تبليغاتX
Sunnaz
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
عقل اندازه گردو...
یک مکالمه از نوع آسمون ریسمون...

فکر کن زنگ زده میگه "میخوام برم استخر... اما یه استخری که بهم خوش بگذره... یه جا هست اما رئیسش باهام کنار نماید...هی ایراد میگیره که نکن نکن...حالا مگه من میخوام چه کار کنم؟ نهایتش یه شیرجه... چه ایرادی داره مگه؟ حالا از تو میپرسم تو چی میگی؟"

- میشه یکی به من بگه من چی باید بگم؟ آخه عقل هم خوب چیزیه مگه نه؟

پروشات!!!! اسمش رو چی گذاشته بودی؟ مستر کارپت؟

 

+ نوشته شده در 20:50 توسط ساناز
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
کاش
کاش عکس مود آدم رو هم نشون میداد!!!

 

+ نوشته شده در 20:46 توسط ساناز
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
وظیفه بی جا...
بدترین وظیفه ای که در جریان اسباب کشی میشه به عهده من گذاشت چی میتونه باشه؟

معلومه! خالی کردن کتابخونه!!!!!

 

+ نوشته شده در 18:32 توسط ساناز
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
جوابیه پست" برای هی مذکور" پروشات بانو!!!
یه عالمه حرف بود تو ذهنم اندر احوالات همین "هی" مذکور اما همه اش از اون مدل حرفهائیه که یه روز افتابی من و تو از ولیعصر تا ونک پشت سرش حرف بزنیم و خوش خوشک بیائیم بالا...

اینکه این "هی" مذکور باید توانائی پروسس کردن داشته باشه که اون کلاف سردرگمی که من و تو توش گیر کرده خدائی هستیم رو بتونه از هم بشکافه و دور هم بپیچه بدون اینکه دست و پا گیرمون بشه...

اینکه گاهی وقتها این "هی" های مذکور در اشل های ناامید کننده ای خنگ از آب در میان و یا اینکه قدرت درکشون از قدرت درک گربه پشمالو سازمان کمتره و اونوقته که دلت میخواد همین "هی" هم نباشه...

به قول حنا این "هی" های مذکور واجب کفائی اند!!!! باحال گفته مگه نه!!!!

 

+ نوشته شده در 15:43 توسط ساناز
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
در گوشی
گوشت رو بیار.... تو هیر و ویری اون روز یادم رفت برات بگم: 

"داشتم براش تعریف میکردم که صبح کذائی روز یکشنبه چه اتفاق هائی افتاد و بر ما چه ها که نرفت...گفت معلوم بود این روزها قاطی میزنه...از پست های یه خطی و نا مربوط وبلاگش معلوم بود..."

اما من و تو که میدونیم چی مربوطه و چی نامربوط...مگه نه؟

 

+ نوشته شده در 15:34 توسط ساناز
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
غرق در...
فکر کن وارد اتاقی بشی که ۳۰ هزار جلد کتاب داشته باشه... کتابخونه و مرکز اسناد هم نیست ها...نخیر...یه خونه شخصی با یه دریا کتاب و این قابلیت رو داری که یه روز بارونی تو یه مبل فرو بری و خودت رو غرق کنی بین همه این کتابها.... راستی یادم باشه بهش بگم دکور خونه اش یه مبل خیلی خیلی راحت کم داره...

 

+ نوشته شده در 15:31 توسط ساناز
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
و چنین گفت زرتشت...
بالاخره این بانو دفاع کرد و دست از سر کچل ما برداشت...خدائی اگه من جاش بودم این یه ماه آخر رو کتاب میکردم و میتونستم مطمئن هم باشم که حداقل به چاپ هفتم و هشتم برسه... اما همه چیز یه طرف و بیمارستان رفتن ما ساعت ۷ صبح روز دفاع طرف دیگه...و بر همگان واضح و مبرهن است که جماعت لژ نشین از پارازیت به دور نیستند و خوب اعتراضی هم وارد نیست...آخه این داور ها ما رو مردند تا به این دو نفر بیست بدهند...حالا هم که شیرینی میخواهیم و نمیدند.... 

