تبليغاتX
sunnaz
چهارشنبه سی ام آبان 1386
به فکر یک سقفم!!!
و اما "هیچی بدتر از این نیست که معروف باشی" و از اون بدتر اینه که " معروف باشی و انتظار داشته باشی همه تحویلت بگیرند و یه سری انسان پیدا بشه که نه تنها برات تره هم خرد نکنن که تازه مسخره ات هم بکنند."

و اما چه بود این داستان؟

راویان اخبار و غیره و ذالک ( هر چی پروشات خوبه تو نوشتن به سبک قدیم ، من بدم) حکایت میکنند که به مناسبت تولد یکی از شوالیه های میز گرد، ( یادمه فابی یه اسم جدید پیشنهاد داد. اما یادم نیست چی بود) همگان خودمان را پرتاب نمودیم داخل یه فقره کافی شاپ موصوف به ویونا. واقع در پاسداران و اون حوالی. البته نحوه رفتن و اینکه چند نفر از رانندگان بزرگراه همت اون شب از کابوسی که در بیداری بهشون واقع شد نخوابیدند و غیره بماند که شش نفر انسان عریض و طویل داخل یه قوطی کبریت به نام پراید، با بلند ترین صدای ممکن ( حالا موندم چرا همه داد میزدند. ) سعی میکنند نه تنها با هم صحبت کنند که تازه رو بوسی هم بکنند و تولد مبارک بگن و آرزوهای خوب خوب اما مچاله شده برای هم داشته باشند و تازه راه رو هم به راننده سردرگمی که دست بر قضا تولدش هم بود- اما من نبودم. اشتباه نشه لطفا- یاد بدن.

خلاصه که رسیدن همانا و کشف یه فقره آقای هنرپیشه که به قول حنا پای ثابت فیلم های کیمیائیه همان. اما ایراد کار این بود که یا این آقا ما رو نمیشناخت ( که البته نمیشناخت خوب) یا اگر هم میشناخت دست کم گرفته بود. نشان به آن نشان که ایشون در تمام مدت به قاعده مدل های لباس کانال fashion با موبایل دستش به شیوه cat walk ( نمیدونم چرا اسم این مدل راه رفتن رو به گربه های نسبت میدن. بیشتر شبیه راه رفتن اون دو تا غاز تو گربه های اشرافیه) راه رفت و هی با همه رو بوسی کرد و هی همه تحویلش گرفتند و هی ما رو نگاه کرد بلکه با کورسوی امیدی که داشت یکیمون تحویلش بگیره. اما نشد که نشد. عوضش انواع متلک و غیره و ذالک بود که تو هوا چرخ میخورد و خلاصه دیگه. البته نا گفته نماند که کاملا انتقام کافی و وافی ازمون گرفته شد. 6 نفر. 6 تا hot chocolate که اصلا هم خوب نبود 29000 تومان. نا قابل. لطفا یه فکری به حال شاخ هاتون بکنید!!! یه چیز دیگه هم هست. این شب کذا و کذا به شیوه ای خیلی هیجان انگیز و البته کاملا نا متعارف ختم شد. کباب کوبیده اونم تو ماشین . چه شوددددد!!!

نکته اما:

اگه گارسون ویونا رو + فضای دوستانه و صمیمی لوت و پوت بکنید. ( هر چند حنا از اونجا خوشش نمیاد. میگه زیادی وسط خیابونه.) بعد صاحبان کافه فرانسه رو ( یا حتی محمد - به لوت و پوت مراجعه شود) به این مجموعه اضافه کنید. در هات چاکلت های هات چاکلت ( اولی اسم خوردنی. دومی اسم جادی که خوردنی اولیه توش پیدا میشه) ضرب و تقسیم بر چیپس و پنیر های کازه ( خدا قرین رحمتش کنه) کنید و باز نتیجه رو در  لیموناد های کوپه  ضرب بکنید. یه کافی شاپ عالی ازش در میاد. امتحانش هم مجانی.

نکته دوم:

 این پست شدیدا پر از پرانتز و ارجاع و علامت تعجب و غیره و ذالک میباشد. دیگه به بزرگواری خودتون ببخشایید.

نکته سوم:

مریم گلی بازم تولدت مبارک!!!

