تبليغاتX
sunnaz
یکشنبه سی ام دی 1386
nothing to say

the world is changed

I feel it in the water

I feel it in the earth

I smell it in the air

much that once was...i

is lost....

for none now live who remember it

 

+ نوشته شده در 16:33 توسط ساناز
یکشنبه سی ام دی 1386
عکس نداریم
به علت ممانعت از حمل علم، از هرگونه عکس برداری از مراسم آشورا و طاسوآ معذوریم.

محرم بی علم حالی نداره

دل من طاقت دوری نداره

چو شو گیرم خیالش را در اغوششششششش

قافیه که به تنگ آید.......

من مست و تو دیوانه....

+ نوشته شده در 16:30 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
آفتاب آمد دلیل افتاب
برای انجام دادن کاری، گاهی وقتها اصلا نیازی به دلیل آوردن نیست. اما نکردن کار همیشه به دلیل احتیاج داره!!!
+ نوشته شده در 11:7 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
زندگی
چقدر راضی نگه داشتن همه سخته؟انگار همیشه یه چیزی برای رنجوندن و غر غر های زیر لبی برای یک نفر هست. اینکه بخوای دو تا گروه شاید نا همگون رو به هم جوش بدی و همه تلاش هات در بیشتر مواقع به در بسته بخوره و بدونی که اگه این دو تا گروه همدیگه رو تحمل میکنند شاید فقط برای اینه که نمیخوان روی تو رو زمین بندازند و باز هم از رو نمیری و تلاش میکنی تا یه جائی که....

نه. اون یه جا هنوز برای من نرسیده. هنوز تلاش میکنم؟

هر چند گاهی وقتها به خودم میگم: هیچ میدونی تو برای اینکه لحظات خوبی داشته باشی داری این همه تلاش میکنی برای چسبوندن و پیوند دادن و نمیدونم attach کردن و از این اراجیف این آدمها. هیچ فکر کردی که شاید بهشون خوش نمیگذره و از این با هم بودن لذتی نمیبرند و شاید فقط همدگیه رو تحمل میکنند و به روی تو نمیارند؟؟؟

اما من از رو نمیرم. هنوز تلاش میکنم شاید تا یه جائی که یکیشون برگرده بهم بگه: آقا جان به تو چه؟ ما از هم خوشمون نمیاد. مرض داری مگه؟ یا اون جائی که خودم...

 

+ نوشته شده در 10:52 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
ارتباط شغل اول و دوم
جالبه. این جستجو در اینترنت آدم رو به چه جاهائی که نمیبره. در سایت نازنین گوگل به دنبال کافی شاپ لوت و پوت میگشتم. گفتم شاید یه جوری بتونم به شماره تلفنش دسترسی پیدا کنم. چون ۱۱۸ همیشه اشغال طبق معمول اشغال بود...خلاصه که نوشتم کافی شاپ لوت و پوت. بماند که چهار گزینه ابتدائی همین جا بود و اون خونه و البته هر دو خونه پروشات. این تا اینجا چهار تا.

پنجمی این اطلاعات رو در اختیارم گذاشت:

هنرمندان 2 شغله دیگه چه کاره اند!!!
 

- محمدرضا گلزار --- کلوب زیبایی

2- بهرام رادان --- کافی شاپ

3- پرویز پرستویی --- کارمند دادگستری (قبلاً)

4- پژمان بازغی --- فروش اقساطی خودرو

5- رضا صادقی --- کافی شاپ

6- علی لهراسبی --- تبلیغات

7- تهمینه میلانی --- معماری داخلی

8- قاسم افشار --- آهن فروشی

9- رضاکیانیان --- مجسمه سازی

10-حسین زمان --- استاد دانشگاه

11- یوسف تیموری --- فروشگاه لوستر

12- مهتاب کرامتی --- مزون لباس

13- محمد سلوکی --- پیک موتوری و نمایندگی پارس

14- نیما مسیحا --- کارخانه تولید واکس

15-فتحعلی اویسی --- کارمند شبکه اول سیما (قبلاً)