 

+ نوشته شده در 15:29 توسط ساناز
دوشنبه چهارم آبان 1388
آن کیستی...آن چیستی
دیدی دلت میخواد گاهی که هیچی نشنوی و هیچی نبینی و هیچی نباشی...الان تو اون اشلم...

 

+ نوشته شده در 13:1 توسط ساناز
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
دل همگی بسوزه...

 

مجی عزیززززززز... دستت درد نکنه....

viva "for love of the game"i

 

+ نوشته شده در 10:29 توسط ساناز
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
ملت تو ما شدیم کوروش والا!!!!
پنج سال حبس برای این؟؟؟ خدائی باحاله...


عقاید نو کانتی از آن من

شقایق نورماندی از آن تو

 

حلاوت و بی صبری از آن من

عشق پانزده سانتی از آن تو

 

زکاوت و رندی از آن ما

ماکارونی ، تمبر هندی از آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که به آن میخندی از آن ما

 

عقاید نو کانتی از آن من

شقایق نورماندی از آن تو

 

اسبتو کجا میبندی؟ آقای من!

به چی تو دل میخندی؟ کابوی من!

آقا به موئی بندی! سرور من!

خانم به چی پابندی؟ سرور من!

 

ز سفره چه میجوئی؟

با خودت چه میگوئی؟ خاتم من!

دیگه واسه چی میجوئی؟

آقا تو چه پرروئی! آدم من.

 

رکوع..... از آن ما

کپی "پدر خوانده" از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما

انتقاد سازنده از آن ما

ملی پوش بازنده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما

شاید که آینده از آن ما

شاید که آینده از آن ما

 

عقاید نو کانتی از آن ما

هر چی تو دلت خواندی از آن تو....

(محسن نامجو)

 

+ نوشته شده در 10:26 توسط ساناز
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
بزرگ شدن یا نشدن
چند روز پیش به مادر خانومی میگفتم که اون روزی که یادم بمونه اول باید مسواک بزنم و بعد رژلب و نه برعکس احتمالا میتونم بگم که بزرگ شدم... فکر کنم باید خودم رو به روان پزشک نشون بدم.... آخه دیروز یادم بود اما امروز باز یادم رفت....

 

+ نوشته شده در 18:25 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
انتخاب ویژه سرآشپز
تاکو درست کردم امروز.... ها ها...غذای مکزیکی و جالب بود اونقدر تند شده بود که خودم نتونستم بخورم و اونهائی که میتونستند هر یه لقمه رو به زور یه لیوان آب فرو دادند و باز از رو نرفتند و به به کردند و ما نیز به قاعده بز اخفش سر تکان دادیم که بله بله....

 

+ نوشته شده در 17:2 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
رابطه میخ و پای لنگ...
یکی نیست بگه آخه بابا توئی که هیچی یادت نیست مگه آزار داری امتحان ثبت نام میکنی...اونم در حالی که میدونی قبول نمیشی... نه به اون موقع که تازه فارغ التحصیل بودیم و به قولی هنوز تنمون گرم و تازه ظرفیت کانون مرکز هم ۱۲۰۰ نفر بود و همه عالم و آدم امتحان دادند و هرکی بالاخره یه جا قبول شد و نه به حالا که نه ما تنمون گرمه و نه کانون دیگه اون ۱۲۰۰ نفر ظرفیت داره و الان دیگه رسیده به ۶۰۰ نفر... مردم آزاریه دیگه... یا در واقع خود آزاریه و انگار یه جورائی استرس کم داشتیم و ... همینه دیگه...  

 

+ نوشته شده در 17:0 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
چائی زغالی
تا حالا چائی تو سماور زغالی خوردین؟ در اینکه مزه این چائی کجا و اونی که روی اجاق گاز به صورت کاملا بی مزه و لوس تهیه میشه کجا هیچ شکی نیست و هیچ جای اعتراض هم نیست برای کسانی که خلاف این رو بخوان بگن.

