
فکر کن زنگ زده میگه "میخوام برم استخر... اما یه استخری که بهم خوش بگذره... یه جا هست اما رئیسش باهام کنار نماید...هی ایراد میگیره که نکن نکن...حالا مگه من میخوام چه کار کنم؟ نهایتش یه شیرجه... چه ایرادی داره مگه؟ حالا از تو میپرسم تو چی میگی؟"
- میشه یکی به من بگه من چی باید بگم؟ آخه عقل هم خوب چیزیه مگه نه؟
پروشات!!!! اسمش رو چی گذاشته بودی؟ مستر کارپت؟
معلومه! خالی کردن کتابخونه!!!!!
اینکه این "هی" مذکور باید توانائی پروسس کردن داشته باشه که اون کلاف سردرگمی که من و تو توش گیر کرده خدائی هستیم رو بتونه از هم بشکافه و دور هم بپیچه بدون اینکه دست و پا گیرمون بشه...
اینکه گاهی وقتها این "هی" های مذکور در اشل های ناامید کننده ای خنگ از آب در میان و یا اینکه قدرت درکشون از قدرت درک گربه پشمالو سازمان کمتره و اونوقته که دلت میخواد همین "هی" هم نباشه...
به قول حنا این "هی" های مذکور واجب کفائی اند!!!! باحال گفته مگه نه!!!!
"داشتم براش تعریف میکردم که صبح کذائی روز یکشنبه چه اتفاق هائی افتاد و بر ما چه ها که نرفت...گفت معلوم بود این روزها قاطی میزنه...از پست های یه خطی و نا مربوط وبلاگش معلوم بود..."
اما من و تو که میدونیم چی مربوطه و چی نامربوط...مگه نه؟
مجی عزیززززززز... دستت درد نکنه....
viva "for love of the game"i
عقاید نو کانتی از آن من
شقایق نورماندی از آن تو
حلاوت و بی صبری از آن من
عشق پانزده سانتی از آن تو
زکاوت و رندی از آن ما
ماکارونی ، تمبر هندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما
قبری که به آن میخندی از آن ما
عقاید نو کانتی از آن من
شقایق نورماندی از آن تو
اسبتو کجا میبندی؟ آقای من!
به چی تو دل میخندی؟ کابوی من!
آقا به موئی بندی! سرور من!
خانم به چی پابندی؟ سرور من!
ز سفره چه میجوئی؟
با خودت چه میگوئی؟ خاتم من!
دیگه واسه چی میجوئی؟
آقا تو چه پرروئی! آدم من.
رکوع..... از آن ما
کپی "پدر خوانده" از آن ما
کلفتی پرونده از آن ما
انتقاد سازنده از آن ما
ملی پوش بازنده از آن ما
خلقت ناخوانده از آن ما
شاید که آینده از آن ما
شاید که آینده از آن ما
عقاید نو کانتی از آن ما
هر چی تو دلت خواندی از آن تو....
(محسن نامجو)
حالا همین چائی زغالی هم درجه بندی داره.... وقتی خودت رفته باشی چوبش رو کول گرفته باشی و با تبر به قیمت چقدر تاول کف دستت خردش کرده باشی و بعد با مکافاتی آتیش زده باشی به این چوب و خلاصه همه این پروسه رو طی کرده باشی برای اینکه چهار تا دونه زغال بریزی تو این سماور و چائی دم کنی و اونوقته که این چائی خوردن داره و آیییییییی حال میدههههههههههه!!!
با فابی پله ها رو میشمردیم... در مورد چهل تا پله ای که اون باید بکوبه و بره بالا چیزی نمیدونم اما در مورد من، خدا قبول کنه تا حالا خونه پرش بیستائی رو بالا رفتم و بماند که تو این بیست تا پله چه ها بر من رفته...اما این پله بیست و یکم عجب پله اعصاب خورد کنی از آب در اومده ... از یه طرف خوب و دوست داشتنیه و از یه طرف عذاب آور...
" شرایط سختیه...میدونم...برای من هم همین اندازه سخته... اما اگه قرار باشه همه ول کنند و برن دیگه اینجا چی ممکنه بمونه؟"
چطوری میشه یه حرفهائی رو زد بدون اینکه کسی ناراحت نشه و بهش بر نخوره؟ گاهی وقتها انگار راهی نداری غیر از ناراحت کردن و رنجوندن والا تا آخر عمرت غده میشه و میمونه تو گلوت که نگفتی...
خسته شدم از بعضی چیزها... از کشوندن یه لشکر آدم دنبال خودم و مدام به خودم گفتن که نه دارن لذت میبرن و در واقع اینطور نیست و شاید حتی دارن فحشت میدن که بابا از جون من چی میخوای؟ بذار به حال خودم باشم و من هنوز گریبانش رو گرفتم و میکشم که نه باید بیای... تو بیا قول میدم خوشت بیاد...
حالم گرفته است از اینکه همیشه نقش دختر پرروئه جمع رو بازی کنم و سنگ پای گروه باشم در حالی که همیشه لازم دارم یکی خودم رو هل بده و خودم دنبال یکی میگردم که پشتش قایم شم و بگم من برای چی بیام؟ من که اینها رو نمیشناسم؟
بابا بی انصاف...یه لحظه این فکر به ذهنت رسید که اون لحظه ای که میگی من برای چی بیام یه جورائی داری این بابائی که بهت میگه بیا رو سنگ رو یخ میکنی؟ که یه جورائی بهش بر میخوره که داری میگی من که اونجا کسی رو نمیشناسم؟ پس همینی که داره دعوتت میکنه چیه؟ کافی نیست؟ برای بازار گردی و خرید خوبه اما برای یه جا ساکت و آروم در جوارش نشستن خوب نیست؟ بعد وقتی میپرسی ناراحتی انتظار چه جوابی داری؟ این مدته هیچی یاد نگرفته باشم یاد گرفتم که سرم رو برای انتخاب های نه غلط (که من که باشم بگم یه تصمیم غلطه با درست) اما به ظاهر نادرست بقیه به درد نیارم و به دیوار نکوبم. که آخرش یا یه "به تو چه تحویل میگیرم" و یا جواب میگیرم که "همینی که هست" و خوب منم دوست ندارم به خاطر یه مساله ساده انتخاب کنم بین میخوای بخواه و نمیخوای هری... که آدم اینجور انتخاب ها نبودم و نیستم... اما هر چیزی حدی داره. مگه نه؟
به خدا ادعای بچه بودن و بچه موندن هنر نیست وقتی نتونی بزرگ باشی.وقتی نتونی اون جا که باید مناسب رفتار کنی ... تصمیم دارم بزرگ شم و وقتی مطمئن شدم که بلدم بزرگ باشم و اونجائی که لازمه بزرگونه رفتار کنم اونوقت دوباره برگردم به همین جائی که هستم و فقط خدا کنه یادم نره بچگی کردن و بچه بودن و بچه بازی در آوردن و با آب خالی مست کردن و یه هفته مست موندن...
خسته شدم از یدک کشیدن یه لشکر آدم و هل دادنشون... موندم کی باید من رو هل بده و یدک بکشه... یه جائی دیگه باید به طرفت بگی تا اینجا من کشیدمت...چطوره که یه کم هم تو منو بکشی ببینی چه مزه ای داره... هرچند منم آدمش نیستم که این وسط ترمز دستی بکشم و جفت پا قفل کنم رو ترمز و به ریش اونی بخندم که داره هل میده و عرق میریزه...
خسته ام از احساس همیشگی تحمیل کردن خودم... بالاخره یه جائی به این نتیجه میرسی که نکنه جدی جدی دارم خودم رو بهش تحمیل میکنم و جدی جدی داره فکر میکنه این چرا دست از سر من برنمیداره و نمیذاره به زندگیم برسم؟
خوب در دیار فرنگ به علت کثرت جک و جونور و البته این نکته که ما قصدی برای تحدید حدود نداشتیم تلاشی انجام نشد تا وقتی لونا اومد و ناخودآگاه حدود ما رو هم اون مشخص کرد...
اما خوب اینجا دیگه از این خبر ها نیست و بود و بود تا پیدا شدن موجودی لاغر و نحیف که همین الان تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم جینجر... بس که...
میشه یکی بگه به بچه گربه ای که نه کالباس دوست داره و نه پنیر چی باید داد؟ شاید هم ایراد از کالباس و پنیر ماست و جینجر گناهی نداره و هنوز طبعش به آت و آشغال خوری عادت نکرده اونجوری که ما عادت داریم...