
و اما چه بود این داستان؟
راویان اخبار و غیره و ذالک ( هر چی پروشات خوبه تو نوشتن به سبک قدیم ، من بدم) حکایت میکنند که به مناسبت تولد یکی از شوالیه های میز گرد، ( یادمه فابی یه اسم جدید پیشنهاد داد. اما یادم نیست چی بود) همگان خودمان را پرتاب نمودیم داخل یه فقره کافی شاپ موصوف به ویونا. واقع در پاسداران و اون حوالی. البته نحوه رفتن و اینکه چند نفر از رانندگان بزرگراه همت اون شب از کابوسی که در بیداری بهشون واقع شد نخوابیدند و غیره بماند که شش نفر انسان عریض و طویل داخل یه قوطی کبریت به نام پراید، با بلند ترین صدای ممکن ( حالا موندم چرا همه داد میزدند. ) سعی میکنند نه تنها با هم صحبت کنند که تازه رو بوسی هم بکنند و تولد مبارک بگن و آرزوهای خوب خوب اما مچاله شده برای هم داشته باشند و تازه راه رو هم به راننده سردرگمی که دست بر قضا تولدش هم بود- اما من نبودم. اشتباه نشه لطفا- یاد بدن.
خلاصه که رسیدن همانا و کشف یه فقره آقای هنرپیشه که به قول حنا پای ثابت فیلم های کیمیائیه همان. اما ایراد کار این بود که یا این آقا ما رو نمیشناخت ( که البته نمیشناخت خوب) یا اگر هم میشناخت دست کم گرفته بود. نشان به آن نشان که ایشون در تمام مدت به قاعده مدل های لباس کانال fashion با موبایل دستش به شیوه cat walk ( نمیدونم چرا اسم این مدل راه رفتن رو به گربه های نسبت میدن. بیشتر شبیه راه رفتن اون دو تا غاز تو گربه های اشرافیه) راه رفت و هی با همه رو بوسی کرد و هی همه تحویلش گرفتند و هی ما رو نگاه کرد بلکه با کورسوی امیدی که داشت یکیمون تحویلش بگیره. اما نشد که نشد. عوضش انواع متلک و غیره و ذالک بود که تو هوا چرخ میخورد و خلاصه دیگه. البته نا گفته نماند که کاملا انتقام کافی و وافی ازمون گرفته شد. 6 نفر. 6 تا hot chocolate که اصلا هم خوب نبود 29000 تومان. نا قابل. لطفا یه فکری به حال شاخ هاتون بکنید!!! یه چیز دیگه هم هست. این شب کذا و کذا به شیوه ای خیلی هیجان انگیز و البته کاملا نا متعارف ختم شد. کباب کوبیده اونم تو ماشین . چه شوددددد!!!
نکته اما:
اگه گارسون ویونا رو + فضای دوستانه و صمیمی لوت و پوت بکنید. ( هر چند حنا از اونجا خوشش نمیاد. میگه زیادی وسط خیابونه.) بعد صاحبان کافه فرانسه رو ( یا حتی محمد - به لوت و پوت مراجعه شود) به این مجموعه اضافه کنید. در هات چاکلت های هات چاکلت ( اولی اسم خوردنی. دومی اسم جادی که خوردنی اولیه توش پیدا میشه) ضرب و تقسیم بر چیپس و پنیر های کازه ( خدا قرین رحمتش کنه) کنید و باز نتیجه رو در لیموناد های کوپه ضرب بکنید. یه کافی شاپ عالی ازش در میاد. امتحانش هم مجانی.
نکته دوم:
این پست شدیدا پر از پرانتز و ارجاع و علامت تعجب و غیره و ذالک میباشد. دیگه به بزرگواری خودتون ببخشایید.
نکته سوم:
مریم گلی بازم تولدت مبارک!!!
راستی بابت همه نظر ها و لینک ها ممنون.( پی نوشت بعد از کشف الکشوف بعضی مسائل:از جمله حنا جونم که بس که این مدت برام نظر نذاشته راستش اونقدر با اسمش اینجا غریبه شدم که اول نفهمیدم لینک رو اون برام گذاشته. باعث شرمندگی شدید و فراوان من. )کتاب رو از اینجا دانلود کردم و پرینت گرفتم و خوندم و فعلا که یه صف چند نفری با کلی زنبیل و سبد... و غیره و ذالک.
داشتم فکر میکردم ببرم همین پرینت داغان رو جلوی دانشگاه نه به ۵۰۰۰ تومان که برای کساد کردن بازار بقیه قاچاق فروش ها به مثلا ۲۵۰۰ تومان بفروشم. اینجوری یه خدمتی هم به نشر و گسترش و اشاعه ادبیات نازنین و دوست داشتنی آمریکای لاتین که با هیچ جائی قابل مقایسه نیست، کردم و خلق خدا راضی نباشه، خدا که حتما راضی خواهد بود. والسلام
مسخره بازیه ها. معمولا کتاب های جدید رو خیلی زود سراغشون میرم و خوب دیگه مارکز هم از اون دسته ادمهائیه که سعی میکنم هیچ کدوم از کتاب هاش رو از دست ندم. این سری به دلایلی بی خبر موندم و پروشات فکر میکرد من میدونم و نتیجه اخلاقی؟؟؟
چاپ اول تموم شده. چاپ دوم اجازه چاپ پیدا نکرده و به قولی توقیف شده. حالا چه کنیم؟
از یکی از اینهائی که کنار خیابون می ایستند و مثل ناصر خسرو دم گوش آدم زمزمه میکنند کتاب، نوار، سی دی. پرسیدم داری کتاب رو؟ گفت کپی اش ( منظورش افست بود البته فکر کنم) رو دارم. ۵۰۰۰ تومان. اونم در حالی که اصل کتاب ۱۵۰۰ تومانه. اولش بدجوری وسوسه شده بودم.
اتفاق اول: چند روز پیش سوار یکی از این اتوبوس های مثلا خصوصی شدم. حتما دیدن که خیلی وقتها خانم هائی که همراه آقا دارن به اون قسمت تجاوز میکنند و به جای اینکه یه مسیر طولانی رو تنها بشینند، پهلوی همراهشون میشینند و از این اتوبوس سواری طولانی لذت میبرند. معمولا هم کسی کاری به کارشون نداره. دست بر قضا این دفعه مسافر ها دو نفر خارجی بودند. یه خانم و اقای خارجی. نه جوان و نه پیر. زن و شوهر. زن پهلوی همسرش نشسته بود. در حالی که قسمت زنانه پر بود و قسمت اقایون خالی و اگه قرار بود بیاد اینور مجبور بود بایسته. راننده که سوار شد با بدترین لحن ممکن گفت که زن باید به قسمت زنانه بره و وقتی خیلی از اقایون گفتند ول کن. اینها خارجی هستند. حرفهائی زد که راستش اصلا مناسب نبود و فاجعه وقتی کامل شد که مرد به فارسی گفت که این حرفها از یه ایرانی بعیده!!! اون لحظه احساس کردم تا جزئی ترین اجزاء بدنم از خجالت و شرم قرمز شده. راستش اون لحظه حاضر بودم هر ملیتی داشته باشم ( اسرائیلی. نمیدونم بدترین ملت روی زمین کیه اما حاضر بودم همون باشم) غیر از ایرانی و هر جائی باشم غیر از اون جائی که بودم.احساس بدی بود. امیدوارم هیچ کس هیچ وقت تجربه اش نکنه. اونم در حالی که ایرونی جماعت به هر چیزی شهره نباشه به رفتار خوبش با خارجی ها معروفه. مهمون نوازی. همون چیزی که تو خیلی از ملت های مثلا پیش رفته مثل انگلیس و خیلی جاهای دیگه نیست... اما کی میدونه. جو حاکم جوریه که انگار حتی تنها خصیصه خوب ایرونی ها هم کمرنگ شده.
اتفاق دوم: راستش این یکی دیگه از اون تجربه های شاهکار ( از نوع بد اما) بود. سوار اتوبوس ( نمیدونم چرا جدیدا هر چی اتفاق بده وقتی برای من میافته که سوار اتوبوس میشم. اونم منی که هزار سالی یه بار سوار اتوبوس میشم) شدم. دست بر قضا درست زمان تعطیل شدن مدرسه ها بود و ایستگاه اتوبوس جلوی یه مدرسه دخترانه ( اگه اشتباه نکنم راهنمائی) ایستاد. یه سری دختر مدرسه ای سوار شدند. راستش اولش خنده ام گرفت. یادم رفته بود دنیای آینه های یواشکی. خط چشم های هول هولی. لوازم آرایش ممنوعه. همه اون چیزهائی که یه زمان مسخره میکردم و فکر میکردم مختص یه گروه خاص بوده و عمومیت نداشته. اما تا حالا ندیده بودم دختری تو اتوبوس این کار ها رو بکنه که خوب دیدم دیگه. خدا رو شکر ندیده از دنیا نخواهم رفت!!! خلاصه که خوب طبق معمول که همیشه خدا دور و بر مدرسه های دخترونه پر از پسره یه سری هم پسر سوار همون اتوبوس شدند و بازار مزه پرانی ها و خدا میدونه چشم و ابرو اومدن و اینها شدیدا گرم. با این تفاوت که این بار با پدیده ای رو به رو شدم که ترجیح میدادم هزار سال مواجه نشم. خدا میدونه چه بلائی سر این دخترها داره میاد.و به چه راهی دارن میرن.اما از کلماتی استفاده میکردند اونم بدون هیچ نوع احساس بدی نسبت بهش ( اون هم با بلند ترین صدای ممکن) که هنوز تو این سن و سال و شرایط برای من زمزمه کردنشون هم تابو محسوب میشه. راستش اگه امکانش رو داشتم همون جا پیاده میشدم. چند وقت پیش آقائی داشت در مورد اخلاق بد دختر ها حرف میزد و انتقاد میکرد و از نوع تربیتشون و راستش اون لحظه من دفاع کردم. ولی مطمئنم که دیگه این کار رو نخواهم کرد!!!

نتیجه اخلاقی اینکه دو تا لاک پشت باقی مونده از آکواریوم به قابلمه تبعید شدند.


آخه اگه بوی دود وخیابون خلوت و بوی خیسی رو با هم بریزی تو یه گونی و خوب بهم بزنی و بعد بهش last christmass رو هم اضافه کنی و بازم بهم بزنی و سرت رو بکنی توی گونی و یه نفس عمیق بکشی محاله که مست نکنی. خوب دیگه. منم که نخوره مستم و نزده ....بماند.
میگفت: "وقتی صحبت میکنیم همیشه ازم میپرسه که این دوستی با من چی برات به ارمغان میاره. تو به من تو این دوستی چی میدی و من به تو چی میدم؟
فکر کردم چه حرف خوبی! چند نفر از ما تو دوستی هامون ( نه دوستی های آنچنانی که همین دوستی های روزمره که از نظرمون خیلی هم عادی و شاید کم اهمیته) این رو نه بلند و از طرفمون که حتی یواشکی و در گوشی از خودمون میپرسیم؟ شاید اگه تو دوستیهامون نه هر روز و هفته ای یه بار که حتی هر سه یا چهار سال یه بار این رو میپرسیدیم خیلی از اتفاق ها نمی افتاد. خیلی از دعوا ها. قهر ها. آشتی ها. اشک ها... خیلی چیز ها.
"راستی من برای تو توی این دوستی چی دارم؟ اصلا چیزی بهت میدم یا فقط ازت میگیرم؟"
دکتر جکیل معتقده زن ها نباید کار کنند بیرون از خونه
و مدام از این داد سخن میده که زن معمار خانوادست و چه کاری بزرگتر از حفظ این گروه و نگهداری شوهر یکی از مهم ترین و سخت ترین کارهاست!!! ( ?is it really true) و غیره و غیره. وقتی هم که بهش گفتم مثل حاجی بازاری های صد سال پیش ( راه دور چرا میری. حاجی بازاری های همین دوره و زمونه) فکر میکنی که دختر آفتاب مهتاب ندیده میخوان که وارد خونه که میشی بوی قرمه سبزی بده و موهاشم بلند باشه و یه کم هم تپل باشه و سرخ و سفید. انگار روش آب جوش ریختم و آمپرش رفته بود بالا که اینطور نیست و چرا اینطور میگی و توهینه و فلان و بهمان. نشان به آن نشان که حدود چهار ساعت یه نفس داشتم دعوا میکردم و آخرش افتاد به ضد و نقیض گفتن و دیدم نخیر. ایراد از یه جای دیگست و بیخیال شدم. یکی نیست بگه آخه آزار داری بحث میکنی دختر!!!