حالا همین چائی زغالی هم درجه بندی داره.... وقتی خودت رفته باشی چوبش رو کول گرفته باشی و با تبر به قیمت چقدر تاول کف دستت خردش کرده باشی و بعد با مکافاتی آتیش زده باشی به این چوب و خلاصه همه این پروسه رو طی کرده باشی برای اینکه چهار تا دونه زغال بریزی تو این سماور و  چائی دم کنی و اونوقته که این چائی خوردن داره و آیییییییی حال میدههههههههههه!!!

 

+ نوشته شده در 16:53 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
ترک عادت
این داستان اینترنت کم سرعت و بی کیفیت عجب زغال خوبی شد اندر باب ترک عادت و اعتیاد ما بنکل!!!  حالا دیگه حتی ایمیل هم چک نمیکنم و اصلا انگار نه انگار...

 

+ نوشته شده در 16:42 توسط ساناز
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
راه پله

با فابی پله ها رو میشمردیم... در مورد چهل تا پله ای که اون باید بکوبه و بره بالا چیزی نمیدونم اما در مورد من، خدا قبول کنه تا حالا خونه پرش بیستائی رو بالا رفتم و بماند که تو این بیست تا پله چه ها بر من رفته...اما این پله بیست و یکم عجب پله اعصاب خورد کنی از آب در اومده ... از یه طرف خوب و دوست داشتنیه و از یه طرف عذاب آور...

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط ساناز
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
شهر ارواح
تا حالا به یه ده خالی از سکنه فکر کردی؟ فکر کردی که ممکنه چه شکلی باشه؟ دهی که مردمش خیلی ساده خونه هاشون رو ول کرده باشند... شاید هیچ وقت نفهمی چرا چون دیگه کسی اونجا نیست که به سوالات جواب بده... منظره ترسناکیه دیدن اون همه خونه خالی. بعضی هنوز سرپا و بعضی مخروبه... دوست داری همچین چیزی ببینی؟ دور نیست ها... نه نیازی به هیچکاک هست و نه استیفن کینگ و نه خیلی های دیگه....باور کن اصلا دور نیست... همین بیخ گوشمون...نه دور تر از همین جاده چالوسی که دل من و تو برای هزار چم و سیاه بیشه اش غنج میره... پل زنگوله بعد از یوش تو راه روبان...برو میرسی... فقط یادت باشه تنها نری..

 

+ نوشته شده در 11:19 توسط ساناز
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
حرف دل
دیدی گاهی وقتها میخوای حرفی بزنی اما نمیتونی...یا اینکه کسی نمیفهمه چی میگی...از اون حرفهائی که اگه نگی عقده میشه...بعد یهو یکی دیگه حرف دلت رو جوری ساده  و راحت میزنه که همه میفهمند و اونوقته که میتونی یه نفس عمیق بکشی...!!!

" شرایط سختیه...میدونم...برای من هم همین اندازه سخته... اما اگه قرار باشه همه ول کنند و برن دیگه اینجا چی ممکنه بمونه؟"

+ نوشته شده در 10:59 توسط ساناز
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
هذیانهای یک بز در خواب

چطوری میشه یه حرفهائی رو زد بدون اینکه کسی ناراحت نشه و بهش بر نخوره؟ گاهی وقتها انگار راهی نداری غیر از ناراحت کردن و رنجوندن والا تا آخر عمرت غده میشه و میمونه تو گلوت که نگفتی...

خسته شدم از بعضی چیزها... از کشوندن یه لشکر آدم دنبال خودم و مدام به خودم گفتن که نه دارن لذت میبرن و در واقع اینطور نیست و شاید حتی دارن فحشت میدن که بابا از جون من چی میخوای؟ بذار به حال خودم باشم و من هنوز گریبانش رو گرفتم و میکشم که نه باید بیای... تو بیا قول میدم خوشت بیاد...

حالم گرفته است از اینکه همیشه نقش دختر پرروئه جمع رو بازی کنم و سنگ پای گروه باشم در حالی که همیشه لازم دارم یکی خودم رو هل بده و خودم دنبال یکی میگردم که پشتش قایم شم و بگم من برای چی بیام؟ من که اینها رو نمیشناسم؟

بابا بی انصاف...یه لحظه این فکر به ذهنت رسید که اون لحظه ای که میگی من برای چی بیام یه جورائی داری این بابائی که بهت میگه بیا رو سنگ رو یخ میکنی؟ که یه جورائی بهش بر میخوره که داری میگی من که اونجا کسی رو نمیشناسم؟ پس همینی که داره دعوتت میکنه چیه؟ کافی نیست؟ برای بازار گردی و خرید خوبه اما برای یه جا ساکت و آروم در جوارش نشستن خوب نیست؟ بعد وقتی میپرسی ناراحتی انتظار چه جوابی داری؟ این مدته هیچی یاد نگرفته باشم یاد گرفتم که سرم رو برای انتخاب های نه غلط (که من که باشم بگم یه تصمیم غلطه با درست) اما به ظاهر نادرست بقیه به درد نیارم و به دیوار نکوبم. که آخرش یا یه "به تو چه تحویل میگیرم" و یا جواب میگیرم که "همینی که هست" و خوب منم دوست ندارم به خاطر یه مساله ساده انتخاب کنم بین میخوای بخواه و نمیخوای هری... که آدم اینجور انتخاب ها نبودم و نیستم... اما هر چیزی حدی داره. مگه نه؟

به خدا ادعای بچه بودن و بچه موندن هنر نیست وقتی نتونی بزرگ باشی.وقتی نتونی اون جا که باید مناسب رفتار کنی ... تصمیم دارم بزرگ شم و وقتی مطمئن شدم که بلدم بزرگ باشم و اونجائی که لازمه بزرگونه رفتار کنم اونوقت دوباره برگردم به همین جائی که هستم و فقط خدا کنه یادم نره بچگی کردن و بچه بودن و بچه بازی در آوردن و با آب خالی مست کردن و یه هفته مست موندن...

خسته شدم از یدک کشیدن یه لشکر آدم و هل دادنشون... موندم کی باید من رو هل بده و یدک بکشه... یه جائی دیگه باید به طرفت بگی تا اینجا من کشیدمت...چطوره که یه کم هم تو منو بکشی ببینی چه مزه ای داره... هرچند منم آدمش نیستم که این وسط ترمز دستی بکشم و جفت پا قفل کنم رو ترمز و به ریش اونی بخندم که داره هل میده و عرق میریزه...

خسته ام از احساس همیشگی تحمیل کردن خودم... بالاخره یه جائی به این نتیجه میرسی که نکنه جدی جدی دارم خودم رو بهش تحمیل میکنم و جدی جدی داره فکر میکنه این چرا دست از سر من برنمیداره و نمیذاره به زندگیم برسم؟

 

+ نوشته شده در 13:29 توسط ساناز
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
تحدید حدود
درست به قاعده جانورانی که برای تحدید محدوده خودشون و اینکه نشون بدن از کدوم خیابون تا کدوم درخت حوزه مسئولیت اونهاست و پای هر درخت ( روم به دیوار) کار خرابی میکنن... منم انگار هر جا که میرسم باید یه جوری نشون بدم که اینجا خونه من و کاشونه من و خلاصه محله منه...

خوب در دیار فرنگ به علت کثرت جک و جونور و البته این نکته که ما قصدی برای تحدید حدود نداشتیم تلاشی انجام نشد تا وقتی لونا اومد و ناخودآگاه حدود ما رو هم اون مشخص کرد...

اما خوب اینجا دیگه از این خبر ها نیست و بود و بود تا پیدا شدن موجودی لاغر و نحیف که همین الان تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم جینجر... بس که...

میشه یکی بگه به بچه گربه ای که نه کالباس دوست داره و نه پنیر چی باید داد؟ شاید هم ایراد از کالباس و پنیر ماست و جینجر گناهی نداره و هنوز طبعش به آت و آشغال خوری عادت نکرده اونجوری که ما عادت داریم...

 

+ نوشته شده در 9:38 توسط ساناز