
نطق بعد از دستور:
اول از همه اینکه: سانولی عزیزم، در رابطه با خراب کردن اصلا غصه اش رو نخور. کار چندان سختی نیست. خودم از پسش بر میام.
دوم اینکه: علیرغم تلاشهای بی امان من برای خراب کردن این بیچاره و البته با قدردانی از پشنهاد های سانولی عزیزم، مشکل دوربین حل شد. نتیجه اینکه یه خروار پست در راهه. همه هم با عکس
سوم اینکه: چقدر خوبه که ببینی اونهائی که اصلا فکرش رو هم نمیکنی که اهل خوندن بلاگ باشند، یهو یه نظری میدن که معلوم میشه جدی جدی نوشته هات رو میخونن. خاله جونم: ممنون. چشم. بعد از این بیشتر در مورد کافه ها و رستوران های جدید و خیلی چیزهای دیگه مینویسم. دو قلو ها رو از طرف من ماچ کنید. دلم براشون و البته برای شما یه ذره شده!!!
الف- رز بر خلاف اینکه شدیدا بانوی خلاف کار و منفی ای به عبارتی محسوب میشد، حجابش خیلی هم کامل بود بر عکس من.
ب- رز شاخ به شاخ شد با یه فقره درخت. حالا تحت تاثیر مواد یا الیاس یا...ولی من اگه خودم رو چشم نزنم، تا حالا از این سوتی ها نداده ام. بعد از این هم نخواهم داد...انشاء الله
ج- در این کشور رابطه بین هم- جنس- گرایان اصلا وجود نداره!!! یا یه چیزی تو این مایه ها. راست و دروغش گردن گوینده. ولی آقای دکتر پژوهان و الیاس حسابی برای همدیگه دل و قلوه رد و بدل میکردند.
د- این گزینه قبلی اصلا چه ربطی به ماجرا داشت؟
به نوشته اين رسانه ها، پرويز داودي در برابر اين سوال آقاي اردوغان كه چرا پروازها را دوباره بر قرار نمي كنيد، گفته است: «به اين دليل كه تصاوير زنان و دختران ايراني بدون پوشش اسلامي در حال شنا كردن در كنار دريا و يا در بارهاي مشروب فروشي، در مطبوعات و رسانه هاي تركيه منتشر شدند .»
به نوشته روزنامه اكشام در ادامه اين رايزني، ايران وعده داده پرواز به آنتاليا از سرگرفته شود؛ اما در اين راستا مقامات ايراني سه شرط را تعيين كردهاند. نخست: گردشگران زن ايراني در هتل هاي «حرم سلاميك» اقامت كنند كه اسلامي هستند، دوم آنكه از ورود زنان ايراني به بارهاي فروش مشروب و سواحل آنتاليا جلوگيري كنند و سوم هم: زنان ايراني به جاي بيكيني و مايوهاي معمول، حتي الامكان پوشش اسلامي داشته باشند .
و اما. موقعیت: جلو: راننده و یه حاج آقای شدیدا چاق و خپل ( کوتاه بود!!!) و سرخ و سفید. عقب: من ( پشت راننده) وسط یه آقا که به دلایل مذکور در بالا ترجیح داد در جوار من باشه تا به فضولیش ادامه بده. و کنار اون هم یه خانم.
و اما اصل مکالمه درست از جائی که من وارد شدم: ( طبق معمول نکت داخل پرانتز از نگارنده است. به گیرنده های خود دست نزنید.)
راننده: آخه حاجی اونها عرق هاشونم خوبه.
حاجی آقا: اونجا همه مسلمونند. ولی فقط یه ماه رمضون. همه از دختر و پسر نماز میخونند و روزه میگیرند. ۱۱ ماه بقیه سال همه چی تعطیل. حتی مسجد ها هم تعطیله ( تصور کنید مسجدی رو که فقط یه ماه باز باشه.)
