا کرم رو ریخته تو کیسه و میده دست من و من بیچاره باید اینها رو از میدون تجریش تا خونه سالم میرسوندم.
به گزارش سایت هفت تیر به نقل ازسایت میدان زنان عصر روز یکشنبه، ۲۵ فروردین، ماموران یکی از گشت های ارشاد منطقه میدان هفتم تیر تهران، در کنار کنترل پوشش زنان و دختران رهگذر، ماموریت دیگری هم داشتند، آن هم بازرسی و تفتیش ساک های خرید زنان بود. حدود ساعت ۶ بعد از ظهر روز یکشنبه هر زنی که برای خرید به یکی از فروشگاه های پوشاک منطقه مراجعه و از آن لباسی خریداری می کرد، بلافاصله پس از خروج از مغازه باید آن را به ماموران پلیسی که مقابل در فروشگاه ایستاده بودند تحویل و در مورد خرید هر یک از لباس هایی که از نگاه ماموران پلیس «خارج از عرف» بود توضیح می داد.
به گفته یکی از شاهدان، ماموران پلیس با خارج کردن خریدهای شخصی زنان از کیسه ها و نمایش آن مقابل چشم های دیگر رهگذران با بررسی رنگ، مدل و طرح لباس ها زنان را «ارشاد» می کردند. فاجعه آنجا است که به دلیل کمبود ماموران پلیس زن برای بررسی همه خریدهای زنان در آن منطقه، ماموران پلیس مرد به کمک همکاران خود شتافتند و با قرار دادن زنان در صفی منظم آنها را دقایقی طولانی معطل می کردند تا ساک های خریدشان توسط ماموران زن مورد بررسی قرار گیرد. در غیر اینصورت اجازه تردد به آنها داده نمی شد!
شهروندان متعجب از این رفتار پلیس، بارها از ماموران پرسیدند:«اگر از نگاه شما ارائه اینگونه لباس ها خلاف است چرا با فروشندگان آنها برخورد نمی کنید؟» اما آنها هربار در کمال آرامش پاسخ دادند: «برخورد با فروشندگان وظیفه این یگان نیست»!
به هرحال برخود ماموران یکی از گشت ارشاد منطقه هفت تیر تهران، آنقدر عجیب و غیرقابل تصور بود که محمود سالارکیا، معاون انتظامی دادستان تهران را هم متعجب کند:« مگر می شود که نسبت به لباس خصوصی افراد نظر داد و آن را در مقابل چشمان نامحرمان نمایش داد، اگر اینگونه است، پس همه شهروندان مجرم هستند! موضوع پوشش و خريد آنچه را كه زنان مسلمان ايراني به آن احتياج دارد،مساله اي خصوصي است و هيچ فرد و گروهي حق اظهار نظر در آن را ندارد چه برسد به آنكه ماموران نيروي انتظامي آنچه كه مردم خريده اند را تفتيش و بازرسي كنند».
او سپس این جمله خود را کاملتر کرد و گفت:« تا زمانيكه پوشش شهروندان (زنان) در جامعه در معرض ديد عمومي و نامحرم قرار نگيرد،استفاده از انواع لباس ها در مدل ها و رنگ های مختلف ممنوعيت ندارد و رفتار ماموران براي پرس و جو از شهروندان كاملا خلاف قانون و تجاوز به حريم خصوصي افراد است».
سالاركيا با اشاره به صراحت قانون در مورد حريم خصوصي گفت:« تفتيش وسايل شهروندان تنها در مناطق امنيتي همچون فرودگاه ها و يا مراجع قضايي و انتظامي مجاز است، البته آن هم فقط جست و جو در موارد مشكوك و تفتيش ابزار خطرناك».
خبر به نقل از روزنامه اعتماد ملی و البته برین اینجا و نظرات بقیه رو در مورد این مطلب بخونید. مال بعضی ها خیلی باحاله.