+ نوشته شده در 14:54 توسط ساناز
چهارشنبه سی ام آبان 1386
این ره که میروی...
خیلی وقتها براتون حتما پیش اومده ( بیشتر البته موقع تایپ کردن به شیوه سلیس و روان فینگلیش یا ینگلیش. فرقی نداره) که بعضی وقتها بعد از dot یا همون نقطه یه کلمه تایپ کردین و بلافاصله شبیه آدرس شده. خوب منم معمولا سعی می کنم یه جوری این حالت رو از بین ببرم. یا با فاصله گذاشتن. یا عوض کردن حروف و غیره و ذالک. معمولا هم دنبال نمیکنم که این لینک ها به کجا آدم رو حواله میده.فکر میکردم یه جائی نزدیکای ترکمنستان باشه و شایدم ناکجا آباد. اما این سری وسط نوشتن ها، رسیدم به nothing.no و خوب تبدیل به لینک شد و منم از روی فضولی راه رو ادامه دادم و خودتون ببینید که به کجا رسیدم.جالب بود. هر جائی احتمال میدادم غیر از اینجا...
+ نوشته شده در 14:33 توسط ساناز
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
رابطه بند و بست و دلبرکان نازک اندام...
فکر کنم هیچ چیز برای جلب توجه افکار عمومی بهتر از توقیف و بند و بست نباشه. در مملکتی که خیلی ها نمیدونن مارکز کیه یا چیه؟ حالا از صدقه سری دولت فخیمه،  خیلی ها اون رو میشناسند و به خاطر خود ماکز هم نباشه، به خاطر توقیف چاپ بعدی دارن برای خوندن کتاب سر و دست میشکنن و صفحات کم کتاب هم که دیگه چی از این بهتر.من جای سیاستمداران نازنین و فخیم بودم، برای رای آوردن یه کاندیدا یا نمیدونم از این کارها فقط کافیه زمزمه مخالفت و بگیر و بنند سر بدن تا مطمئن باشن که طرف مربوطه به بالاترین سطوح کاری و شغلی و غیره و ذالک خواهد رسید.

راستی بابت همه نظر ها و لینک ها ممنون.( پی نوشت بعد از کشف الکشوف بعضی مسائل:از جمله حنا جونم که بس که این مدت برام نظر نذاشته راستش اونقدر با اسمش اینجا غریبه شدم که اول نفهمیدم لینک رو اون برام گذاشته. باعث شرمندگی شدید و فراوان من. )کتاب رو از اینجا دانلود کردم و پرینت گرفتم و خوندم و فعلا که یه صف چند نفری با کلی زنبیل و سبد... و غیره و ذالک.

داشتم فکر میکردم ببرم همین پرینت داغان رو جلوی دانشگاه نه به ۵۰۰۰ تومان که برای کساد کردن بازار بقیه قاچاق فروش ها به مثلا ۲۵۰۰ تومان بفروشم. اینجوری یه خدمتی هم به نشر و گسترش و اشاعه ادبیات نازنین و دوست داشتنی آمریکای لاتین که با هیچ جائی قابل مقایسه نیست، کردم و خلق خدا راضی نباشه، خدا که حتما راضی خواهد بود. والسلام

+ نوشته شده در 11:46 توسط ساناز
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
دلبرکان نازک اندام...
به قول یکی از کتاب فروشها: خانم کتاب دو هفته تو ویترین ما داشت خاک میخورد. بگو یه نفر بیاد سراغش. همچین که گفتند دیگه چاپ نمیشه حالا هر دقیقه یکی میاد سراغش رو میگیره. اینجا برای اینکه کتاب پر فروش بشه باید توقیف بشه.

مسخره بازیه ها. معمولا کتاب های جدید رو خیلی زود سراغشون میرم و خوب دیگه مارکز هم از اون دسته ادمهائیه که سعی میکنم هیچ کدوم از کتاب هاش رو از دست ندم. این سری به دلایلی بی خبر موندم و پروشات فکر میکرد من میدونم و نتیجه اخلاقی؟؟؟

چاپ اول تموم شده. چاپ دوم اجازه چاپ پیدا نکرده و به قولی توقیف شده. حالا چه کنیم؟

از یکی از اینهائی که کنار خیابون می ایستند و مثل ناصر خسرو دم گوش آدم زمزمه میکنند کتاب، نوار، سی دی. پرسیدم داری کتاب رو؟ گفت کپی اش ( منظورش افست بود البته فکر کنم) رو دارم. ۵۰۰۰ تومان. اونم در حالی که اصل کتاب ۱۵۰۰ تومانه. اولش بدجوری وسوسه شده بودم.

 

+ نوشته شده در 10:4 توسط ساناز
شنبه بیست و ششم آبان 1386
خجالت
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که از اون چیزی که هستین خجالت کشیده باشید یا نه. برای من خیلی کم پیش اومده بود و راستش تا حالا ( یعنی تا هفته پیش) پیش نیومده بود که از ایرانی بودن خودم شرم کنم. ولی راستش هفته پیش پر بود از این خجالت ها و احساس ندامت از چیزی که هستم یا خواهم بود یا قبلا بودم.

اتفاق اول: چند روز پیش سوار یکی از این اتوبوس های مثلا خصوصی شدم. حتما دیدن که خیلی وقتها خانم هائی که همراه آقا دارن به اون قسمت تجاوز میکنند و به جای اینکه یه مسیر طولانی رو تنها بشینند، پهلوی همراهشون میشینند و از این اتوبوس سواری طولانی لذت میبرند. معمولا هم کسی کاری به کارشون نداره. دست بر قضا این دفعه مسافر ها دو نفر خارجی بودند. یه خانم و اقای خارجی. نه جوان و نه پیر. زن و شوهر. زن پهلوی همسرش نشسته بود. در حالی که قسمت زنانه پر بود و قسمت اقایون خالی و اگه قرار بود بیاد اینور مجبور بود بایسته. راننده که سوار شد با بدترین لحن ممکن گفت که زن باید به قسمت زنانه بره و وقتی خیلی از اقایون گفتند ول کن. اینها خارجی هستند. حرفهائی زد که راستش اصلا مناسب نبود و فاجعه وقتی کامل شد که مرد به فارسی گفت که این حرفها از یه ایرانی بعیده!!! اون لحظه احساس کردم تا جزئی ترین اجزاء بدنم از خجالت و شرم قرمز شده. راستش اون لحظه حاضر بودم هر ملیتی داشته باشم ( اسرائیلی. نمیدونم بدترین ملت روی زمین کیه اما حاضر بودم همون باشم) غیر از ایرانی و هر جائی باشم غیر از اون جائی که بودم.احساس بدی بود. امیدوارم هیچ کس هیچ وقت تجربه اش نکنه. اونم در حالی که ایرونی جماعت به هر چیزی شهره نباشه به رفتار خوبش با خارجی ها معروفه. مهمون نوازی. همون چیزی که تو خیلی از ملت های مثلا پیش رفته مثل انگلیس و خیلی جاهای دیگه نیست... اما کی میدونه. جو حاکم جوریه که انگار حتی تنها خصیصه خوب ایرونی ها هم کمرنگ شده.

اتفاق دوم: راستش این یکی دیگه از اون تجربه های شاهکار ( از نوع بد اما) بود. سوار اتوبوس ( نمیدونم چرا جدیدا هر چی اتفاق بده وقتی برای من میافته که سوار اتوبوس میشم. اونم منی که هزار سالی یه بار سوار اتوبوس میشم) شدم. دست بر قضا درست زمان تعطیل شدن مدرسه ها بود و ایستگاه اتوبوس  جلوی یه مدرسه دخترانه ( اگه اشتباه نکنم راهنمائی) ایستاد. یه سری دختر مدرسه ای سوار شدند. راستش اولش خنده ام گرفت. یادم رفته بود دنیای آینه های یواشکی. خط چشم های هول هولی. لوازم آرایش ممنوعه. همه اون چیزهائی که یه زمان مسخره میکردم و فکر میکردم مختص یه گروه خاص بوده و عمومیت نداشته. اما تا حالا ندیده بودم دختری تو اتوبوس این کار ها رو بکنه که خوب دیدم دیگه. خدا رو شکر ندیده از دنیا نخواهم رفت!!! خلاصه که خوب طبق معمول که همیشه خدا دور و بر مدرسه های دخترونه پر از پسره یه سری هم پسر سوار همون اتوبوس شدند و بازار مزه پرانی ها و خدا میدونه چشم و ابرو اومدن و اینها شدیدا گرم. با این تفاوت که این بار با پدیده ای رو به رو شدم که ترجیح میدادم هزار سال مواجه نشم. خدا میدونه چه بلائی سر این دخترها داره میاد.و به چه راهی دارن میرن.اما از کلماتی استفاده میکردند اونم بدون هیچ نوع احساس بدی نسبت بهش ( اون هم با بلند ترین صدای ممکن) که هنوز تو این سن و سال و شرایط برای من زمزمه کردنشون هم تابو محسوب میشه. راستش اگه امکانش رو داشتم همون جا پیاده میشدم. چند وقت پیش آقائی داشت در مورد اخلاق بد دختر ها  حرف میزد و انتقاد میکرد و از نوع تربیتشون و راستش اون لحظه من دفاع کردم. ولی مطمئنم که دیگه این کار رو نخواهم کرد!!!

+ نوشته شده در 15:26 توسط ساناز
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
speechless
گاهی وقتها، یه جاهائی گیر میکنی که هیچ کمکی ازت بر نمیاد دیگه. چیزی نداری که بگی. نه میتونی نهی کنی. نه میتونی تشویق کنی. میشی یه آدم بی خاصیت. نه اونقدر میتونی خودت رو در اون مساله خاص شریک بدونی چون چیزی ازش تجربه نکردی و نه میتونی خودت رو کنار بکشی. چون هیچی نباشه باد این اتفاق به تو هم خورده. کاش آدم ها مثل کامپیوتر دکمه search و help داشتند. اون وقت میتونستی بدون واسطه با عقل طرفت ارتباط برقرار کنی و بفهمی که الان این آدم از تو انتظار داره که تو این لحظه چی بهش بگی.یا شایدم مهم تر اینکه چی نباید بگی!!!
+ نوشته شده در 14:39 توسط ساناز
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
رابطه چوب و خلافکار
درسته که گفته اند که چوب رو که برداری گربه دزده خودش فرار میکنه. اما دیگه کار این گشت های ارشاد از چوب و گربه دزده گذشته. دیروز طی یک اقدام انتحاری، من و حنا برای یک عمل انتحاری تر، رفتیم خرید. خوب دیگه. بیرون در مرکز خرید با فاصله چندین و چند متر یه عالمه دختر و پسر ،یه سری مساله دار ، یه سری بی مساله ، یه سری هم سر تا پا اشکال واستاده بودند و از دور ماشین تابلوی گشت ارشاد رو زیر نظر داشتند که کی تشریفش رو میبره. ما رو هم که خدا وکیلی برای نمونه یه ایراد سر تا پامون نبود!!! کلی ترسوندند که نرید و این حرفها. اما ما با اعتماد به نفس کامل رفتیم اما چه رفتنی. یه جا که حنای بیچاره سینه به سینه شد با این خانم های ارشادی و اونم که آخر اعتماد به نفس تو اینجور موارد. حجاب من هم که خوب قربون خدا برم. احتمالا شال و روسری رو برای کله من نساخته. خلاصه که بساطی بود و چقدر هم به تعداد زیاد و از هر جا میخواستی عبور کنی یا یه لباس سبز میدیدی و یا یه چادر. جالب اینکه دختر ها و پسر ها همه پناهنده به مغازه ها... اینم از این. خدایا خیلی کارها رو که نمیشه به زبون آورد برآورده کن. الهی آمین
+ نوشته شده در 14:30 توسط ساناز
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
وقتی ماهی ها هوس سوپ لاک پشت کنند!!!
این ماهی کوچولو با این که به نظر خیلی بی آزار میاد یا خیلی شیکمو تشریف داره یا وحشی و درنده. قبلا از اینا دو تا داشتیم. یکیشون مرد و من خودم با همین چشم های از حدقه در اومدم دیدم که یکی داشت اون یکی رو به نیش میکشید. به ددی گفتم باور نکرد. اما بعد از اینکه ماهی ها یکی یکی مردند و آخرش هم خود قاتل سر به نیست شد فهمید که اوضاع از چه قرار بوده. سری جدید که ماهی آوردند باز دوباره دو تا از اینها بود و سه تا لاک پشت. خوب اول یکیشون مرد و موند یکی. حنا اینا رو دیده. اونقدر خوشگله که آدم باورش نمیشه همچین کارهای وحشتناکی هم ازش بر میاد. خلاصه که نشان به آن نشان که یه روز صبح یکی از لاک پشت ها سر نداشت. احتمالا این ماهیه تصمیم گرفته که سوپ لاک پشت رو هم امتحان کنه.

TinyPic image

نتیجه اخلاقی اینکه دو تا لاک پشت باقی مونده از آکواریوم به قابلمه تبعید شدند.

TinyPic image

TinyPic image

 

 

 

+ نوشته شده در 10:17 توسط ساناز
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
موجودات خون سرد...
کی فکر میکرد که ماهی ها هم بتونن احساسات از خودشون نشون بدن. البته خوب میدونم اون ابراز احساسات مال من نبود ولی حالا یا از دیدن من تو اون نقطه و یا از دیدن اون قوطی قرمز تو دستم اون اندازه ذوق زده شده بودند که راستش میترسیدم سرپوش اکواریوم رو بزنم کنار. میترسیدم یکی از این دیوونه ها بپره بیرون. تجربه جالبی بود. حالا یه کم میدونم که چرا تا این اندازه ددی اصرار به داشتنشون داره. میخوام سعی کنم به خودم عادتشون بدم. سر یه ساعت خاص برم سراغشون و یه سری کارهای خاص بکنم. فکر کنم عکس العمل نشون بدن. جالبه....
+ نوشته شده در 15:36 توسط ساناز
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
خرق عادت
درسته که خیلی از علما گفته اند که خرق عادت موجب مرض است و غیره و ذالک. اما گاهی وقتها هم بد نیست ها انگار. امروز صبح ساعت 7:30 باید دفتر میبودم. البته بودیدم. اما چون رئیسم نبودیده ، دارم اینا رو مینویسم.هوا خنک و هنوز آفتاب کامل نزده بود بیرون و یه عالمه باحال. با بوی دود و خیابون های خیس خورده. فکر نکنم از بارون بوده باشه. احتمالا شهرداری زحمت آب دادن به درختها رو به خودش هموار کرده. خلاصه که منم در حالی که last christmass گوش میدادم برای خودم بالا پائین میپریدم و اگه کسی از دور منو میدید کاملا معلوم بود که این دختره یه چیزیش هست.

آخه اگه بوی دود وخیابون خلوت و بوی خیسی رو با هم بریزی تو یه گونی و خوب بهم بزنی و بعد بهش last christmass  رو هم اضافه کنی و بازم بهم بزنی و سرت رو بکنی توی گونی و یه نفس عمیق بکشی محاله که مست نکنی. خوب دیگه. منم که نخوره مستم و نزده ....بماند.

+ نوشته شده در 7:51 توسط ساناز
شنبه نوزدهم آبان 1386
در را بزن: برویت گشوده خواهد شد. طلب کن: عطا خواهد شد.
حرف قشنگی زد که یه عالمه هم خوش خوشانم شد. هم به فکر افتادم. هم یاد خیلی چیز های دیگه افتادم و همین الان که دارم در موردش مینویسم شاملو داره یه جائی توی ذهنم زمزمه میکنه: "که من در این لحظه او را چه خواهم داد؟؟؟"

میگفت: "وقتی صحبت میکنیم همیشه ازم میپرسه که این دوستی با من چی برات به ارمغان میاره. تو به من تو این دوستی چی میدی و من به تو چی میدم؟

فکر کردم چه حرف خوبی! چند نفر از ما تو دوستی هامون ( نه دوستی های آنچنانی که همین دوستی های روزمره که از نظرمون خیلی هم عادی و شاید کم اهمیته)  این رو نه بلند و از طرفمون که حتی یواشکی و در گوشی از خودمون میپرسیم؟ شاید اگه تو دوستیهامون نه هر روز و هفته ای یه بار که حتی هر سه یا چهار سال یه بار این رو میپرسیدیم خیلی از اتفاق ها نمی افتاد. خیلی از دعوا ها. قهر ها. آشتی ها. اشک ها... خیلی چیز ها.

"راستی من برای تو توی این دوستی چی دارم؟ اصلا چیزی بهت میدم یا فقط ازت میگیرم؟"

+ نوشته شده در 11:56 توسط ساناز
شنبه نوزدهم آبان 1386
دعوا
هیچ چیز بدتر از این نیست که به چیزی اعتقاد داشته باشی. فکر هم بکنی که اطرافیانت به همون چیز ها اعتقاد دارند. بعد یهو یکیشون چیزی بگه که در دم شاخ گوزن رو سرت سبز شه. هم از اینکه چطور ممکنه یه نفر اینطوری فکر کنه و هم اینکه چطور این آدم افکارش رو تا حالا رو نکرده!!!

دکتر جکیل معتقده زن ها نباید کار کنند بیرون از خونه و مدام از این داد سخن میده که زن معمار خانوادست و چه کاری بزرگتر از حفظ این گروه و نگهداری شوهر یکی از مهم ترین و سخت ترین کارهاست!!! ( ?is it really true) و غیره و غیره. وقتی هم که بهش گفتم مثل حاجی بازاری های صد سال پیش ( راه دور چرا میری. حاجی بازاری های همین دوره و زمونه) فکر میکنی که دختر آفتاب مهتاب ندیده میخوان که وارد خونه که میشی بوی قرمه سبزی بده و موهاشم بلند باشه و یه کم هم تپل باشه و سرخ و سفید. انگار روش آب جوش ریختم و آمپرش رفته بود بالا که اینطور نیست و چرا اینطور میگی و توهینه و فلان و بهمان. نشان به آن نشان که حدود چهار ساعت یه نفس داشتم دعوا میکردم و آخرش افتاد به ضد و نقیض گفتن و دیدم نخیر. ایراد از یه جای دیگست و بیخیال شدم. یکی نیست بگه آخه آزار داری بحث میکنی دختر!!! 

+ نوشته شده در 11:49 توسط ساناز
شنبه نوزدهم آبان 1386
دانلود فیلم
کسی چیزی در مورد دانلود فیلم میدونه. یه رئیس داشته باشی که داره میره اروپا و یه کامپیوتر بیکار و یه خط ADSL راستش به نظر جنایته اگه بیکار بمونه!!!

+ نوشته شده در 11:41 توسط ساناز
شنبه نوزدهم آبان 1386
چی از این بهتر
این داستان پریدن ذهن هم معضلی شده ها. نشستی و داری مثلا با همه حواس جمعت به مطلبی گوش میدی و یهو یه صدای دیگه میشنوی یا یه چیزی میبینی که حواست رو به کلی پرت میکنه و پرتاب میشی به یه دنیای دیگه و یه محیط دیگه. برای اونهائی که منو میشناسند و به قولی با خصوصیات وجودی این creature آشنان این قضیه خیلی عجیب نیست و به قولی باهاش میتونن کنار بیان و نهایت مثل سلیم خان احتمالا فقط حرص خودن هاش میمونه. اما برای اونهائی که نمیشناسند یا قراره بشناسند قضیه یه جورائی شاید براشون توهین آمیزه. نمیدونم. فقط اینکه تجسم کنید آخه من بیچاره چطور میتونم تمرکزم رو حفظ کنم وقتی وسط یه بحث جدی اول love story میشنوی و تا میای خودت رو جمع و جور کنی ردیف modern talking و please fogive me ( برایان آدامز ) و gipsy و Celin Dion رژه میرن و خلاصه دیگه. استاد بیچاره. استاد دانشگاه باشی و گیر شاگردی مثل من بیافتی. نتیجه اخلاقی اینکه آناناس نرین. اما اگه رفتین یا بحث جدی نکنید و یا پیه بقیه ماجرا رو باید به تنوتون بمالید. راستی اون طرفها که رفتین پای سیب یادتون نره. شاهکاره. مخصوصا اگه مثل من ناهار نخورده باشین.

+ نوشته شده در 11:39 توسط ساناز
شنبه نوزدهم آبان 1386
امان از بلاگر
صحبت در گوشی با حنا

حنا جونم. خوب متاسفانه من نمیتونم به هیچ طریق خودم رو وارد دنیای بلاگر کنم و میدونی این رو و این منو از لذت کامنت گذاشتن های ریز و درشت برات محروم کرده. لذتی که یه زمانی خیلی دوست داشتنی و مخصوص خودمون بود و خلاصه دیگه. یه چند وقتیه برات کامنت نذاشتم و راستش پست آخرت دیگه مجبورم کرد که به اینجا پناه بیارم برای کامنت گذاشتن برات. مثل این میمونه که اگه اومدم خونتون و نبودی پیغامم رو روی پلاکارد بنویسم و بزنم سر کوچه تون البته!!! بماند.

پست عادی و غیر عادی داریم مگه؟ اگه اینقدر نشینی و نشمری که این قدر روز گذشت و این اولین پسته یا آخرین یا هزار و چندمی... اهمیتی داره مگه. به قولی his lost کی به کیه. چه اهمیتی داره؟ مهم منم و توئی و یه دایره کوچیک که دنیامونه. حالا اینکه اونهائی که واردش میشن قدرش رو خواهند دونست یا نه. یا اصلا ارزش وارد شدن به این دنیا رو دارند یا نه یا میتونن قدر چیزی رو که در اختیار میگیرند بدونند یا نه دیگه مشکل ما نیست. مشکل خودشونه. ما خیلی دست و دلبازی به خرج میدیم که میذاریم وارد دنیامون بشن و یه چند وقتی دور و برش و نه مرکزش بپلکند و خوش باشند. اون چیزی که میمونه خاطراته و خوب چند تائی به قولی Jerk که اشتباهی وارد میشن و بعد از یه مدت جل و پلاسشون رو میریزیم تو خیابون. بعد از یه مدت همه این شمردن ها و ناراحتی ها ( که هر کی بگه نباید یا ارزشش رو نداره احمقه) میشه یه موضوع دیگه برای خنده هامون تو قرار های شوالیه های میز گرد.

( میدونم داری فحشم میدی که این همه اراجیف به هم بافتم یا نمیدونم چی و چی و چی. اگه نمیگفتم آخه تا هفت نسل اون ور ترم همه چشم آبی میشدند)

+ نوشته شده در 11:31 توسط ساناز
چهارشنبه نهم آبان 1386
تشبیه درست
داشتم کتابی میخوندم و به این جمله رسیدم که راوی برای تشبیه حالت خودش اینجوری گفت: "مثل گوسفند رفتم، مثل الاغ دو طبقه برگشتم". خدا وکیلی تشبیه از این بهتر پیدا میشه؟ چقدر خوب احساس خودش رو توصیف کرده و دقیقا میشه به احساس اون بیچاره پی برد. خوب الیته از اونجائی که کتاب ترجمه بود، باید به هنر مترجم بیشتر تبریک گفت که چنین اصطلاح قشنگی رو پیدا کرده. ممکنه منظور راوی اصلی اصلا چنین چیزی نبوده باشه!!!
+ نوشته شده در 9:2 توسط ساناز
سه شنبه هشتم آبان 1386
یک روز در خیابان ( قسمت چهارم- قسمت پایانی- امامزاده
هیچ شرحی نداره. فقط اینکه بر خیابون ولیعصر. مثلا بالای شهر. دیدن همچین چیزی قشنگه.

 

TinyPic image

+ نوشته شده در 11:12 توسط ساناز
سه شنبه هشتم آبان 1386
یک روز در خیابان ( قسمت سوم: اره برقی
رفتم تو مغازه میگم :"اقا اره برقی دارین؟" یه نگاه از بالا تا پائین. یه نگاه از چپ به راست. ( احساس اون هم وطنی رو داشتم که رفته بود داروخانه میپرسید: آقا نفت دارین" )

-بعله داریم.

-چنده؟ قدر کار میکنه؟ بنزینیه؟ صداش چقدره؟

یه جوری سوال میکردم انگار جد و آبادم هیزم شکن بودند و حیات و مماتمون بسته به این سوال هاست. خلاصه که قیمت گرفتم . یکی دویست و خرده ای و یکی سیصد. گرون تره آلمانی بود و وزنش کمتر و خلاصه دیگه. اومدم بیرون.

حنا میگه: آره قیافت واقعا الان به کسی که بخواد اره برقی بخره میخوره!!!

+ نوشته شده در 11:6 توسط ساناز
سه شنبه هشتم آبان 1386
یک روز در خیابان ( قسمت دوم: امان از یانگوم
اینم یکی دیگه از دست اورد های اون روز کذائی. از کتاب فروش که دم در ایستده بود، پرسیدم میشه یه عکس از جلد این کتاب بگیرم؟ ده دقیقه بعد، تمام تلاش من و حنا صرف این شد که به اون اقایون محترم ( بعدا شدن ۲ تا) بفهمونیم که از پشت ویترین عکس میگیریم و مرسی از لطفتون ولی نیازی نیست بیایم داخل و نه مرسی و خیلی لطف دارید و بله از همین بیرون عکس خوبی شد...

TinyPic image

 

TinyPic image

+ نوشته شده در 11:0 توسط ساناز
سه شنبه هشتم آبان 1386
یک روز در خیابان ( قسمت اول- پاتک)
چند وقت پیش با دوست عزیزم حنا جون، طی یک اقدام انتحاری ( البته بیشتر از جانب من ) ، کار و زندگی رو پیچانیدیم و جهت تغییر ذائقه هم که شده به قولی زدیم به خیابان. طی این گشت و گذار خوب البته کلی چیزهای مبسوطی یافت شد ( در پست های آتی خواهد اومد. اصلا خودتون رو ناراحت نکنید) که ما رو شدیدا محظوظ کرد. یکیش یه فقره رستورانه، اندازه کف دست. با در مجموع چهار فقره صندلی که اونم به صورت تابوره و پیشخوان دور تا دور چیده شده و خلق الله مجبورن که یا قیافه همدیگه رو نگاه کنند و یا دیوار نه چندان تمیز رستوران رو با اسم عجیب و غریب پاتک. خوب متاسفانه جائی برای عکس گرفتن نبود. اما همین بس که برید لازانیا بخورید. البته نمکدان رو فراموش نکنید که یا باید با خودتون ببرید یا از نمک ذاتی خودتون به عنوان چاشنی استفاده کنید. چون هم غذا یه کم لوس و بی نمکه و هم اونجا به نظر میاد نمکی یافت نمیشه. دوم: البته خوب من قصد دارم پروشات رو به اون سمت و سو بکشونم و میدونم که با گفتن این حرف، عملا دارم خودم رو در مخمصه ای بد و بزرگ میاندازم، ولی لطفا طبع لطیف و تمیز خودتون رو یا بذارید تو خونه بمونه، یا اگه رفتید، بذاریدش پشت در. چون یگانه موجود این رستوران که هم کار گرفتن سفارش غذا رو انجام میده و هم پخت و سرو و خلاصه در کلیه مراحل کاشت و داشت و برداشت حضور حاضر داره، با یه فقره دستکش یه بار مصرف که جهت حفظ بهداشت به دست کرده، هم تلفن جواب میده، هم سفارش میگیره، هم غذا میپزه و هم پول میشمره. ولی در کل خوبه. امتحان کنید. ولیعصر. بالاتر از زعفرانیه ( مشروط به اینکه از جنوب به سمت شمال در حرکت باشید).