راننده: حاجی اونها آخه بدنهاشون هم سالمه. ( چه ربطه به باز و بسته بودن مسجد داره)
حاجی آقا: تو هم اگه اون عرق ها رو میخوردی سالم میموندی. دو نوع الکل دارند. یکی اونهائی که شیشه شون سبزه. یکی اونهائی که زرده.

حاجی آقا: ما از اینجا مرداد رفتیم. تا ژوهانسبورگ تو آفریقای جنوبی ۹ ساعت راهه. اونجا برف میاومد!!!( تعداد علامت تعجب برمیگرده به تعجبی که تو صدای خود حاجی آقا موج میزد. حالا اینکه منبع تعجب چیه خدا میدونه. اینکه از اینجا تا اونجا ۹ ساعت راهه؟ اینکه تو مرداد با ۹ ساعت هواپیما سواری میشه به برف رسید؟ یا اینکه تو مرداد ماه تو افریقای جنوبی برف میاومد؟)
راننده: تو آفریقا؟ برف تو مرداد؟ ( کسی در مورد نیم کره شمالی و جنوبی چیزی نمیدونه؟ حاجی که احتمالا اصلا نمیدونه)
حاجی آقا: آره باور کن. رفتیم اونجا زرافه دیدیم. فیل دیدیم. قبیله ادم خوار ها هم رفتیم. ولی الان ده ساله که دیگه آدم نمیخورن. ( مطمئناً نمیخورند. چون اگه میخوردند محال بود از یه حاجی اقای گرد و قلنبه بگذرند)
سیزیف بالاخره موفق شد. و البته خوب مایه افتخار جامعه بلاگ نویسان داخل و خارج و اطراف و اکناف...
اصولا تنها چیزی که میشه گفت اینه که: ما منتظر دومیش هستیم. یه یا چیزی تو این مایه های.
به نقل از: فارس نیوز البته.

| |||
|
به گزارش خبرگزاري فارس، اين كتاب از شش فصل تشكيل شده است: جستاري در تعريف ترانه، دورهشناسي ترانهسرايي در ايران، قافيه در ترانه، وزن در ترانه، بديع در ترانه، سبكشناي ترانه | |||
برای همینه که میگن محیط مردانه است و حضور انسانهائی از جنس اناث موجب ملال... رفتم برای خودم چائی بریزم، میبینم در آبدارخانه، روی گازی که معمولا کتری و قوری هست، مقدار متنابهی زغال در حال سوختن و نمیدونم پختن و زغال شدنه. رو کردم به انسانهای مذکر موجود در ابدارخانه، میگم این چیه؟ میگه زغال. میخواستم بهش بگم نابغه. میدونم زغاله. منظورم اینه که چرا اینجاست؟ ولی خوب برای پرهیز از شنیدن انواع جوابهای پرت و پلا دیگه دنبال قضیه رو نگرفتم که وسط روز،در شلوغ ترین زمان ممکن این تعداد زغال روی گاز چه میکنه.
حالا جداً چه میکنه؟ البته بماند که با توجه به اتاق پائین که درش به حیات باز میشه و کنار استخر و......... منقل و وافوری و ..... چو دانی و پرسی سوالت خطاست
دیروز به مناسبت پایان ماه مبارک رمضان، شوالیه های میز گرد دور هم جمع شدند؛ البته با یه مهمون. و من فکر میکنم که کلیه اعمالی که یه دختر ۲۷ ساله ( درسته که سن واقعی با توجه به تست real age ۱۱ سال تخمین زده شده، ولی همه که این رو نمیدونند؟ ) نباید انجام بده رو تمام و کمال انجام دادم و اون بنده خدا که برای اولین بار این جمع رو میدید، به قول فابی احتمالا کاملا حالت دفاعی گرفته بود که اگه این دیوونه ها تصمیم گرفتند یهو بریزند سرش و به جای چیپس و پنیر و دسر مخصوص، اون رو بچشند، بتونه از خودش دفاع کنه. ولی خوب بماند، دیروز اونقدر بچه گی کردم که عقده های سر گشاده و سرنگشاده چندین و چند وقتم خالی شد و احتمالا برای یک یا دو ماه آینده میتونم مثل یک بانوی متشخص ( البته تا حدودی) عمل کنم.