حنا جونم. خوب متاسفانه من نمیتونم به هیچ طریق خودم رو وارد دنیای بلاگر کنم و میدونی این رو و این منو از لذت کامنت گذاشتن های ریز و درشت برات محروم کرده. لذتی که یه زمانی خیلی دوست داشتنی و مخصوص خودمون بود و خلاصه دیگه. یه چند وقتیه برات کامنت نذاشتم و راستش پست آخرت دیگه مجبورم کرد که به اینجا پناه بیارم برای کامنت گذاشتن برات. مثل این میمونه که اگه اومدم خونتون و نبودی پیغامم رو روی پلاکارد بنویسم و بزنم سر کوچه تون البته!!! بماند.
پست عادی و غیر عادی داریم مگه؟ اگه اینقدر نشینی و نشمری که این قدر روز گذشت و این اولین پسته یا آخرین یا هزار و چندمی... اهمیتی داره مگه. به قولی his lost کی به کیه. چه اهمیتی داره؟ مهم منم و توئی و یه دایره کوچیک که دنیامونه. حالا اینکه اونهائی که واردش میشن قدرش رو خواهند دونست یا نه. یا اصلا ارزش وارد شدن به این دنیا رو دارند یا نه یا میتونن قدر چیزی رو که در اختیار میگیرند بدونند یا نه دیگه مشکل ما نیست. مشکل خودشونه. ما خیلی دست و دلبازی به خرج میدیم که میذاریم وارد دنیامون بشن و یه چند وقتی دور و برش و نه مرکزش بپلکند و خوش باشند. اون چیزی که میمونه خاطراته و خوب چند تائی به قولی Jerk که اشتباهی وارد میشن و بعد از یه مدت جل و پلاسشون رو میریزیم تو خیابون. بعد از یه مدت همه این شمردن ها و ناراحتی ها ( که هر کی بگه نباید یا ارزشش رو نداره احمقه) میشه یه موضوع دیگه برای خنده هامون تو قرار های شوالیه های میز گرد.
( میدونم داری فحشم میدی که این همه اراجیف به هم بافتم یا نمیدونم چی و چی و چی. اگه نمیگفتم آخه تا هفت نسل اون ور ترم همه چشم آبی میشدند
)
-بعله داریم.
-چنده؟ قدر کار میکنه؟ بنزینیه؟ صداش چقدره؟
یه جوری سوال میکردم انگار جد و آبادم هیزم شکن بودند و حیات و مماتمون بسته به این سوال هاست. خلاصه که قیمت گرفتم . یکی دویست و خرده ای و یکی سیصد. گرون تره آلمانی بود و وزنش کمتر و خلاصه دیگه. اومدم بیرون.
حنا میگه: آره قیافت واقعا الان به کسی که بخواد اره برقی بخره میخوره!!!

نکته: لطفا قبل از غذا بستنی نخورید. اونم از نوع "هیخن داز"- دیکته انگلیسی در دسترس نیت. چون اصلا انگلیسی نیست- ( یکی از همین شعبه های عجیب و غریب بستنی مثل "بسکین اند رابینز" و "کپنهاگن مرحوم". این یکی هلندیه و هر کدوم از اسکوپ هاش برای یه لشکر کفایت میکنه.)- اینم جهت استهضار: میدون تجریش. اگرم خوردید که مثل ما تا ونک باید پیاده بیائید بلکه یه کم از وجدان کش اومدتون بابت این پرخوری وحشتناک برگرده سر جاش.
تصور اینکه درست وسط شهر، یه همچین خونه ای پیدا بشه سخته. کاملا هم اتفاقی کشف شد. بیچاره سلیم خان رو وادار کردم دنبالم بیاد که یه عکس ازش بگیرم. آخه دفعه اول که دیدمش دوربین طبق معمول همراهم نبود. ولی خوب این یه خونه دو طبقه مسکونیه. خیابون ولیعصر. روبروی پمپ بنزین ساعی. ته یه کوچه. فکر کنم شدیدا زرتشتی باشه و خیلی خوبه که ادم اونقدر به دین و آئینش غره باشه که اینجوری فریاد بزنتش. ما چی؟ نهایت کاری که میکنیم یه وان یکاد میکوبیم بالای در خونمون و فکر میکنیم شق القمر کردیم. کجاست اون معماری اسلامی و اسلیمی ها و ترنج ها؟



نتیجه اخلاقی اینکه: لطفا از مسواک زدن دندونهاتون غافل نشید.