نکته: لطفا قبل از غذا بستنی نخورید. اونم  از نوع "هیخن داز"- دیکته انگلیسی در دسترس نیت. چون اصلا انگلیسی نیست- ( یکی از همین شعبه های عجیب و غریب بستنی مثل "بسکین اند رابینز" و "کپنهاگن مرحوم". این یکی هلندیه و  هر کدوم از اسکوپ هاش برای یه لشکر کفایت میکنه.)- اینم جهت استهضار: میدون تجریش. اگرم خوردید که مثل ما تا ونک باید پیاده بیائید بلکه یه کم از وجدان کش اومدتون بابت این پرخوری وحشتناک برگرده سر جاش.

+ نوشته شده در 10:56 توسط ساناز
یکشنبه ششم آبان 1386
بلوط من کو؟
اسکوئیکه، اسکوئیکه، اسکوئیکه. تو یه بلوط به من بدهکاری!!!

این جوجه معلوم نیست اونجا دنبال چی میگرده!!!

هر چی هست، انگار همه نوار های من اونجا مزاحمش بودند.

TinyPic image

+ نوشته شده در 14:1 توسط ساناز
شنبه پنجم آبان 1386
اینجوری باید افتخار کرد!!!
با اجازه صاحبخونه:

تصور اینکه درست وسط شهر، یه همچین خونه ای پیدا بشه سخته. کاملا هم اتفاقی کشف شد. بیچاره سلیم خان رو وادار کردم دنبالم بیاد که یه عکس ازش بگیرم. آخه دفعه اول که دیدمش دوربین طبق معمول همراهم نبود. ولی خوب این یه خونه دو طبقه مسکونیه. خیابون ولیعصر. روبروی پمپ بنزین ساعی. ته یه کوچه. فکر کنم شدیدا زرتشتی باشه و خیلی خوبه که ادم اونقدر به دین و آئینش غره باشه که اینجوری فریاد بزنتش. ما چی؟ نهایت کاری که میکنیم یه وان یکاد میکوبیم بالای در خونمون و فکر میکنیم شق القمر کردیم. کجاست اون معماری اسلامی و اسلیمی ها و ترنج ها؟

TinyPic image

+ نوشته شده در 12:43 توسط ساناز
شنبه پنجم آبان 1386
یواش. من خوابم
آخ که من عاشق این عکسم. ماهه. فقط فکر کن که کاش میشد اینو تو دستت بگیری و هی مردم آزاری کنی که بیدار شه. یاد بادومم افتادم و اینکه چقدر دلم براش تنگ شده. البته فقط برای خودش. نه بوش. بسکه این موجود بو گندو بود!!!

شبیه بنره. وقنی میخواست بخوابه و دمش رو میکشید روی خودش...

TinyPic image

+ نوشته شده در 12:32 توسط ساناز
پنجشنبه سوم آبان 1386
کی بود؟ چی بود؟
در اینکه این چی بوده و چه بلائی سرش اومده، من چیزی نمیگم. فقط اینکه موقع عکس گرفتن ازش از عالم و آدم بد و بیراه شنیدم که آخه این چیه داری ازش عکس میگیری. از این بهتر نبود و اینها. ولی خدائی. به نظر شما این عکس هیجانش بیشتر از یه عالمه گل و بلبل نیست؟

 

TinyPic image

TinyPic image

 

نتیجه اخلاقی اینکه: لطفا از مسواک زدن دندونهاتون غافل نشید.

+ نوشته شده در 9:36 توسط ساناز
پنجشنبه سوم آبان 1386
بازم غرغر
این داستان آپ لود عکس توی بلاگ فا هم داستانیه ها. قبول کنید که هر چی باشه، امکانات بلاگر از اینجا خیلی بیشتر بود. ای خدا که من چقدر غر میزنم.
+ نوشته شده در 9:30 توسط ساناز
پنجشنبه سوم آبان 1386
یه ارزو
  یه آرزو  کن. بعد هم فوتش کن بره....

+ نوشته شده در 9:28 توسط ساناز