متاسفانه در اون لحظه تاریخی اونقدر سرگرم قیافه فابی و حنا بودم که بررسی قیافه مهمون بخت برگشته رو از دست دادم که یه دختر خانم برای تلفن زدن میره بیرون و بعد با یه گربه سیاه نرم پشمالو، از همون ها که عکسش این زیر میرا هست برمیگرده. اونم تو کافی شاپی که احتمالا ما اولین مشتریش از هر لحاظ بودیم و اون بیچاره ها احتمالا بعد از رفتن ما، از وارد شدن به بازار کافی شاپ گردانی احتمالا کاملا پشیمون و نادم شده اند. البته گربهه رو تو نبردم. فقط از بیرون در به بقیه شوالیه ها نشونش دادم و خوب دوستان هم عکس العملی کاملا در خور شوالیه های قرن نوزده نشون دادند!!!
نشان به آن نشان که در مجتمع A.S.P دیشب دیوانه ای دنبال دیوانه ای دیگه کرده بود که الان دست گربه ایم رو میمالم بهت.
دیشب بعد از همه این حرفها فابی حرف خوبی زد. "خدایا مارو ببخش که این همه خوشیم ولی بازم شکایت میکنیم"!!! راست میگفت. دیروز خیلی خوش گذشت.
اون وقت اعتراض میکنیم وقتی ملل غربی، بهمون میگن وحشی. حالا من به هزار و شونصد سال پیش کار ندارم ولی آخه وانمود کردن به خوردن آدم حالا چه به صورت نمادین یا به صورت غیر نمادین، اونم الان، مگه غیر از توحش چیز دیگه ای هم میتونه باشه؟ بماند که خوردن کله یه گوسفند ، اونم درسته و بدون هیچ اغماضی نسبت به هیچ یک از اعضاء، چندان دست کمی از همون توحش مذکور نداره!!!
داشتم فکر میکردم بیچاره درخت های منطقه که بعد از شبهای احیاء هر سال احتمالا کاملا کچل شده اند. چون کافیه تو یه دهی یا روستائی ده نفر حاجتمند وجود داشته باشه و هر کسی هم دو یا سه تا حاجت داشته باشه و خودتون حساب کنید که چه خواهد شد.
نمیدونم چرا ما آدمها عادت کردیم که برای نیازهامون از بقیه مایه بذاریم. حقا که اون جوک نازنین خوب حق مطلب رو ادا میکنه که :"یه همشهری نذر میکنه که اگه کنکور قبول شه، مادرش رو پیاده بفرسته کربلا". خانواده ای برای بچه دار شدن نذر میکنند که اگه بچه دار شدند و بچه پسر بود، اون پسر تا بیست سال محرم سرش رو از ته بتراشه و قمه بزنه. یکی نیست بگه، پدرت خوب. مادرت خوب. این کار اگه خوبه، چرا خودت انجامش نمیدی. اگه گفتن این ذکر خاص چهل بار به روا شدن حاجت قراره کمک کنه، خوب چرا آدم نیاد به جای ۴۰ تا برگ درخت، مثلا چهل تا از موهای سرش رو دونه دونه بکنه و هر دفعه هم اون ذکر رو بگه. اینجوری درد اون مو کندنها هم یادش میمونه و قتی حاجتش روا شد، لااقل قدرش رو میدونه. فقط این وسط یه فکری به حال اون رودخونه باید کرد و این همه موئی که خلق الله قراره توش بریزند...