16- لیلا حاتمی --- کافی شاپ

17- محمود شهریاری --- فروش اشیاء عتیقه (قبلاً)

18- بهنوش بختیاری --- منشی صحنه

19- ساعد هدایتی --- کارمند بیمارستان

20- رضا رشیدپور --- محاسبات ساختمانی

21- امین تارخ --- آموزشگاه بازیگری

22- سید محمد حسینی --- معاملات املاک در امارات

23- بهرام شفیعی --- ساخت و ساز

24- مریلا زارعی --- تجارت

25- سیدجواد یحیوی--- کشت گندم

26- علیرضا دبیر --- فروشگاه شکلات

27- رامبد جوان --- تبلیغات

28- مانی رهنما ---- تدریس آواز و مربی دوچرخه سواری

29- مریم کاویانی --- پرستار

30- نیکی کریمی --- مترجم

31- شبنم قلی‌خانی --- مدرس دانشگاه

32- مرتضی حیدری --- سهامدار بانک

33-هرمز شجاعی مهر – سردبیر خانواده سبز

34- سیدمحمدرضا حسینیان --- سردبیر زندگی ایده‌آل

35- لاله صبوری --- مدیر رستوران (قبلاً)

36- حمید غلامعلی --- کارمند بانک

37- رضا عطاران --- آتلیه عکاسی

38- مجید اخشابی --- استودیوی تولید موسیقی

39- مهرداد میناوند --- معاملات املاک در امارات

40- بهاره رهنما --- نویسنده

41- حسین رفیعی --- آتلیه نقاشی

42- محمد نصرتی --- فروشگاه لوازم صوتی و تصویری

43- پوریا پورسرخ --- طراحی فضای سبز

44- شاهین آرین --- تالار پذیرایی

45- سپند و کمند امیرسلیمانی --- آتلیه عکاسی

46- حسن جوهرچی--- تبلیغات

47- علی دهکردی --- دفتر فیلمسازی

48- حمید استیلی ---  بوتیک

49- محمدرضا فروتن --- دفتر طراحی داخلی

50- امیر تاجیک --- مهندسی بدنه هواپیما (قبلاً)

51- سید جواد هاشمی --- معلم

52- مریم امیرجلالی --- حسابدار

53- کریم باقری --- نمایشگاه اتومبیل

54- علی مصفا --- کافی‌شاپ

55- مرجان شیرمحمدی --- نویسنده

56- مسعود کیمیایی --- مدرسه فیلمسازی

57- حمید خندان --- کافی شاپ

58- داریوش مهرجویی --- مترجم

59- علیرضا افتخاری --- ساخت و ساز

60- اندیشه فولادوند --- تجارت

61- خشایار اعتمادی --- ساخت و ساز

62- نگار جواهریان --- روزنامه‌نگار

63- لاله اسکندری --- صنایع دستی

64- افشین یداللهی --- روانپزشک

65- گلاب آدینه --- کلاس بازیگری

66- محمد اصفهانی --- ساخت و ساز

و ششمی هم ... مممممم. این خوب بود.

 
+ نوشته شده در 10:34 توسط ساناز
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
فرمایش میفرمایند
البته در جریان هستید ، رئیس جمهور اول می فرمایند، بعد هم جمع میکنند ، البته بعد هم سردار نمیدونم چی چی میفرمایند هیئت های مذهبی اجازه حمل علم ندارند. حالا عاشورا بدون علم چی میشه؟

اگه کسی متن سخنرانی رو داره لطفا به ما هم برسونه

دستور نهاد ریاست‌جمهوری به خبر گزاری ها برای سانسور سخنرانی احمدی‌نژاد در جمع مبلغین مذهبی

نوروز: نهاد ریاست جمهوری از انتشار سخنرانی احمدی‌‌نژاد در جمع مبلغین مذهبی و مداحان ماه محرم كه اوایل هفته گذشته انجام شد، ممانعت كرده است.

به گزارش خبرنگار نوروز، نهاد ریاست جمهوری علاوه بر اینكه خبرنگاران خبرگزاری‌ها را از انتشار سخنان احمدی‌نژاد منع كرده، بلكه حتی از آنها خواسته تا دست‌نویس خود از سخنان احمدی‌نژاد را به مسؤولان نهاد ریاست‌جمهوری تحویل دهند.

گفته می‌شود احمدی‌نژاد در این سخنرانی مطالب عجیبی را در مورد مسایل مذهبی مطرح كرده كه با تاكیدات مراجع، علما و روحانیون برجسته در نفی ترویج خرافات در عزاداری‌های محرم و صفر در تعارض قرار داشته است و به همین دلیل هم، نهاد ریاست‌جمهوری مانع از انتشار آن شده است.

در عین‌حال، احمدی‌نژاد در این سخنرانی سانسورشده در اظهاراتی عجیب منتقدان خود را عامل قطع انتقال گاز از تركمنستان به ایران معرفی كرده و مدعی شده: عوامل داخلی به تركمنستان خط دادند كه در بحبوحه سرما گاز را قطع كنند برای اعمال فشار به دولت!

گفتنی است احمدی‌نژاد هفته گذشته در حاشیه جلسه هیات دولت هم واکنشی عجیب به عملکرد شهرداری در بحران برف اخیر نشان داده بود. وی در واکنشی که از اخبار شبانگاهی شبکه سوم سیما نیز پوشش داده شد، با زدن کفشهایش به برف‌ها اظهار داشت: «نگاه کنید نمک پاشیده‌اند روی برف‌ها و آسفالت را خراب کرده‌اند!».

 

+ نوشته شده در 11:31 توسط ساناز
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
تهران در عصر یخبندان
خوب اینم از این. این چند وقته برف و سرما خوب این شهر بیحال رو تکون داده و البته سر حال که نه، اما شاید یه کم حالش رو گرفته باشه. چند روز تعطیلی برای کارمند ها و یه هفته تعطیلی خدا خواسته برای بچه مدرسه ای ها و البته از همه مهمتر تاخیر در امتحان های بچه های دانشگاه آزاد. اینم از مزایای دانشجوی دانشگاه آزاد بودن. حالا هی در مذمت دانشگاه آزاد و مدح و ثنای داانشگاه های دولتی سخن سرائی کنید.

و اما... تهران برفی بدون عکس که نمیشه؟ البته همه این عکس ها مال بعد از تعطیلی و این حرفهاست. والا دروغ چرا، از اونجائی که دست به زمین خودن من اصلا بد نیست، فکر کردم دوربین ببرم و بخورم زمین و بیافتم روش دیگه نور علی نوره و خر بیا و من زمین خورده رو جمع کن. آخه من که زمین بخورم دیگه بلند نمیشم که. داستان چند وقت پیشه که در راه رفتن به خانه منزل پروشات اینها درست جلوی در خونه خودمون خوردم زمین و مادر خانومی نه از صدای زمین خوردن من که از صدای غش و ریسه رفتنم فهمید که زمین خوردم و خوب ابراز فرمودند: آخ کاش من میدیم!!! یعنی اینکه من اصلا ناراحت نیستم که خوردی زمین. ناراحتم که چرا من نبودم بخندم.

خلاصه همین دیگه. اینم از این.

نکته: اصل عکس ها و البته شرح تفصیلی اونها توی بلاگ اصلی موجود میباشد. از اونجائی که قراره اینجا به قاعده حداقل آینه اون بلاگ کار کنه، اینه که شرح ها ناقص و یا بعضا یه سری از عکس ها اصلا اینوری نیومدند. از ما گفتن

وسط روز و این مه؟ شاهکار بود و لذت بخش. هرچند از سرما آدم....

برف میبارد. برف میبارد به روی سنگ و خارا سنگ و الی آخر... این عکس رو خودم بسیار دوست میدارمش

ایضا این عکس رو هم همینطور.

میگن طرف از سرما آب دماغش قندیل بسته. حکایت تهرانه که هر جا رو میبینی یه قندیلی چیزی ازش آویزوونه. حالا میخواد کنار دیوار باشه، میخواد سپر و گلگیر ماشین مردم.

نمیدونم اینها همون کاج طلائی معروفند که  دست بر قضا سر از میدون تجریش در آوردند یا نه. من اول میخواستم از کاجی که برف روش نشسته عکس بگیرم. همچین که دنبال زاویه مناسب گشتم و چرخی دورش زدم دیدم ااااا. اینا یه ورشون با اون ورشون فرق داره.. اما خوشگله. قبول کنید...

حکایت آتیش و برف... یه داستان همیشگی و خیلی خیلی خیلی قشنگ...... فکر کن سردت باشه و یخ زده باشی و یه آتیش مثل این داشته باشی برای من. بوی چوب گردو و دود و جرق جرق سوختن و داغی اتیشی که سورتت رو سرخ میکنه.....

اینم داستان همیشگی من و گربه های خیابونی و اینکه این چند تا ) خیلی بیشتر از دو هستند ، همه هم ساکن پارک ساعی۹ باعث شدن من روزی چقدر راهم رو دور کنم که بتونم یه سری بهشون بزنم و بعدش باید تا خونه بدوم برای اینکه بتونم دست و صورتی بشورم و خودم رو از الرزی به این موجودات پشمالو خلاص. مسخره نیست؟ ادم هم به اینا آلرژی داشته باشه، هم روش کم نشه؟ مادر خانومی و البته خیلی های دیگه که قبلا حکم به دیوانگی ما دادند. اما ما هنوز میتازیم....رومون هم کم نمیشه. فقط پاک کردن پشم و پیل این دوستان از روی کت و شلوار و مانتو یه کم سخته. اما خدا وکیلی وجدانتون آوویزون نیست وقتی خودتون گرمین ولی میدونید اینها سردشونه؟ یه خانومه براشون تو پارک هر چند روز ساردین میاره. ساردین های یخ زده رو تو دستش نگه میداره تا گرما دستش یخشون رو آب کنه. آخه گربه ها ساردین یخ زده دوست ندارند. خوب دیگه اذوقه کیف من هم این روزها سوسیس کالباسه برای اینا

ای جانننننن. این فوضول باشی نمیدونم برای چی تصمیم گرفته بود از من بالا بره؟ احتمالا منو به ساردین ها ترجیح میداد. خلاصه که اومده روی صندلی پارک و بعد هم ...معلومه دیگه.... لذت بخشه بغل کردن یه گربه و احساس کردن اون خرخر وقتی آرومه و گرمه و همه چی بر وفق مرادشه. به قیافش نگاه نکنید ها. مادر خانومی میگفت این چرا اینقدر گندست. گفتم گنده نیست، زیادی کش اومده برای رسیدن به دست من!!!

پی نوشت: الان ( دوشنبه- ۲:۵۱ دقیقه بعد از ظهر ) اینجا داره برف میاد.سرده و من دلم یه گربه میخواد 

 

+ نوشته شده در 14:52 توسط ساناز
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
عبادت
...خاخام نگاهی خسته به او افکند و به نوبۀ خود از اسب به زیر آمد و تصمیم گرفت چند قدمی پیاده طی کند. خاخام با خود اندیشید چنانچه موسی برای کاستن از شور و اشتیاق پیامبر اسلام بر نخاسته بود، مسلمانان میبایست روزانه پنجاه بار نماز گزارند.

حدیثی حکایت از این دارد که جبرئیل محمد را در سدر المنتهی نزد خدای یگانه میبرد و در بازگشت محمد و موسی با یکدیگر برخورد میکنند و محمد اعلام میدارد که خدای یگانه به او حکم فرموده تا مردمانش را به پنجاه بار عبادت روزانه ملزم نماید. موسی بوی هشدار داد: من انسانهارا بهتر از تو میشناسم. و با تمام قدرت بر فرزندان اسرائیل حکومت کردم. برگرد و از او درخواست کن که دفعات نماز را کاهش دهد. محمد نصیحت او را بکار بست و دفعات عبادت به چهل بار کاهش یافت. مجدداً موسی دخالت کرد و از محمد خواست تا پیش خداوند برگشته، دفعات نماز را باز هم کاهش دهد. سرانجام پس از رفت و آمد های متعدد که در تمام طول شب ادامه داشت تعداد دفعات عبادت مسلمانان به پنج بار در روز رسید.

این حدیث چندان شناخته شده نیست و عزرا کاملاً اتفاقی آن را در یک کتاب فلسفی متعلق به پزشک بزرگ ایرانی ، ابو علی سینا ، خوانده بود. اما چه کسی هنوز ابن سینا را میشناسد؟

خاخام غرق در افکار خود....

 

یاقوت کبود- نوشته ژیلبر سینوئه- ترجمه عبد الرضا مهدوی

( پینوشت: ما که هیچی- اما دمش گرم. باز به داد بقیه رسید. و الا کار و زندگی تعطیل...)

 

+ نوشته شده در 11:23 توسط ساناز
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
برف
همینه دیگه. وقتی قرار باشه که دو تا بلاگ رو با هم تغذیه بنمائی، همین میشه که میبینید. عکس ها یکی اما متن ها دو تا.

چه شود. بماند.

اینم عکس های امروز تهران. برفی و شدیدا خوشگل

 

+ نوشته شده در 15:26 توسط ساناز
چهارشنبه دوازدهم دی 1386
در راستای

ما که آخر سر نفهمیدیم این داستان عکس گذاشتن اینجا چه جوریه! یه جای دیگه که آپ لود میکنیم، عکسه اینجا باز نمیشه. خلاصه هیچی دیگه. گفتم قبل از اینکه بقیه این عکس رو بذارن، خودم انحصارش رو بدست بگیرم.

متولدین دی ماهی! دست ها بالا لطفا!

بسیار بسیار خوش گذشت. این تولد نیز به خیر و خوبی و خوشی البته با تعداد متنابهی غایب طبق معمول بر گذار شد. اما این وسط من دلم شدیدا برای عمو سهیلمون تنگ شده بود و جاش خیلی زیاد خالی بود. تنها کسی بود که وسط اون شلوغ پلوغی یادش کردم و پیش خودم گفتم کاش بود!!! همایش بدون آبدارخونه مگه میشه؟

+ نوشته شده در 15:24 توسط ساناز
سه شنبه یازدهم دی 1386
خرق عادت
وقتی عادت به شعار ندادن توی جامعه ای باشی که همه اهل شعار دادن هستند، اگه با یه نفر رو به رو بشی که عادت به شعار دادن نداره، نمیتونی خودت رو جمع و جور کنی. یه جوری رفتار میکنی که انگار تو هم اهل شعاری....

وقتی همیشه حرف از این میزنی که مرد میتونه زن داشته باشه اما رابطه ای بی خطر با همکار زنش هم داشته باشه، اما خودت هم حرف خودت رو باور نداشته باشی، اما خودت هم باور نداشته باشی که تو این جامعه این کار عملیه، اگه همکار مردت هر روز بهت پیشنهاد بده که بیا برسونمت، با اینکه میدونی زن داره و چقدر زنش رو هم دوست داره، بازم ذهنت به خطا میره....

وقتی باور داری که برای اطرافیانت همیشه بهترین رو میخوای و این همیشه شعارت بوده، اما با دیدن موفقیت هاشون اشک حسرتت سرازیر میشه، یعنی خودت هم حرف خودت رو قبول نداری. یعنی خودت هم خودت رو میبری زیر علامت تعجب و نه سوال!...

( این پست هیچ مبنای منطقی و عقلائی نداره. لطفا دنبال هیچ material ی از این دست نگردید)

 

+ نوشته شده در 14:12 توسط ساناز
سه شنبه یازدهم دی 1386
نه گفتن شهامت میخواد
چقدر نه گفتن خوبه. اینکه نه بگی بدون اینکه نگران باشی که طرفت در موردت چی فکر میکنه. اینکه نه بگی بدون اینکه نگران ناراحت کردن بقیه باشی. اینکه نه بگی فقط برای اینکه دلت میخواد و اینکه نه بگی به همه اون موقعیت هائی که دوست نداری تحملشون کنی و دلیلی هم نداره که تحملشون کنی.

موقعیتهائی که همیشه و همه جا با آدم هستند. حتی اگه این موقعیت یه جورائی تقصیر خودت باشه. برای اینکه دوست داری با بقیه باشی. برای اینکه دلت نمی خواد فقط به خاطر چند تا اتفاق کوچیک یا حضوری بی اهمیت ، نه برای بقیه که برای تو، دیدن بقیه دوستهائی رو که دوستشون داری از دست بدی. برای اینکه نتونستی بگی نه، ناچاری حضور داشته باشی و حالا فقط به خاطر اینکه میترسی از خراب کردن یه شب خوب، باید ساکت بمونی و اعتراض خودت رو نشون ندی تا شاید دفعه بعد یادت بمونه که نه بگی و یادشون بمونه که نه گفتنت رو بشنوند. وقتی عادت به نه گفتن نداشته باشی، نه رو اون قدر یواش و آهسته و زیر لبی میگی که کسی چیزی نمیشنوه. که کسی اون نه زیر لبی رو جدی نمیگیره.

نه گفتن شهامت میخواد. حتی اگه برای اتفاق های ساده ای مثل اون چیزی باشه که امروز بعد از ظهر قراره اتفاق بیافته!!! من اون شهامت رو نداشتم!!!

 

+ نوشته شده در 14:1 توسط ساناز
سه شنبه یازدهم دی 1386
چقدر خوبه؟
وقتهائی که زنگ میزنم به محل کار قدیمی، همیشه ترجیح میدم یه آدم خاص گوشی رو برداره. آدمی که همیشه با همه خیلی فرق داشته. آدمی که علیرغم یدک کشیدن عنوان پر طمطراق مهندس، خیلی کم از این عنوان استفاده کرده. اینکه مهندس باشی یه چیزه. اما اینکه این مهندسی رو از جائی مثل آکسفورد یا یه جائی همون دور و ورا گرفته باشی یه چیز دیگه. آدمی که خیلی وقتها حرفهائی رو میزنه که مردهای واقعی ممکنه جونشون در بیاد اما حاضر به گفتنش نباشن. امروز که زنگ زدم بهم گفت happy new year بهش گفتم سال نو شما هم مبارک. بهم گفت: شنیدم سال موش پر از موفقیت و خوشبختیه. امیدوارم شوهر کنی. گفتم غیر از آخری، امیدوارم همه اونها برای شما اتفاق بیافته. گفت یعنی شوهر کنم؟ ممنون. حتما.

بابای سوگل و سوگند همیشه از این حرفها میزنه و من همیشه بهش میخندم و همیشه با هم شوخی میکنیم... سال نوت مبارک

+ نوشته شده در 13:53 توسط ساناز
دوشنبه دهم دی 1386
happy new year
122.jpg
+ نوشته شده در 15:41 توسط ساناز
پنجشنبه ششم دی 1386
و اما.....
۱- من الان دارم چیزی رو میبینم که اگه پروشاته ببینه از شدت لذت و هیجان و اینجور چیزها میمره و از دست میره و همین دیگه. گفتم که شدیدا دلش رو بسوزونم و برم!!! در مورد اینکه بقیه هم دلشون خواهد سوخت یا نه اطلاعی در دست نیست.

۲- شنیدم که یه خان داداشی اما معلوم نیست کدوم خان داداش.. یه چیزی داره که تنها تنها داره باهاش ذوق میکنه و به ما هم نمیده. اس ام فرستادیم که تک خوری زشته و قبیح اما جواب نداد!!! حالا چرا خدایش عالم است ولا غیر.

