تبليغاتX
sunnaz
دوشنبه سی ام مهر 1386
فضولی موقوف
داشتم میرفتم خونه. تو پارکینگ پائینی ( آخه پارکینگ ما دو طبقه است) دو تاگربه دیدم. یکی پشمالوی سابق خودمون بود و یکی هم یه گربه خیلی گنده که تنها اسمی که برازنده شه نره خر زرده. آخه هم خیلی گنده است. هم خیلی زشته. هم خیلی زرد . وقتی هم که راه میره، انگار شدیدا غرور خود ببر بینی داره. همچین راه میره که نگو. خلاصه که اصلا گربه دلچسبی نیست. صداهائی که بگوش میرسید خبر از یه دعوای اساسی داشت. همچین به هم براق میشدن که بیا و ببین. دمهاشون پهن و کلفت شده بود و پشت ها خم و موها سیخ. زرده هی جلو میرفت و پشمالو عقب. خیلی دلم میخواست ببینم آخرش چی میشه. پس یواشکی که مزاحم دعواشون نشم رفتم پائین. ولی اون چیزی که دیدم اصلا اون چیزی نبود که انتظار داشتم. من تا حالا فکر میکردم جفت اینا نر هستند. نگو یکیشون ماده بود  ( احتمالا پشمالو) و خوب اون صدا ها هم اصلا نشان دعوا نبود. وقتی رسیدم دماغهاشون رو چسبونده بودند به هم و به عبارتی یک داشت خودش رو برای اون یکی لوس میکرد. ولی نمیدونم از کجا به وجود خروس بی محلی مثل من پی بردند و فوری جفتشون برگشتند من رو نگاه کردند. جوری که خودم خجالت کشیدم و خیلی سریع فلنگ رو بستم!!! اینم عاقبت فضولی تو دعوای گربه ها
+ نوشته شده در 15:4 توسط ساناز
دوشنبه سی ام مهر 1386
غصه
یه خروار عکس دارم برای گذاشتن در این صفحه. ولی متاسفانه دوربینم یا داره شهید میشه. یا شهید شده و من خبر ندارم یا خودم شهید شدم و دوربینم خبر نداره. خلاصه که نمیتونم دوربین رو به کامپایاتور متصل بنمایم. یا ایراد از کابل دوربینه. یا از خود دوربین. یا کامپایاتور های محل کار و منزل. خلاصه که شدیدا در غصه بسر میبرم.التماس دعا بیشتر برای دوربینم. خودم که کارم از این حرفها گذشته... 

 

نطق بعد از دستور:

اول از همه اینکه: سانولی عزیزم، در رابطه با خراب کردن اصلا غصه اش رو نخور. کار چندان سختی نیست. خودم از پسش بر میام.

دوم اینکه: علیرغم تلاشهای بی امان من برای خراب کردن این بیچاره و البته با قدردانی از پشنهاد های سانولی عزیزم، مشکل دوربین حل شد. نتیجه اینکه یه خروار پست در راهه. همه هم با عکس

سوم اینکه: چقدر خوبه که ببینی اونهائی که اصلا فکرش رو هم نمیکنی که اهل خوندن بلاگ باشند، یهو یه نظری میدن که معلوم میشه جدی جدی نوشته هات رو میخونن. خاله جونم: ممنون. چشم. بعد از این بیشتر در مورد کافه ها و رستوران های جدید و خیلی چیزهای دیگه مینویسم. دو قلو ها رو از طرف من ماچ کنید. دلم براشون و البته برای شما یه ذره شده!!!

+ نوشته شده در 12:42 توسط ساناز
دوشنبه سی ام مهر 1386
رابطه من و الیاس
همراه مادر خانومی برای خرید رفته بودیم بیرون. موتور سواری از کنارمون رد شد و یهو پسره برگشته رو به من داد میزنه : سلام رز، گل من!!! البته ما کلی خندیدیم. ولی چه شباهتی بین من و رز وجود داشت؟ یا چرا اون جناب فکر کرد که خیلی شبیه الیاسه؟؟؟ خلاصه که پیدا کنید شباهت بین من و پرتقال فروش رو:

الف- رز بر خلاف اینکه شدیدا بانوی خلاف کار و منفی ای به عبارتی محسوب میشد، حجابش خیلی هم کامل بود بر عکس من.

ب- رز شاخ به شاخ شد با یه فقره درخت. حالا تحت تاثیر مواد یا الیاس یا...ولی من اگه خودم رو چشم نزنم، تا حالا از این سوتی ها نداده ام. بعد از این هم نخواهم داد...انشاء الله

ج- در این کشور رابطه بین هم- جنس- گرایان اصلا وجود نداره!!! یا یه چیزی تو این مایه ها. راست و دروغش گردن گوینده. ولی آقای دکتر پژوهان و الیاس حسابی برای همدیگه دل و قلوه رد و بدل میکردند.

د- این گزینه قبلی اصلا چه ربطی به ماجرا داشت؟

+ نوشته شده در 12:40 توسط ساناز
دوشنبه سی ام مهر 1386
فرزندان ناخواسته- بچه های اجاره ای
سوار تاکسی شدم. صندلی عقب. کنارم خانومی نشسته بود با یه بچه شاید چهار یا پنج ماهه. بچه خواب بود. سرش رو پای زن بود .برگشته بود به عقب. جوری که احساس کردم وای چقدر گردنش درد میگیره الان. ولی زن هیچ عکس العملی نشون نمیداد برای درست کردن وضعیت گردن بچه. اصلا توجهی بهش نداشت. ظاهرش یه کم ژولیده بود و بیشتر از همه خسته. سرش رو تکیه داده بود به پنجره و هر چند وقت پلک هاش رو به زور باز میکرد و دیدی اطراف رو میزد. دختری سوار شد و من مجبور بودم براش جا باز کنم. زن هیچ اقدامی نکرد برای کنار رفتن. عملا رو پای بچه نشسته بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم و زن عملا عین خیالش نبود که بچه ای روی پاشه و وضعیت نامناسبی داره. جلو یه آقای خیلی ریشو نشسته بود. هر چند وقت برمیگشت و نگاهی به زن میانداخت. ولی زن عین خیالش نبود. نه به اون توجه میکرد. نه به بچه ای که روی پاش بود...
+ نوشته شده در 12:33 توسط ساناز
دوشنبه سی ام مهر 1386
کلاهتون رو بگذارید بالاتر!!!
راستش تنها چیزی که بعد خوندن این مقاله، بریده روزنامه ( حالا اسمش رو هر چی میخواهید بذارید) احساس کردم تاسف بود برای خیلی چیزها. یکی از اونها هم اینه که یه سری آدم ها چقدر ممکنه آخه عقب افتاده باشند:

به نوشته اين رسانه ها، پرويز داودي در برابر اين سوال آقاي اردوغان كه چرا پروازها را دوباره بر قرار نمي كنيد، گفته است: «به اين دليل كه تصاوير زنان و دختران ايراني بدون پوشش اسلامي در حال شنا كردن در كنار دريا و يا در بارهاي مشروب فروشي، در مطبوعات و رسانه هاي تركيه منتشر شدند .»

 

به نوشته روزنامه اكشام در ادامه اين رايزني، ايران وعده داده پرواز به آنتاليا از سرگرفته شود؛ اما در اين راستا مقامات ايراني سه شرط را تعيين كردهاند. نخست: گردشگران زن ايراني در هتل هاي «حرم سلاميك» اقامت كنند كه اسلامي هستند، دوم آنكه از ورود زنان ايراني به بارهاي فروش مشروب و سواحل آنتاليا جلوگيري كنند و سوم هم: زنان ايراني به جاي بيكيني و مايوهاي معمول، حتي الامكان پوشش اسلامي داشته باشند .

+ نوشته شده در 12:12 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
check the address twice
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!
+ نوشته شده در 9:25 توسط ساناز
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
مکالمات سر راهی
این چیزی که در پائین میخوانید، مکالمه ایه که توی تاکسی با همین دو تا گوش ( بیشتر از دو تا نه ها) خودم شاهد و ناظرش بودم و شدیدا هم خندیدم. هم از خود مکالمه و هم از این نکته که چون داشتم مکالمات رو مینوشتم که اینجا طابق نعل بانعل( این کلمه اصلش چیه؟ من فقط اون چیزی رو که شنیدم بازسازی کردم. ولی فکر نکنم درست باشه) بنویسم، یه اقائی که کنار من نشسته بود، احتمالا تصور کرده بود که من ماموری چیزی هستم. خلاصه که هم خود مکالمه و هم عکس العمل های آقای کناری شدیدا اسباب خنده رو ایجاد کرده بود. جاتون خالی.

و اما. موقعیت: جلو: راننده و یه حاج آقای شدیدا چاق و خپل ( کوتاه بود!!!) و سرخ و سفید. عقب: من ( پشت راننده) وسط یه آقا که به دلایل مذکور در بالا ترجیح داد در جوار من باشه تا به فضولیش ادامه بده.  و کنار اون هم یه خانم.

و اما اصل مکالمه درست از جائی که من وارد شدم: ( طبق معمول نکت داخل پرانتز از نگارنده است. به گیرنده های خود دست نزنید.) 

راننده: آخه حاجی اونها عرق هاشونم خوبه.

حاجی آقا: اونجا همه مسلمونند. ولی فقط یه ماه رمضون. همه از دختر و پسر نماز میخونند و روزه میگیرند. ۱۱ ماه بقیه سال همه چی تعطیل. حتی مسجد ها هم تعطیله ( تصور کنید مسجدی رو که فقط یه ماه باز باشه.)  

راننده: حاجی اونها آخه بدنهاشون هم سالمه. ( چه ربطه به باز و بسته بودن مسجد داره)

حاجی آقا: تو هم اگه اون عرق ها رو میخوردی سالم میموندی. دو نوع الکل دارند. یکی اونهائی که شیشه شون سبزه. یکی اونهائی که زرده. 

bouteilles 14

حاجی آقا: ما از اینجا مرداد رفتیم. تا ژوهانسبورگ تو آفریقای جنوبی ۹ ساعت راهه. اونجا برف میاومد!!!( تعداد علامت تعجب برمیگرده به تعجبی که تو صدای خود حاجی آقا موج میزد. حالا اینکه منبع تعجب چیه خدا میدونه. اینکه از اینجا تا اونجا ۹ ساعت راهه؟ اینکه تو مرداد با ۹ ساعت هواپیما سواری میشه به برف رسید؟ یا اینکه تو مرداد ماه تو افریقای جنوبی برف میاومد؟)

راننده: تو آفریقا؟ برف تو مرداد؟ ( کسی در مورد نیم کره شمالی و جنوبی چیزی نمیدونه؟ حاجی که احتمالا اصلا نمیدونه)

حاجی آقا: آره باور کن. رفتیم اونجا زرافه دیدیم. فیل دیدیم. قبیله ادم خوار ها هم رفتیم. ولی الان ده ساله که دیگه آدم نمیخورن. ( مطمئناً نمیخورند. چون اگه میخوردند محال بود از یه حاجی اقای گرد و قلنبه بگذرند

+ نوشته شده در 15:9 توسط ساناز
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
سر به زیر
متنفرم از آدمی که وقتی داره با من حرف میزنه جای دیگه رو نگاه کنه. نه اینکه حواسش جای دیگه باشه . نه . از این آدمهای مقدسی که معتقدند نباید به ناموس مردم نگاه کرد و با تو داره حرف میزنه ولی به دیوار پشت سرت نگاه میکنه. حالا به همه اینها مهندسی رو اضافه کن که داره سعی میکنه برای من توضیح بده که دستگاه فکس چطور کار میکنه و من دارم براش توضیح میدم که کجای کار ایراد داره. دلم میخواست بزنمش
+ نوشته شده در 14:31 توسط ساناز
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
میان برنامه- سیزیف موفق شد
این چیزی که این پائین میبینید رو خودم اجازه نقل قولش رو گرفتم از خود خود نویسنده. فعلا چون چیزی به ذهنم نمیرسه و شدیدا تحت تاثیر خبر چاپ این کتاب هیجان زده شدم، طبع نوشتنم یه کم کور شد...به همین بسنده بنمائید تا بعد

سیزیف بالاخره موفق شد. و البته خوب مایه افتخار جامعه بلاگ نویسان داخل و خارج و اطراف و اکناف...

اصولا تنها چیزی که میشه گفت اینه که: ما منتظر دومیش هستیم. یه یا چیزی تو این مایه های.

به نقل از: فارس نیوز البته.

 

نظريات بنيادين ترانه و ترانه‌سرايي در ايران» مكتوب شد

خبرگزاري فارس: نظريات بنيادين ترانه و ترانه‌سرايي در ايران در قالب كتابي با عنوان «مكث در مه» نوشته «سعيد كريمي» توسط نشر «دقايق» منتشر شد.

 

به گزارش خبرگزاري فارس، اين كتاب از شش فصل تشكيل شده است: جستاري در تعريف ترانه، دوره‌شناسي ترانه‌سرايي در ايران، قافيه در ترانه، وزن در ترانه، بديع در ترانه، سبك‌شناي ترانه
نويسنده در مقدمه اين كتاب نوشته است: آنچه پيش رو داريد، مقالاتي است كه در دو سه سال اخير نگاشته‌ام و از چندين ماه پيش آنها را به نيت انتشار در قالب كتاب گسترش داده‌ام. در اين كتاب كوشش بر آن بوده كه به مباحث بنيادين ترانه با ذكر مرجع و يافته‌هاي نگارنده پرداخته شود در همه حال به كاربردي بودن اين موضوعات نيز توجه شده است. به ترانه در اين كتاب از منظر كلام نگريسته شده و جا دارد كه در مجالي ديگر دست اندركاران اين حرفه به مباحث بنيادين موسيقي در ترانه‌هاي ايراني بپردازند.
كريمي افزوده است: هدف نگارنده در اين كتاب بيان موضوعات پيرامون ترانه در دوران معاصر بوده چرا كه به مباحث تاريخي و باستاني آن در كتاب‌هاي ديگر به تفصيل پرداخته شده است و علاقه‌مندان مي‌توانند به آنها مراجعه كنند. هدف اين كتاب نقد و ارزش‌گذاري جريانهاي مختلف ترانه نبوده و از اين روي از تعريف و يا نفي آنها در حد امكان، به جز موارد اجتناب‌ناپذير، خودداري شده است. آوردن نام افراد و ترانه‌هاي مختلف نيز لزوما به معناي تاييد كامل رويه ي اين ترانه‌ها و ترانه‌سرايان از سوي نگارنده نيست، بلكه تنها به دليل آوردن مستندان تاريخي و فني بوده است.
وي در پايان آورده است: به جز موارد بالا در نمونه‌هاي مباحث زيباشناسي و بديع ترانه‌، به رغم كمبود منابع مكتوب و قابل دسترسي براي نگارنده سعي بر آن بوده كه نمونه‌ها از ترانه‌هايي انتخاب شوند كه داراي ارزش‌هاي فني و ادبي، همواره با پراكندگي منابع باشد، تا تنها به يك يا دو نام اكتفا نشده باشد، به هر حال مبنا فقط و فقط بر گويا و كاربردي بودن نمونه‌ها بوده است، نه تاليف نام نامه و آوردن تمام اسامي ريز و درشت و ارزشگذاري ترانه‌ها.
كتاب «مكث در مه» با 224 صفحه، شمارگان دو هزار نسخه و قيمت سه هزار تومان در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.

+ نوشته شده در 15:41 توسط ساناز
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
حال گیری
تصور کن یه عالمه نوشته باشی. عکس گذاشته باشی. بعد به محض اینکه روی "ثبت مطلب" کلیک میکنی، عملا، عرفا و شرعا پرت شی بیرون از بلاگت و همه نوشته هات هم پاک شه. چه حالی بهت دست میده؟ احتمالا مثل من!!!
+ نوشته شده در 15:33 توسط ساناز
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
معضل مردانه
همینه دیگه. وقتی میگم نباید تنها موجود مونث دفتر بود برای همین وقتهاست.

برای همینه که میگن محیط مردانه است و حضور انسانهائی از جنس اناث موجب ملال... رفتم برای خودم چائی بریزم، میبینم در آبدارخانه، روی گازی که معمولا کتری و قوری هست، مقدار متنابهی زغال در حال سوختن و نمیدونم پختن و زغال شدنه. رو کردم به انسانهای مذکر موجود در ابدارخانه، میگم این چیه؟ میگه زغال. میخواستم بهش بگم نابغه. میدونم زغاله. منظورم اینه که چرا اینجاست؟ ولی خوب برای پرهیز از شنیدن انواع جوابهای پرت و پلا دیگه دنبال قضیه رو نگرفتم که وسط روز،در شلوغ ترین زمان ممکن این تعداد زغال روی گاز چه میکنه.

حالا جداً چه میکنه؟ البته بماند که با توجه به اتاق پائین که درش به حیات باز میشه و کنار استخر و......... منقل و وافوری و ..... چو دانی و پرسی سوالت خطاست 

+ نوشته شده در 13:21 توسط ساناز
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
لوازم تحریر
هر کلاسی، از هر نوعی که باشه، اولین چیزی که یاد آدم میندازه، لوازم تحریره. حتی اگه این کلاس قرار باشه فقط یه روز در هفته باشه و میدونی که قرار نیست هیچ چیز جدید لازم داشته باشی. ولی حتی اگه شده به خاطر خریدن یه خودکار نو هم که شده، به بهانه این کلاس باید یه سری به لوازم تحریر فروشی زد. مگه نه؟

 

StockPhoto of Pencils and a Cup
 
Stock Photo of Books With Pens.
 
 
Stock Photo of School Books With Stationery, Equipment.
+ نوشته شده در 16:33 توسط ساناز
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
آبرو ریزی
حقا که ریختن آبروی چندین و چند نسل از اجداد و نیاکان کار چندان سختی که نیست هیچ، که خیلی هم ساده و راحته.

دیروز به مناسبت پایان ماه مبارک رمضان، شوالیه های میز گرد دور هم جمع شدند؛ البته با یه مهمون. و من فکر میکنم که کلیه اعمالی که یه دختر ۲۷ ساله ( درسته که سن واقعی با توجه به تست real age ۱۱ سال تخمین زده شده، ولی همه که این رو نمیدونند؟ ) نباید انجام بده رو تمام و کمال انجام دادم و اون بنده خدا که برای اولین بار این جمع رو میدید، به قول فابی احتمالا کاملا حالت دفاعی گرفته بود که اگه این دیوونه ها تصمیم گرفتند یهو بریزند سرش و به جای چیپس و پنیر و دسر مخصوص، اون رو بچشند، بتونه از خودش دفاع کنه. ولی خوب بماند، دیروز اونقدر بچه گی کردم که عقده های سر گشاده و سرنگشاده چندین و چند وقتم خالی شد و احتمالا برای یک یا دو ماه آینده میتونم مثل یک بانوی متشخص ( البته تا حدودی) عمل کنم.

متاسفانه در اون لحظه تاریخی اونقدر سرگرم قیافه فابی و حنا بودم که بررسی قیافه مهمون بخت برگشته رو از دست دادم که یه دختر خانم برای تلفن زدن میره بیرون و بعد با یه گربه سیاه نرم پشمالو، از همون ها که عکسش این زیر میرا هست برمیگرده. اونم تو کافی شاپی که احتمالا ما اولین مشتریش از هر لحاظ بودیم و اون بیچاره ها احتمالا بعد از رفتن ما، از وارد شدن به بازار کافی شاپ گردانی احتمالا کاملا پشیمون و نادم شده اند. البته گربهه رو تو نبردم. فقط از بیرون در به بقیه شوالیه ها نشونش دادم و خوب دوستان هم  عکس العملی کاملا در خور شوالیه های قرن نوزده نشون دادند!!!

نشان به آن نشان که در مجتمع A.S.P دیشب دیوانه ای دنبال دیوانه ای دیگه کرده بود که الان دست گربه ایم رو میمالم بهت.

دیشب بعد از همه این حرفها فابی حرف خوبی زد. "خدایا مارو ببخش که این همه خوشیم ولی بازم شکایت میکنیم"!!! راست میگفت. دیروز خیلی خوش گذشت.

+ نوشته شده در 9:43 توسط ساناز
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
خوردن ابن ملجم- ترویج آدم خواری- ملل متمدن
چند روز پیش دوستی تعریف میکرد که برای افطار جائی دعوته و میگفت که صاحب مهمانی برای افطار کله پاچه درست میکنه. من که در شرایط عادی و وسط چله زمستون هم کله پاچه خور نیستم، ابراز انزجار کردم از این عمل و پرسیدم چند نفر مهمون قراره باشند و معلوم شد یه چیزی تو مایه های ۲۵- ۳۰ نفر و وقتی طرف شاخ های من رو دید، گفت این یه رسمه. یه رسمه خیلی مهم!!! وقتی از چند و چون ماجرا جویا شدم کاشف به عمل اومد که گویا این یه رسم خیلی قدیمی تو مایه های عمر کُشونه( که البته من چیزی در موردش نمیدونم) و فلسفه ماجرا هم در اینه که این مهمانی ها مثلا درست مقارنه با زمانی که ابن ملجم بعد از ضربت زدن به آن حضرت به سزای اعمالش میرسه و کشته میشه. در این روز مسلمانان جمع شده و با خوردن کله پاچه ، شادی خود رو از کشتن این قاتل اعلام کرده و مثلا به صورت نمادین اعلام میکنند که داریم کله پاچه ابن ملجم رو میخوریم. در صحت و سقم این سنت شک نکنید. چون من بعد از اینکه شاخهام سبز شد در این مورد، رفتم و پرس و جوئی از قدما کردم و رسمیت این سنت با ادله و براهین ثابت شد.

اون وقت اعتراض میکنیم وقتی ملل غربی، بهمون میگن وحشی. حالا من به هزار و شونصد سال پیش کار ندارم ولی آخه وانمود کردن به خوردن آدم حالا چه به صورت نمادین یا به صورت غیر نمادین، اونم الان، مگه غیر از توحش چیز دیگه ای هم میتونه باشه؟ بماند که خوردن کله یه گوسفند ، اونم درسته و بدون هیچ اغماضی نسبت به هیچ یک از اعضاء، چندان دست کمی از همون توحش مذکور نداره!!!

+ نوشته شده در 9:31 توسط ساناز
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
یک پست تاخیری
چند وقت پیش تو رادیو مطلبی شنیدم درباره آداب شب احیای جاهای مختلف و اسم یه شهرستانی رو گفت که من یادم نمیاد و گفت تو این منطقه، رسم بر اینه که اگه کسی حاجتی داره، شب احیا چهل برگ درخت میچینه و اونها رو دونه دونه در حالی که ذکر خاصی رو میگه،  تو آب رودخونه میاندازه و اینجوری امید داره که حاجتش روا بشه.

داشتم فکر میکردم بیچاره درخت های منطقه که بعد از شبهای احیاء هر سال احتمالا کاملا کچل شده اند. چون کافیه تو یه دهی یا روستائی ده نفر حاجتمند وجود داشته باشه و هر کسی هم دو یا سه تا حاجت داشته باشه و خودتون حساب کنید که چه خواهد شد.

نمیدونم چرا ما آدمها عادت کردیم که برای نیازهامون از بقیه مایه بذاریم. حقا که اون جوک نازنین خوب حق مطلب رو ادا میکنه که :"یه همشهری نذر میکنه که اگه کنکور قبول شه، مادرش رو پیاده بفرسته کربلا". خانواده ای برای بچه دار شدن نذر میکنند که اگه بچه دار شدند و بچه پسر بود، اون پسر تا بیست سال محرم سرش رو از ته بتراشه و قمه بزنه. یکی نیست بگه، پدرت خوب. مادرت خوب. این کار اگه خوبه، چرا خودت انجامش نمیدی. اگه گفتن این ذکر خاص چهل بار به روا شدن حاجت قراره کمک کنه، خوب چرا آدم نیاد به جای ۴۰ تا برگ درخت، مثلا چهل تا از موهای سرش رو دونه دونه بکنه و هر دفعه هم اون ذکر رو بگه. اینجوری درد اون مو کندنها هم یادش میمونه و قتی حاجتش روا شد، لااقل قدرش رو میدونه. فقط این وسط یه فکری به حال اون رودخونه باید کرد و این همه موئی که خلق الله قراره توش بریزند...

+ نوشته شده در 9:21 توسط ساناز
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
بارونه بارونه
باز داره بارون میاد و ... باز میلرزد دلم دستم، باز گوئی در هوای دیگری هستم و الی آخر. همچین که بارون میاد این صندلی من نمیدونم چرا میخ در میاره. دیگه نمیشه روش بند شد و هی خدا خدا میکنم بارون بند نیاد تا من بتونم خودم رو برسونم زیرش و یک دو قطره ای... بوی بارون... دلم فرهاد میخواد و بوی خاک بارون خورده و بوی عیدی و با اینا خستگی مو در میکنم....
+ نوشته شده در 15:33 توسط ساناز
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
سوال- پیوند های روزانه و پیوند های وبلاگ
ببینم تفاوت پیوند های روزانه و پیوند های وبلاگ چیه؟ میشه یکی به من بگه؟
+ نوشته شده در 13:18 توسط ساناز
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
افتخار به اون چیزی که هست

هیجان window shopping همیشه خیلی بیشتر از خرید کردنه. اینکه مردم رو ببینی بدون اینکه متوجهت بشن و بتونی در مورد رفتارشون، نوع نگاه کردنشون، حرکت هاشون قضاوت کنی بدون اینکه کسی برنجه یا به کسی بر بخوره.

چند روز پیش بعد از هزار و قرنی گذرم افتاده بود به میدون ولیعصر. یکی از اون جاهائی که جون میده برای دید زدن مردم. خوب منم که عاشق اینکارم و این دفعه مورد خیلی خوبی هم یافتم. جلوی من یه اقای جوونی که کُرد هم بود داشت راه میرفت. از این شلوار کردی ها و پیراهن ها و کمربند هائی که در واقع شالیه و دور کمر میبندند و ریش ریش داره. لباسش خاکستری و اون شال دور کمرش سبز تیره. شدیدا محلی. ولی چند تا چیز شدیدا جلب توجه میکرد. یکی کیف لپ تاپی بود که با خودش حمل میکرد و دیگه اینکه صورتش کاملا shave کرده بود و از این ریش های پرفسوری داشت. و از همه مهم تر اینکه اونقدر با غرور و اعتماد به نفس راه میرفت که فکر میکنم اگه به جای اون لباس محلی کت و شلوار میپوشید، احتمالا نه تنها پرستیژش به هم میخورد. بلکه شاید قیافه اش مسخره هم میشد. خلاصه که لذت بردم از اینکه یه نفر هست که تا این حد به اون چیزی که هست افتخار میکنه. ( چقدر این پست پر از کلمات انگلیسی و غیر فارسی شد. فکر کنم یه کم از اون اقاهه یاد بگیرم بد نباشه. بالاخره فارسی زبان ناقصی نیست. فکر کنم همه این کلمات خارجکی، یه معادلی داشته باشه)

+ نوشته شده در 13:14 توسط ساناز
شنبه چهاردهم مهر 1386
دلم....میخواد
اینجا سرده. اونقدر که دستم یخ زده و به قاعده چله زمستون تو دستم ها میکنم بلکه گرم شه و این وسط باز دل من هوس چیزهای عجیب غریب کرده. مثل چند وقت پیش که ساعت ۱۰ صبح هوس لازانیا کرده بودم و عالم و آدم رو به هم ریختم ولی خوب البته دریغ از یه جو دلسوزی و توجه و هیچکی پیدا نشد که به داد دل بیچاره من برسه که از حسرت لازانیا داشت پر پر میزد... این دفعه دلم یه چیز نرم میخواد. از اونهائی که اگه فابی ببینه جیغش در میاد. پشمالو و نرم.سیاه سیاه به قول سلیم خان که میگه معیار تو برای سنجش نرمی اشیائه و نه فاکتور های معمول.

مثلا یه دونه از اینا که بغلش کنی. شایدم اون ادمو بغل کنه

Mei

یا مثلا یه دونه از اینا. البته نمیدونم اصولا و اخلاقا میشه اینها رو بغل کرد یا نه. ولی فکر کن که صورتتو فرو کنی توی یالش... راستی موهاشو چطوری شونه میکنه؟ ولی فقط فکر کن که سردت باشه و این عالی جناب تصمیم بگیره که گرمت کنه. چه شود!!!

lion

ولی از همه هیجان انگیز تر اینها هستند. یه دونه از اینا دلم میخواد. سیاه سیاه. از اونا که چشماش هم تیره است و نمیفهمی که چشمش کجاست و گوشش کجاست!!!

Picture of kittens Buffy the Bookslayer and Tara the Tearer

ای جان. فقط فکر کن یه دونه از اینا داشته باشی و با یه گوله کاموا بذاریش سر کار. یاد بیژان بیخیر که از دور دورخیز میکرد و میپرید رو کله آدم...

Mattea

ششششش. ساکت.... این خوابه!!!!

Nori

+ نوشته شده در 13:2 توسط ساناز
شنبه چهاردهم مهر 1386
سوتی باز هم سوتی
فکر کن یه صفحه باز کردی و این صفحه که یه وبلاگ باشه، آهنگ هم داره و داری از این موزیک هیجان انگیز لذت میبری و بعد میری سراغ یه صفحه دیگه و داری برای یه یه وبلاگ دیگه نظر میذاری و تشکر میکنی بابت آهنگی که گذاشته و بعد با افسوس صفحه رو مجبوری ببندی و بعد که بستی.....آهنگ قطع نمیشه و تازه میفهمی که اون آهنگ مربوط به وبلاگ اولیه بوده و تو برای وبلاگ دوم در مورد آهنگ مربوطه داد سخن داده ای. حالا چه میکنی؟ هیچی. احتمالا فقط سوت میزنی
+ نوشته شده در 12:4 توسط ساناز
شنبه چهاردهم مهر 1386
بلاگ نویسی از نوع...- کاملا بدون قصد و غرض و شاید بیشتر از روی مرض
این بلاگ نویسی هم داستانیه ها. یه مدت که از این سرگرمی شریف گذشت، یه جوری انگار همه رو میشناسی و هر جا که میری رد پای یه اشنا رو میتونی پیدا کنی. امروز برای اولین بار رفتم به همون سایت کذا و کذائی که مجی جون با هزار مکافات احتمالا ساخته و پرداخته و گفتم ببینم از دور و بر چه خبر و خیلی اتفاقی چند تا از نوشته ها رو باز کردم و از بد حادثه ( خوب و بدش رو خیلی جدی نگیرید) همه شدیدا آشنا در اومدند. بماند که اسم بلاگ ها الان دیگه با اون موقع های پرشین لاگ فقید کلی تغییر کرده و خلاصه دیگه. داشتم فکر میکردم ما هم ( کل بر و بچه های پرشین لاگ رو عرض می نمایم) شدیم برای خودمون یه جزیره جدا و به قولی علی حده ... 
+ نوشته شده در 11:48 توسط ساناز
شنبه چهاردهم مهر 1386
اس ام اس
این وبلاگ های اس ام اس هم جالبند ها. یکیش رو تازگی ها کشف کرده ام خیلی هم اتفاقی. خوبیش اینه که تا اس ام اس لازم شدی، میپری اونجا و سریع یه اس ام اس میدزدی و والسلام.
+ نوشته شده در 9:53 توسط ساناز
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
هر دم از این باغ بری میرسد
 

عکس این پست به دلیل ( بی خیال دلیل) به قول یکی به دلیل به هم ریختن ظاهر اینجا حذف شد

 

 

 

فکر کنم چیزی نگم خیلی بهتر باشه...

+ نوشته شده در 10:48 توسط ساناز
سه شنبه دهم مهر 1386
مرگ دلخراش
فکر کن داری برای خودت توی یه عالمه آب شنا میکنی و یه عالمه ماهی دیگه هم دور و برت هستند و گاهی باهاشون خوش و بشی هم میکنی بعد معلوم نیست چرا یهو تصمیم میگیری یه کم جست و خیز کنی و میپری بیرون با این امید که دوباره توی آب فرود بیای ولی نه تنها توی اب فرود نمیای، بلکه از یه ارتفاعی تو مایه های 2 متر می افتی پائین و خوب اگه از بی هوائی نمرده باشی، با این سقوط یا حتما ضربه مغزی شدی، یا دم و باله ای شکسته. به هر حال که کسی نیست نجاتت بده و خوب دیگه... چه حادثه تلخی.
این اتفاق دقیقا برای یک از ماهی های آکواریوم ددی افتاده. باز کارمون کشیده به زنگ زدن به اورژانس. اقاهه گفت آب اسیدی شده. همشون میمیرن. حالا دیگه جرات ندارم برم تو اتاق ددی. از ترس اینکه یهو همه ماهی ها مرده باشند. نمیدونم این ماهی نگه داشتن چه اصراریه؟ که یه عالمه ماهی رو که دارن برای خودشون شاد و خوش زندگی میکنند، برداری بذاری جائی که مطمئنی همشون خواهند مرد. جنایته دیگه. تازه این یه جنبه است. همین آکواریوم تا الان اندازه یه پراید ناقابل خرج داشته. یه سگ اگه میگرفت، هم من براش نگه میداشتم، هم اینهمه خرج نداشت. هم همه باهاش سرگرم میشدن. تازه شاید به هوای سگه همه زود و به موقع میومدند سر کار
+ نوشته شده در 10:40 توسط ساناز
دوشنبه نهم مهر 1386
افطار و شازده کوچولو
زمان افطار رو دوست دارم. یعنی نه دقیقا سر افطار رو ها. از یکی دو ساعت قبلش. وقتی که کم کم زمزمه های خوردن شروع میشه. مغازه های خوردنی فروشی کم کم باز میشن. چراغ ها رو روشن میکنن. همه جا صف آش و حلیم میبینی و مردم دوست دارند که زودتر خودشون رو به سفره افطار برسونند و حتی منی که با سفره افطار سنخیتی ندارم، از تصورش لذت میبرم.
یاد شازده کوچولو و روباهه بخیر که میگفت: برای منی که نون بخور نیستم، گندم فایده ای نداره. اما تو موهات رنگ طلاست و منو یاد گندمزار میاندازه. پس صدای باد رو هم که لای گندم ها میپیچه دوست خواهم داشت.
کجاست اون اخترک و مار و ستاره چشمک زن. کجاست اون بره و گل و آتشفشان های خاموشی که میشه ازشون جای چهارپایه استفاده کرد.
 آدمها عادت دارن همه چیز رو حاضر و آماده از دکونا بخرند. اما چون هیچ مغازه ای نیست که دوست معامله کنه، پس آدمها موندند بی دوست. تو اگه دوست دلت میخواد، خوب منو اهلی کن!!!
+ نوشته شده در 10:0 توسط ساناز
دوشنبه نهم مهر 1386
افکار شیطانی
یه چند وقتیه یه فکر شیطانی به ذهنم رسیده در راستای باز کردن یه بلاگ دیگه.

اون روز پروشات به من میگفت: هر چی من ( یعنی پروشات)، هر کدوم از بلاگ هام یه مدله و مطالبشون با هم فرق داره، تو ( یعنی من، پودل ناز) همه بلاگ هات عین همه و هر جا که میری آسمان یه شکله و از این حرفها. خوب اینم حرفیه.

البته خوب همین الان این پست قرار نیست در منزل اصلی به نمایش در بیاد. چرا؟ خدا میدونه...

ولی این تفکرات جدید، یه جورائی برای خودشون دارن رژه میرن و هر چند وقت چشمکی هم صادر میکنند که منم ببین و به قاعده شیاطین عصر حجر هی سعی در وسوسه و این حرفها داره. حالا اینکه چه زمان و در چه شرایطی موفق خواهد شد، خدا عالمه. احتمالا اگه الان یه تست اعتیاد بدم، به جای ۸۰٪ سابق احتمالا یه چیزی تو مایه های ۱۲۰- ۱۳۰ ٪ در میاد. اون موقع دو تا بلاگ بود و همین الان که در خدمت شما هستم با احتساب افکار شیطانی این آخریه، میکنه به عبارت دو بر یک، هفت از نه کم ضرب در چهارشنبه منهای ۲۷ یه چیزی تو مایه های ۴. خدا بده برکت

+ نوشته شده در 9:52 توسط ساناز
دوشنبه نهم مهر 1386
بدگوئی از نوع هذیان
شکایت: موندم این همه خلق الله پشت سر بلاگر حرف میزنند، این عدد هائی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشن و وسط متن انگلیسی با لجبازی همچنان فارسی میمونند رو  چکار باید کرد؟ درسته که ایراد بلاگر اینه که وسط متن فارسی نمیتونی کلمه انگلیسی بنویسی، ( که احتمالا اون هم در راستای پاس داشتن فارسیه و زاپاس داشتن بقیه زبانهای زنده و مرده دنیا و دست اندر کاران زبان نافهم - البته منظورم فارسی نافهمه ها. احیانا بی ادبی نشه. چون هر چی باشه از ما که بیشتر زبان می فهمند- میخوان که وسط متون سلیس و زیبای فارسی، کلمات مهجور و نا آشنای انگلیسی جا خوش نکنه)  ولی این ایراد های ریز و درشت بلاگ فا هم دست کمی از بلاگر نداره. اون از جا به جائی "پ" و "ژ" و اونم از بساط اعداد فارسی. یه ایراد دیگه هم داستان Ctrl A هست. ببینم راه حلی نداره؟ یا من زیادی خرگوشم؟؟؟

اعتراف یا جواب شکایت: اصلا خودتون رو ناراحت نکنید. اول اینکه اگه بلاگ من اینجا یسته شد، حق اعتراض ندارم و میتونید مطمئن باشید که بالاخره صبر هر کسی حدی داره.  و چون شدیدا انسان منصفی هستم، و البته به فکر بقیه، برای اینکه جناب شیرازی به زحمت نیافته، خودم در همین جا جواب خودم رو میدم که:   کارت دعوت که برات نفرستادن. میتونی بری. 

نتیجه اخلاقی: بلاگر یه روز در میون باز میشه و نمیشه. از ماست که بر ماست. شایدم بر دوغ و کره و پنیر باشه. پس با همه این ها میسازیم و همچنان مینویسیم. چه اینجا و چه اونجا. خونه خاله کدوم وره؟ از این وره. از اون وره...

+ نوشته شده در 9:46 توسط ساناز
دوشنبه نهم مهر 1386
ازدواج اینترنتی

korosh 37 sal sen daram dar canada vancover zendegy mikunam tasmim beh ezdevaj daram masyhy hastam dar sorateh tamaul bashmareh haye zyr tamas begyryd001604 
va azyzany keh az iran tamas migyrand mitavanand ba en shumareh tamas begyrand ageh az tehran zang bezanyd kafy ast 23 98 11 28 ra begirid va agar az sharetan tamas migiryd  021 23 98 11 28 ra begyrid
va ya javab ra beh adress
koroshshahed@yahoo.com emil kunid az tamasetan mamnon korosh

 
بالاخره دیگه. عصر تکنولورجی، هیچی نداشته باشه، میتونه این فایده رو داشته باشه که از طریق ای میل و اینترنت ازدواج کنی و احتمالا از طریق اس ام اس طلاق بدی. داریم به کجا میریم؟ یعنی آخر این ره به کجا میرسه؟ شک دارم اگه حتی به ترکستان و ترکمنستان برسه...ه
 
پی نوشت: از عزیزانی که از راه های دور و نزدیک ما رو با تشریف فرمائی خودشون سرافراز نمودند، کمال تشکر را داریم. از کلیه دست اندرکاران این برنامه، ترابری، آشپزخانه، خورندگان ، پزندگان ، انبار، خیاط خانه کمال دستشون درد نکنه و خسته نباشید را داریم.
+ نوشته شده در 9:35 توسط ساناز
یکشنبه هشتم مهر 1386
در و دیوار
خوب بالاخره دیگه. مهم اینه که یه جوری وارد شی. اینکه چه جوری مهم نیست. در نشد، پنجره. پنجره نشد، از دیوار که میشه بالا رفت. مهم اینه که من به بلاگر خیانت نکنم و نمیکنم و از این حرفها دیگه. حالا اگه پستها چنین اش شلم شوربائی از آب در اومده ایراد از فرستنده است که من باشم و هنوز قلق این کار دستم نیومده. و الا درست میشه. یه کم صبوری به خرج بدین میشه!!! 
+ نوشته شده در 10:49 توسط ساناز
شنبه هفتم مهر 1386
پائیزه ، پائیزه
پائیزه. پائیزه. برگ درخت میریزه. هوا شده کمی سرد. والی آخر...

فقط چند تا ابر ناقابل میتونند چنین تغییر ایجاد کنند و هوا خیلی یهوئی و الکی الکی بوی پائیز بگیره و از اوج گرما پرت بشی به پائیز... و اونقدر خنک بشه که یه جورائی خوش خوشانت بشه که داری پیاده برای خودت گز میکنی، حتی اگه میدونی که دیرت شده... این وسط last christmass جرج مایکل و البته I am sailing هم دیگه نور علی نوره و اونقدر دلت شمال میخواد که نگو. یه عالمه جنگل و بوی نم و رطوبت و مه. نمیدونم چرا هر وقت هوا ابری میشه من یه عالمه احساس های خوب بهم دست میده. احساس میکنم قدم بلند تر میشه ( چقدر هم که احتیاج دارم). احساس میکنم خوشتیپ تر میشم و خیلی احساس های دیگه... خلاصه که یه عالمه این حال و هوای ابری رو دوست دارم و باهاش به قولی شدیدا حال میکنم. تازه این در شرایطیه که بنا بر روایات فکر نکنم چندان معتبر، عنصر حاکم بر وجود این پودل ناز باده و نه ابر و بارون...

+ نوشته شده در 14:19 توسط ساناز
پنجشنبه پنجم مهر 1386
امان امان
اول: پروردگارا به من قدرت بده که وقتهائی که خنده ام میگیره بتونم سوتی ندم.

فکر کن، نشستی پشت میزت و داری برای خودت با یه فنجون چائی حال میکنی. مهمانی میرسه که شدیدا حاج اقا تشریف داره و دمبش به دمب بنیاد شهید و خیلی های دیگه بسته شده و پشتش از این لحاظ گرم و میدونم که همتون حداقل یه بار هم که شده ( متاسفانه- متاسفانه) سراغش رفتید و خیلی هاتون هم به احتمال زیاد ندانسته. خلاصه که ما ازش فراری. بماند. حاج اقا در حال بالا اومدن از پله ها و ساناز پشت میز داره سعی میکنه یه کم حجابش رو به حالت اسلامی دربیاره و حاج اقا در حین خوش و بش کردن میگه قبول باشه و ساناز اول یه نگاه به لیوانش میکنه، یه نگاه به حاج اقا بعد اول میپرسه چی؟ بعد خنده اش میگیره، بعد میگه آها.مال شما هم همینطور!!! اونم در حالی که میدونم الان که داره میره پیش ددی، ددی تازه داره قهوه ساعت ۱۱ش رو میخوره و اونم احتمالا باید فنجون قهوه رو یه جائی بچپونه. امیدوارم سوتی نده، اونم که بدتر از من گیج تو این مسائل!!!

دوم: ۱۵ روز از این ماه مبارک گذشته و سوتی های من داره سر به فلک میذاره. دو سه بار شده که به جای قبول باشه گفتم مبارک باشه و ایراد اینجاست که اگه خودم بعدش ریسه نرم، یارو احتمالا نمیفهمه ولی خوب دیگه. من که میگم اگه وسط دریا خنده ام بگیره، احتمالا غرق  میشم!!!

سوم: بلاگر بازم باز نمیشه. احتمالا همه اینها از کرامات شخص شخیص پارس آن لاینه که سرویس ADSL ما رو تامین میکنه. نمیدونم این پارس آن لاین چه دشمنی ای با بلاگر داره!!! ولی من از رو نمیرم. یا پارس آن لاین رو از رو میبرم یا نمیدونم چی. نمیتونم تهدید کنم که یا دیگه نمینویسم. چون آدمی که ۸۰٪ مهتاد بدبخت انگل جامعه شد که با یه تهدید ساده نمیتونه بگه: خوب باشه من دیگه نیستم. چون اونوقت دیگه مهتاد نیست!!!

+ نوشته شده در 12:8 توسط ساناز
چهارشنبه چهارم مهر 1386
سوتی از نوع بد
تصور کن که تو مجلس ختم نشستی. سر میزی که کلی آقایان سانتی مانتال و شدیدا گردن کلفت فامیل نشسته اند و شوخی سرشون نمیشه. چون اونی که فوت کرده یکی از همین گردن کلفت های فامیله و شدیدا به قولی بزرگ جمع و این حرفها. روضه خون با صدای گوش خراشی داره نوحه میخونه. داری تو دلت به جد و آباد اونی که صدای بلندگو رو اینقدر زیاد کرده ...میگی. و فقط سعی میکنی یه جوری خودت رو مشغول کنی. بعد از یه ساعت غار غار، روضه خون همه حرفهاش رو زده و اشکی هم از جمع درنیومده. این جماعت آخه مال این حرفها نیستند. اونم  زده به صحرای کربلا از وصف صفات متوفی شروع کرده و معلوم نیست از کجا رسیده به دشت کربلا و حضرت عباس و بستن آب به روی بچه های تشنه. چه ربطه داره آخه. دیگه حوصله همه سر رفته. نوحه خون رسیده به آخر های حرفهاش. التماس دعا و این حرفها. یه نفس راحت میکشی که تا اینجای کار رو تونستی به خوبی و خوشی پیش ببری بدون آبرو ریزی. روضه خون شروع کرده به دعا:" الهی دستت برسه به ضریح اقا امام حسین". ( از کسی آمینی در نمیاد) . "الهی اون دنیا با کی محشور شی". "الهی این ماه رمضون، ماه رمضون آخرت باشه"؟؟؟؟ اینجاست که من ترکیدم از خنده و سالن هم همینطور. دیگه کسی در بند مجلس عزا نیست. ساناز قرمز شده از خنده به بهانه افتادن دستمال شیرجه میره زیر میز و ...خودتون بقیه ماجرا رو حدس بزنید. آرمان سرش رو اورده زیر گوشم و میگه: "دید هیچ کس نه صلوات میفرسته نه تحویلش میگیره، گفته بذار یه انتقامی هم بگیرم". بابک میگفت: "ببینم یعنی اینم فهمیده که قراره جنگ شه؟ "ه
نفهمیدم چطوری بساطش رو جمع کرد و رفت. 
+ نوشته شده در 10:10 توسط ساناز
سه شنبه سوم مهر 1386
توصیه های ایمنی را جدی نگیرید
این همه میگن توصیه های ایمنی را جدی بگیرید و از این حرفها. از من به شما نصیحت که این کار رو نکنید که عاقبتش به هر جائی ممکنه ختم بشه. نشان به آن نشان که من بیچاره دیروز از میدان تجریش تا میدون ونک حرص خوردم و ترسیدم و لرزیدم و کلی لاغر شدم. چرا؟ چون صندلی جلو نشسته بودم و کمربند بسته بودم و کمربنده باز نمیشد که نمیشد و همش فکر میکردم که اگه این بابا بگه بریم تعمیرگاهی جائی  و بعد خوب.... کله بنده گم بشه چه خاکی بر سر خودم بریزم؟ البته باز شد در نهایت بدون نیاز به اعمال زور ولی خوب دیگه.  

+ نوشته شده در 9:46 توسط ساناز
سه شنبه سوم مهر 1386
بلاگر
خوب با کمال خوش بختی و خوش وقتی و شادی و مسرت و از این حرفها، بلاگ اینجانب در دیار عزیز و لذیذ بلاگر مجددا باز شده و باز تشریفم رو میبرم اونجا. البته تا اطلاع ثانوی اینجا یه جورائی دائر خواهد بود و نقش بلاگ آینه رو ایفا میکنه برای اون دسته از دوستانی که به علت نژاد پرستی های عدیده با بلاگر مشکل دارند و در ضمن کامنت هم نمیتون بذارند و اینها. خلاصه که اینجوری.
+ نوشته شده در 9:42 توسط ساناز
سه شنبه سوم مهر 1386
جک و جونور
به نظر میاد دوستان یکی از کامنت های من رو شدیدا بهشون خوش گذشته و خندیدند و از این حرفها. خوب شاید معرف حضور شما ها نباشه ولی مطمئنا معرف حضور شوالیه های میز گرد، میزان علاقه من به کلیه حیواناتی که حداکثر ۴ تا پا دارند هست. پس خوب طبیعیه که از این سایت خوشم بیاد!!! اینم از این. میگین نه از فابی بپرسید!!!
+ نوشته شده در 9:39 توسط ساناز
یکشنبه یکم مهر 1386
دزدی

با اجازه صاحبخونه:

خطاب به خردورزان فیل- طر کن: من با فیل‌- طر شدن سایت‌های صکصی مشکل ندارم، به خاطر این‌که ما نسوان خودمون صکص سرخود هستیم و سرمنشا جمیع گناهان از ازل تا به ابد و چندان احتیاجی به سایت‌های صکصی پیدا نمی‌کنیم. فیل‌- طر شدن سایت های سیاسی هم قابل درکه و البته چون به عقل خودمون اعتماد داریم فیل- طر این سایت ها هم چندان مهم نیست. چیزی که من نمی فهم‌ام فیل- طراسیون سایت‌هایی هستش که با هیچ عقل و منطق انسانی جور درنمیاد.
آخه آزار دارین بلاگ‌اسپات رو ول می‌کنین و کامنت‌دونی‌هاش رو فیل- طر می‌کنین؟
آزار دارین بلاگ‌رولینگ رو می‌بندین؟
آزار دارین که با قطع و وصل کردن مکرر اینترنت و شل‌کن سفت‌کن بازی در فیل- طراسیون روی باقی‌مانده‌ی ناچیز اعصاب ما میرین؟
این‌ها اگه اسم‌اش آزار نیست پس چیه؟
و شما اگه روان‌نژند نیستین پس مشکل‌تون چیه؟

*** خدائی خیلی متن باحالیه. دست نویسنده و پزنده اش درد نکنه.

+ نوشته شده در 8:43 توسط ساناز
یکشنبه یکم مهر 1386
سوتی
اول: ساناز به تعمیرکار شرکت کانن وقتی کاغذ توی پرینتر گیر کرده بود:

تعمیرکار: خانم چی شده؟

ساناز: کاغذ توش گیر کرده.

تعمیرکار: کجاش؟

ساناز: توش.

تعمیرکار با خنده: خانم ، خوب کاغذ معمولا توی دستگاه گیر میکنه. نه بیرونش.

ساناز در حالی که انگار اصلا گوش نداده: نه!!! توش دیگه. بوق بوق بوق!!!

ادامه مکالمه به علت افتادن دوزاری ساناز و غرق شدنش از خنده تا چند دقیقه قابل تشخیص نیست.

***

دوم: ساناز به نگهبان شدیدا لر دفتر:

- آقا عثمان؟ ببین اون دقمه گرمزه سبز شده؟

 

+ نوشته شده در 8:39 توسط ساناز
یکشنبه یکم مهر 1386
تک گوئی

 تو اتوبوس نشستی و با یه خروار کاغذ و نوشته مشغولی. فردا اول مهره و حواست همه جا هست غیر از اون چیزی که داری میخونی. صدای پچ پچ مردم هم پس زمینه فکرهات شده. از وسط همه این زمزمه ها، یه صدا بدجوری داره سعی میکنه خودش رو بهت برسونه. صدای رادیوی اتوبوسه:

 یار دبستانی من.

با من و همراه منی.

چوب الف بر سر ما

مشت من و آه منی

حک شده اسم منو و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو سر ما

یاد همه چی می افتی غیر از اول مهر. یاد اون روزهائی که بزن بزن شد. اون روزهائی که قبل از رفتن دانشگاه ۵-۶ تا روزنامه میخریدی میبردی دانشگاه. اون روزی که استاد صفائی، رئیس دفتر خاتمی، کتک خورده اومد سر کلاس. اون روزی که رفتی دانشگاه تهران و کتک خوردی. اون روزی که با پروشات سوار ماشین شدی، یار دبستانی  گذاشتی و جلوی یه عالمه مامور هی بالا پائین رفتی و لرزیدی که الان میگیرنت. یاد نواری افتادی که گمش کردی و حالا افسوسش رو میخوری.

+ نوشته شده در 8:32 توسط ساناز
یکشنبه یکم مهر 1386
هذیان

از تنهائی مگریز

به تنهائی مگریز

گه گاه آن را بجوی و تحمل کن

و به آرامش خاطر مجالی ده

 

+ نوشته شده در 8:24 توسط ساناز