هیجان window shopping همیشه خیلی بیشتر از خرید کردنه. اینکه مردم رو ببینی بدون اینکه متوجهت بشن و بتونی در مورد رفتارشون، نوع نگاه کردنشون، حرکت هاشون قضاوت کنی بدون اینکه کسی برنجه یا به کسی بر بخوره.
چند روز پیش بعد از هزار و قرنی گذرم افتاده بود به میدون ولیعصر. یکی از اون جاهائی که جون میده برای دید زدن مردم. خوب منم که عاشق اینکارم و این دفعه مورد خیلی خوبی هم یافتم. جلوی من یه اقای جوونی که کُرد هم بود داشت راه میرفت. از این شلوار کردی ها و پیراهن ها و کمربند هائی که در واقع شالیه و دور کمر میبندند و ریش ریش داره. لباسش خاکستری و اون شال دور کمرش سبز تیره. شدیدا محلی. ولی چند تا چیز شدیدا جلب توجه میکرد. یکی کیف لپ تاپی بود که با خودش حمل میکرد و دیگه اینکه صورتش کاملا shave کرده بود و از این ریش های پرفسوری داشت. و از همه مهم تر اینکه اونقدر با غرور و اعتماد به نفس راه میرفت که فکر میکنم اگه به جای اون لباس محلی کت و شلوار میپوشید، احتمالا نه تنها پرستیژش به هم میخورد. بلکه شاید قیافه اش مسخره هم میشد. خلاصه که لذت بردم از اینکه یه نفر هست که تا این حد به اون چیزی که هست افتخار میکنه. ( چقدر این پست پر از کلمات انگلیسی و غیر فارسی شد. فکر کنم یه کم از اون اقاهه یاد بگیرم بد نباشه. بالاخره فارسی زبان ناقصی نیست. فکر کنم همه این کلمات خارجکی، یه معادلی داشته باشه)





عکس این پست به دلیل ( بی خیال دلیل) به قول یکی به دلیل به هم ریختن ظاهر اینجا حذف شد
فکر کنم چیزی نگم خیلی بهتر باشه...
اون روز پروشات به من میگفت: هر چی من ( یعنی پروشات)، هر کدوم از بلاگ هام یه مدله و مطالبشون با هم فرق داره، تو ( یعنی من، پودل ناز) همه بلاگ هات عین همه و هر جا که میری آسمان یه شکله و از این حرفها. خوب اینم حرفیه.
البته خوب همین الان این پست قرار نیست در منزل اصلی به نمایش در بیاد. چرا؟ خدا میدونه...
ولی این تفکرات جدید، یه جورائی برای خودشون دارن رژه میرن و هر چند وقت چشمکی هم صادر میکنند که منم ببین و به قاعده شیاطین عصر حجر هی سعی در وسوسه و این حرفها داره. حالا اینکه چه زمان و در چه شرایطی موفق خواهد شد، خدا عالمه. احتمالا اگه الان یه تست اعتیاد بدم، به جای ۸۰٪ سابق احتمالا یه چیزی تو مایه های ۱۲۰- ۱۳۰ ٪ در میاد. اون موقع دو تا بلاگ بود و همین الان که در خدمت شما هستم با احتساب افکار شیطانی این آخریه، میکنه به عبارت دو بر یک، هفت از نه کم ضرب در چهارشنبه منهای ۲۷ یه چیزی تو مایه های ۴. خدا بده برکت
اعتراف یا جواب شکایت: اصلا خودتون رو ناراحت نکنید. اول اینکه اگه بلاگ من اینجا یسته شد، حق اعتراض ندارم و میتونید مطمئن باشید که بالاخره صبر هر کسی حدی داره. و چون شدیدا انسان منصفی هستم، و البته به فکر بقیه، برای اینکه جناب شیرازی به زحمت نیافته، خودم در همین جا جواب خودم رو میدم که: کارت دعوت که برات نفرستادن. میتونی بری.