۳- امید بگم چی نشی!!! ( اینو فقط در گوش خودش دارم میگم. بقیه نخونن لطفاْ)

۴- شنیدیم که قراره و قراره یه خبری بشه. فکر کنم بد نباشه این دی ماهی های رو سوار اتوبوسی چیزی کنیم بفرستیم یه جا بازدید. یا شایدم سوار هواپیماشون کنیم. بالاخره همیشه کوه و کمری یا خلبان ناشی ای برای داااااااغان شدن هواپیما وجود داره. آخه من با این همه دی ماهی چه کنم؟ خدا وکیلی انصافه؟

۵- امسال چرا اسکروچ نشون نداد؟

۶- در راستای اون نکته اولی نمیشه آخه من هینتی چیزی ندم که پروشات دلش همین جوری تالاپ تولوپ نکنه که.......and like the some song, same moon shining to my window

 

 

+ نوشته شده در 11:20 توسط ساناز
سه شنبه چهارم دی 1386
بازم Merry Christmas
راستی:

 

Merry Christmas

 

+ نوشته شده در 15:53 توسط ساناز
سه شنبه چهارم دی 1386
Merry Christmas
اینم تبریک کریسمس دوستی از دیار فرنگ.

Here’s wishing you a yippee-filled Yuletime overflowing with yard-long yams, yapping yoyo-yanking yetis, yak-milk yeast-cakes, and yellow yarn-yielding year-end yard-gnomes.

 

+ نوشته شده در 15:46 توسط ساناز
دوشنبه سوم دی 1386
ده عکس برتر جهان
در جریان خوندم یه فقره بلاگ از نوع وبلاگ های ضاله، به ده عکس برتر دنیا رسیدیم و دیدم خدا وکیلی این عکسه خیلی باحاله. به نظر شما اینطور نیست؟

 

Top Ten Photo Galleries 2007, National Geographic News

 

فکر کن!!!! یه دونه از اینا داشته باشی و هی بچلونیش و هی .......واییییییییییییییییییییی

من یه دونه از اینا میخوام.......

+ نوشته شده در 11:6 توسط ساناز
دوشنبه سوم دی 1386
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
هر وقت ازش میپرسی چطوری: میگه داغانم. دقیقا به همین ترتیب ها. نه داغون و نه هیچ اصطلاح دیگه ای. همیشه و همیشه فقط و فقط داغانه و اونقدر هم ابعاد این داغانی گسترده هست که اگه یه روزی مثل امروز ، ساعت ۱۰ صبح زنگ بزنی بهش ، این داغانی این قابلیت رو داره که همه انرژی مثبتت رو بکشه بیرون و یه چیز مچاله ازش باقی بذاره. نمیدونم چرا احساس میکنم باز من و این بانو داریم به دوران بزن بزن نزدیک تر میشیم. همیشه یه چیزی برای حرص دادن و حرص خوردن وجود داره!!!میدونم که طبق معمول ایراد از منه و سخت گیری های زیاد از حد من!!! بیچاره پروشات که این همه سال این اخلاق منو تحمل کرده. البته اگه فکر میکنید تحمل کردن خودش کار آسونیه سخت در اشتباهید ها. اصلا از این خبر ها نیست.... گاو نر میخواهد و مرد کهن!!!

( حالا اگه یکی تونست بفهمه که من گیج چرا اینها رو اینجا دارم مینویسم، هنر کرده. بالاخره دیگه. علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. مگه نه؟ 

 

+ نوشته شده در 10:54 توسط ساناز
دوشنبه سوم دی 1386
بوی خوش
ددی یه دوستی داره که خیلی وقتها میاد بهش سر میزنه. یه آقای خیلی خیلی با شخصیت. قد بلند و موی سفید بلند و کت و شلوارهای شیک و همیشه هم پوشت. و بوی ادکلنش که منو کشته. هر دفعه که میاد من کلی هی بو میکشم و دماغم رو پر میکنم از بوی خوبی که راستش روم هم نمیشه ازش بپرسم اقا اسم ادکلنت چیه؟ یه وقتهائی دیگه میزنه روی دست ددی از این نظر....

 

 

+ نوشته شده در 10:43 توسط ساناز