نتیجه اخلاقی: بلاگر یه روز در میون باز میشه و نمیشه. از ماست که بر ماست. شایدم بر دوغ و کره و پنیر باشه. پس با همه این ها میسازیم و همچنان مینویسیم. چه اینجا و چه اونجا. خونه خاله کدوم وره؟ از این وره. از اون وره...
korosh 37 sal sen daram dar canada vancover zendegy mikunam tasmim beh ezdevaj daram masyhy hastam dar sorateh tamaul bashmareh haye zyr tamas begyryd001604
va azyzany keh az iran tamas migyrand mitavanand ba en shumareh tamas begyrand ageh az tehran zang bezanyd kafy ast 23 98 11 28 ra begirid va agar az sharetan tamas migiryd 021 23 98 11 28 ra begyrid
va ya javab ra beh adress koroshshahed@yahoo.com emil kunid az tamasetan mamnon korosh
فقط چند تا ابر ناقابل میتونند چنین تغییر ایجاد کنند و هوا خیلی یهوئی و الکی الکی بوی پائیز بگیره و از اوج گرما پرت بشی به پائیز... و اونقدر خنک بشه که یه جورائی خوش خوشانت بشه که داری پیاده برای خودت گز میکنی، حتی اگه میدونی که دیرت شده... این وسط last christmass جرج مایکل و البته I am sailing هم دیگه نور علی نوره و اونقدر دلت شمال میخواد که نگو. یه عالمه جنگل و بوی نم و رطوبت و مه. نمیدونم چرا هر وقت هوا ابری میشه من یه عالمه احساس های خوب بهم دست میده. احساس میکنم قدم بلند تر میشه ( چقدر هم که احتیاج دارم). احساس میکنم خوشتیپ تر میشم و خیلی احساس های دیگه... خلاصه که یه عالمه این حال و هوای ابری رو دوست دارم و باهاش به قولی شدیدا حال میکنم. تازه این در شرایطیه که بنا بر روایات فکر نکنم چندان معتبر، عنصر حاکم بر وجود این پودل ناز باده و نه ابر و بارون...
فکر کن، نشستی پشت میزت و داری برای خودت با یه فنجون چائی حال میکنی. مهمانی میرسه که شدیدا حاج اقا تشریف داره و دمبش به دمب بنیاد شهید و خیلی های دیگه بسته شده و پشتش از این لحاظ گرم و میدونم که همتون حداقل یه بار هم که شده ( متاسفانه- متاسفانه) سراغش رفتید و خیلی هاتون هم به احتمال زیاد ندانسته. خلاصه که ما ازش فراری. بماند. حاج اقا در حال بالا اومدن از پله ها و ساناز پشت میز داره سعی میکنه یه کم حجابش رو به حالت اسلامی دربیاره و حاج اقا در حین خوش و بش کردن میگه قبول باشه و ساناز اول یه نگاه به لیوانش میکنه، یه نگاه به حاج اقا بعد اول میپرسه چی؟ بعد خنده اش میگیره، بعد میگه آها.مال شما هم همینطور!!! اونم در حالی که میدونم الان که داره میره پیش ددی، ددی تازه داره قهوه ساعت ۱۱ش رو میخوره و اونم احتمالا باید فنجون قهوه رو یه جائی بچپونه. امیدوارم سوتی نده، اونم که بدتر از من گیج تو این مسائل!!!
دوم: ۱۵ روز از این ماه مبارک گذشته و سوتی های من داره سر به فلک میذاره. دو سه بار شده که به جای قبول باشه گفتم مبارک باشه و ایراد اینجاست که اگه خودم بعدش ریسه نرم، یارو احتمالا نمیفهمه ولی خوب دیگه. من که میگم اگه وسط دریا خنده ام بگیره، احتمالا غرق میشم!!!
سوم: بلاگر بازم باز نمیشه. احتمالا همه اینها از کرامات شخص شخیص پارس آن لاینه که سرویس ADSL ما رو تامین میکنه. نمیدونم این پارس آن لاین چه دشمنی ای با بلاگر داره!!! ولی من از رو نمیرم. یا پارس آن لاین رو از رو میبرم یا نمیدونم چی. نمیتونم تهدید کنم که یا دیگه نمینویسم. چون آدمی که ۸۰٪ مهتاد بدبخت انگل جامعه شد که با یه تهدید ساده نمیتونه بگه: خوب باشه من دیگه نیستم. چون اونوقت دیگه مهتاد نیست!!!
با اجازه صاحبخونه:
خطاب به خردورزان فیل- طر کن: من با فیل- طر شدن سایتهای صکصی مشکل ندارم، به خاطر اینکه ما نسوان خودمون صکص سرخود هستیم و سرمنشا جمیع گناهان از ازل تا به ابد و چندان احتیاجی به سایتهای صکصی پیدا نمیکنیم. فیل- طر شدن سایت های سیاسی هم قابل درکه و البته چون به عقل خودمون اعتماد داریم فیل- طر این سایت ها هم چندان مهم نیست. چیزی که من نمی فهمام فیل- طراسیون سایتهایی هستش که با هیچ عقل و منطق انسانی جور درنمیاد.
آخه آزار دارین بلاگاسپات رو ول میکنین و کامنتدونیهاش رو فیل- طر میکنین؟
آزار دارین بلاگرولینگ رو میبندین؟
آزار دارین که با قطع و وصل کردن مکرر اینترنت و شلکن سفتکن بازی در فیل- طراسیون روی باقیماندهی ناچیز اعصاب ما میرین؟
اینها اگه اسماش آزار نیست پس چیه؟
و شما اگه رواننژند نیستین پس مشکلتون چیه؟
*** خدائی خیلی متن باحالیه. دست نویسنده و پزنده اش درد نکنه.
تعمیرکار: خانم چی شده؟
ساناز: کاغذ توش گیر کرده.
تعمیرکار: کجاش؟
ساناز: توش.
تعمیرکار با خنده: خانم ، خوب کاغذ معمولا توی دستگاه گیر میکنه. نه بیرونش.
ساناز در حالی که انگار اصلا گوش نداده: نه!!! توش دیگه. بوق بوق بوق!!!
ادامه مکالمه به علت افتادن دوزاری ساناز و غرق شدنش از خنده تا چند دقیقه قابل تشخیص نیست.
***
دوم: ساناز به نگهبان شدیدا لر دفتر:
- آقا عثمان؟ ببین اون دقمه گرمزه سبز شده؟
تو اتوبوس نشستی و با یه خروار کاغذ و نوشته مشغولی. فردا اول مهره و حواست همه جا هست غیر از اون چیزی که داری میخونی. صدای پچ پچ مردم هم پس زمینه فکرهات شده. از وسط همه این زمزمه ها، یه صدا بدجوری داره سعی میکنه خودش رو بهت برسونه. صدای رادیوی اتوبوسه:
یار دبستانی من.
با من و همراه منی.
چوب الف بر سر ما
مشت من و آه منی
حک شده اسم منو و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو سر ما
یاد همه چی می افتی غیر از اول مهر. یاد اون روزهائی که بزن بزن شد. اون روزهائی که قبل از رفتن دانشگاه ۵-۶ تا روزنامه میخریدی میبردی دانشگاه. اون روزی که استاد صفائی، رئیس دفتر خاتمی، کتک خورده اومد سر کلاس. اون روزی که رفتی دانشگاه تهران و کتک خوردی. اون روزی که با پروشات سوار ماشین شدی، یار دبستانی گذاشتی و جلوی یه عالمه مامور هی بالا پائین رفتی و لرزیدی که الان میگیرنت. یاد نواری افتادی که گمش کردی و حالا افسوسش رو میخوری.
از تنهائی مگریز
به تنهائی مگریز
گه گاه آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده