تبليغاتX
sunnaz
سه شنبه سی ام بهمن 1386
یه سوال خیلی خیلی ساده
غیرت چیه؟؟؟؟؟

پینوشت: بعد اونوقت اون رگ گردنی که میگن داستانش چیه؟ اونی که کل خطه آذربایجان انگار دارن و خوبشم دارن و خوب بعضی خطه ها هم ......

 

+ نوشته شده در 15:33 توسط ساناز
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
تست هوش
صورت مساله: تو یه اتوبوس ۷ دختر هست.

هر دختر ۷ تا ساک داره.

تو هر ساک یه گربه بزرگ هست.

هر گربه ۷ تا بچه گربه داره.

هر گربه ۴ تا پا داره.

سوال: چند تا پا توی اتوبوس هست؟

پینوشت: اگه در جریان سرشماریتون که نه، پا شماریتون ، خواستین پرتقال فروش رو هم پیدا کنید اصلا ایرادی نداره۱!!

پینوشت دوم: تصور کنید یه موش تو این اتوبوس پیدا بشه... حالا اگه خیلی زرنگین پاها رو بشمرین. با احتساب اونهائی که از میله اتوبوس بالا رفتن از ترس موشه!!!

 

+ نوشته شده در 16:28 توسط ساناز
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
شجاعت نه تنها....
هر چقدر هم که فکت رو بکار بندازی و حرف بزنی و حرف بزنی بازم تو گوشش نمیره که نمیره. بعد از یک ساعت و نیم بالای منبر رفتن و حرف زدن و دلیل و برهان آوردن بازم آخرش حرف خودش رو میزنه و اونوقته که دود از کله ات میزنه بیرون و جوش میاری که تا حالا یاسین به گوش.... استغفرالله...

- چند دفعه بهت بگم این راهش نیست.

- تو اشتباه میکنی. همه رو مثل خودت فرض میکنی. اتفاقا این راهشه.

- بابا جون. هنر این نیست که هر دقیقه به طرفت بگی دوستت دارم و عاشقتم. گاهی وقتها اصل هنر اینه که اگه ازش خوشت نیومده راست و درست برگردی بهش بگی. والا این بهتر از اینه که بپیچونیش یا چمیدونم. اصلا تا کی؟

- اگه خودش آدم باشه میفهمه که من ازش خوشم نیومده. وقتی بهش زنگ نزنم یا اگه زنگ میزنه قطع کنم بهتره.

- فکر نمیکنی این خیلی توهین آمیزه؟

- نه اصلا. همه اینکار رو میکنند.

- ( پوففف.........داستان قدیمی) بعد اونوقت اگه همه خودشون رو پرت کنن تو چاه...

- برو بابا.

- آخه یه چیزی میگی که آدم حرصش در میاد. برو خدا رو شکر کن طرفت من نیستم.

- اگه بودی چه کار میکردی مثلا؟

- هیچی تو صورتت تف می انداختم که خیلی ترسو و بی غیرتی.

- دستت درد نکنه دیگه...

- همینه که گفتم. اگرم واقعا اینطور فکر میکنی که خیلی داری درست عمل میکنی اصلا برای چی با من مشورت میکنی؟

- ای بابا. حالا تو چرا ناراحت میشی؟ بیا آشتی کنیم.

- نمیخوام. برو پی کارت. من از آدمی که فقط چون جرات نداره حرفش رو بزنه ، به هزار و یه راه غیر مستقیم میخواد کارش رو بکنه خوشم نمیاد.

- ای بابا. بیا و درستش کن. ببین آخه من چی میگم

- بوق بوق بوق

- الو... الو..... 

( این فقط داستان یک نفر و دو نفر نیست ها. متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق جامعه اعم از دختر و پسر ، تحصیل کرده ، عادی و غیر عادی همین طور فکر میکنند)

 

+ نوشته شده در 11:1 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
happy valentine

May this Valentine bless us with the cupid of love and warmth of romance. Happy Valentine's Day !i

 

+ نوشته شده در 9:46 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
من و شاملو و همیشه و همیشه
سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

----------------

چند بار امید بستی و دام برنهادی

تا دستی یاری دهنده

کلامی مهر آمیز

نوازشی

یا گوشی شنوا

به چنگ آری؟

***

چند بار

دامت را تهی یافتی؟

***

از پا منشین

آماده شو که دیگر بار و دیگر بار

دام باز گستری

----------------------

به تو نگاه میکنم

و میدانم

تو تنها نیازمند یکی نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت

تا به در آئی

***

من پا پس میکشم

و در نیم گشوده

به روی تو

بسته میشود

 

+ نوشته شده در 15:30 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
امان از شبکه و درخت و هوا و شرکت ارتباطات سیار اول از همه
والا ما که نفهمیدیم. نرسیدن اس ام اس ها به ۰۹۳۵ و یا از ۰۹۳۵ به نظر عادیه.. اما اینکه موبایل من همچین عشق نمیکنه که اس ام اس ها رو بگیره یه چیز دیگه...والا ما که نفهمیدیم بالاخره ایراد از عروسه که نمیتونه برقصه یا ایراد از زمینه که کجه ولی خدا وکیلی؟ممکنه از ایراد از این موبایل مثلا پیش رفته من باشه یا مال همه الان همین بساطه؟ لطفا دریافتم کنید والا...

 

+ نوشته شده در 15:19 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
بدون اینترنتی
امان از این .... از این.... از این.... دیگه کلمه اش هم یادم نمیاد. آخه فکر کن سه روز اینترنتت قطع باشه و خودت رو به در و دیوار بزنی و آسمون و زمین رو به هم بدوزی... بعد ببینی که به به. خسته نباشی. سوکت سیم اینترنت هزار متر که نه سه متر اون ور تر از دیوار زده بیرون و با یه فشار کوچیک تق رفت سر جاش و من باز اینترنت دار شدم!!! خسته نباشم شدید

 

+ نوشته شده در 15:14 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
خواهی نشوی رسوا....

طبق معمول پارازیت های اینجانب مشخص است.

 

داستان ولنتاين

كلمه ولنتاين در اصل به معنى فردى بود كه نامش از جعبه مخصوص بيرون مى آمد و به عنوان محبوب برگزيده مى شد. اين روند تا سال هاى ۱۵۰۰ ميلادى ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاين به قطعه كاغذ تا شده اى گفته مى شد كه نام محبوب روى آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هديه اى بود كه به اين فرد خاص داده مى شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه يا قطعه ادبى بدل شد كه براى محبوب نوشته مى شد. اگرچه ولنتاين هر سال روز ۱۴ فوريه جشن گرفته مى شود، اما اصل آن به جشن رومى ها به نام لوپركاليا بازمى گردد كه در ۱۵ فوريه برگزار مى شد. در اين جشن حاصل خيزى و بارورى گرامى داشته مى شد. ارتش رومى ها در آن زمان كشورها را از لحاظ اجتماعى و طبيعى مورد تاخت و تاز قرار مى داد. هنگامى كه رومى ها به فرانسه حمله كردند فستيوالى به راه انداختند كه در آن پسران رومى نام دختران رومى را از يك گلدان بيرون مى كشيدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستيوال هدايايى ردوبدل مى كردند. اين جشن مربوط به مشركين بود بنابراين در سال ۴۶۹ ميلادى پاپ گلاسيوس تصميم گرفت به آن رنگ و بوى مسيحيت ببخشد و اعلام كرد كه از حالا به بعد اين جشن به افتخار سن ولنتاين برگزار خواهد شد. سن ولنتاين رومى جوانى بود كه به دست امپراتور كلوديوس دوم كشته شد. گفته مى شود مرگ او به دليل كنار نگذاشتن مسيحيت بود و در ۱۴ فوريه ۲۷۰ ميلادى اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاين كشته شد؟ در افسانه ها آمده كه در قرن سوم پس از ميلاد امپراتور كلاديوس دوم نمى خواست كه هيچ يك از سربازانش عاشق كسى شوند و ازدواج كنند چرا كه فكر مى كرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظيفه شان نسبت به او منحرف مى كند و گاهى اوقات باعث مى شود كه مردان اصلا در جنگ شركت نكنند.( اینو خوب اومده!!!) امپراتور به سربازان بيشترى نياز داشت پس ازدواج كردن را غير قانونى اعلام كرد و هركس كه مراسم عقد را برگزار مى كرد بايد كشته مى شد. گفته مى شود سن ولنتاين از دستور منع ازدواج سرپيچى مى كرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمى آورد، ( عین این دفترخونه های مملکت گل و بلبل ما جهت عقد موقت!!! )اما او را پيدا كردند و كشتند.

داستان ديگرى مى گويد كه مردى به نام ولنتاين به خاطر كمك به مسيحيان آزار ديده در زندان بود. ولنتاين زندانبان خود را به مسيحيت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسيحى كرد. زندانبان دختر نابينايى هم به نام جوليا داشت كه ولنتاين به او دلبسته شد و البته بينايى او را هم شفا داد. اما پيروزى با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاين نامه اى به جوليا نوشت و آن را «از طرف ولنتاين تو» امضا كرد.
در ايتاليا هم در قرون وسطى فستيوال بهاره اى برگزار مى شد كه در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع مى شدند و به شعر هاى عاشقانه و موسيقى گوش مى كردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم مى زدند. در فرانسه هم همين رسم مدتى اجرا مى شد اما حسادت زيادى برمى انگيخت و مشكلاتى به وجود مى آورد كه اين رسم را از ادامه بازداشت. رسم كشيدن نام «ولنتاين» يا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتى وقتى كه اشغال رومى ها به پايان رسيد. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روى تكه هاى كاغذ مى نوشتند، آنها را تا مى كردند و در كاسه اى مى ريختند. مردان جوان مى بايست با چشم بسته نامى را از كاسه بيرون مى كشيدند. نام دخترى بيرون مى آمد و به اين معنا بود كه دختر براى يك سال آينده «ولنتاين» او بود.( چه توهمی) همين فستيوال به گونه ديگرى هم برگزار مى شد: دو رومى جوان كه توسط كشيش تبرك شده بودند شلاق چرمى از پوست بز به دست مى گرفتند و در خيابان ها مى دويدند. شلاق چرمى فبروا ناميده مى شد كه كلمه لاتين آن فبرواتيو و معنى آن اهتزاز شلاق مقدس است. اين كار براى تطهير انجام مى شد. كلمه February كه هم اكنون به كار مى بريم هم از همين ريشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر اين شلاق به زنى برخورد كند او بهتر مى تواند بچه به دنيا بياورد. ( از این بهتر برای درمان نازائی؟)اين موضوع باز هم بارورى را تداعى مى كند. براساس افسانه ها، آنها اين كار را به افتخار فونوس ايزد جنگل و كشتزارها انجام مى دادند كه شبيه به خداى يونانى، پن است. اكنون ماه فوريه براى اكثر ما برابر با بهار نيست و در خيلى جاها در اين ماه روى زمين پوشيده از برف است. رومى ها جشن لوپركاليا در روز چهاردهم و روز ولنتاين در پانزدهم فوريه را درهم آميختند كه هفت هفته پس از انقلاب زمستانى بود و پيشرفت زمستان به سوى بهار را نشان مى داد. در قرون وسطى فكر مى كردند پرندگان روز چهاردهم فوريه جفت انتخاب مى كنند بنابراين، اين روز قرن ها به عنوان روز رسمى جفت يابى به شمار مى آمد. افسانه ديگر درباره روز ولنتاين نه به رومى ها بلكه مربوط به نروژى ها است. نروژى ها سن گالانتينى داشتند كه به معنى «عاشق زن ها» است. در زبان انگليسى «گ» نروژى مانند «و» تلفظ مى شود و صداى آن «ولنتاين» مى شود نروژى ها عقيده دارند سن گالانتين آنها بخشى از تاريخ روز سن ولنتاين امروزى است. اما فرانسوى ها هم عقيده دارند كلمه ولنتاين از كلمه گالانتين مى آيد كه به معنى عشاق است.
كليساى كاتوليك روم تمام سعى خود را براى تحريم اين فستيوال بارورى و همسريابى كرد. با اين حال اين رسم در جوامع باقى ماند، كليسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصميم گرفت آن را به روز مقدس مسيحى براى سن ولنتاين بدل كند. بنابراين در سال ۱۶۶۰ چارلز دوم به طور رسمى روز ولنتاين را در جامعه انگليس رواج داد. به همين دليل انگلستان نخستين كشورى است كه چاپ كارت تبريك به خصوص آنها كه عشق، تحسين، دلباختگى و ساير احساسات را نشان مى دادند شروع كرد. روز سن ولنتاين ۱۶۲۹ از طريق پاك دينان به آمريكا رفت ولى در آنجا هم با مخالفت بعضى از بزرگان كليسا مواجه شد. اما عشق پيروز شد و كليسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود. حدود يكصد سال گذشت تا نخستين كارت ولنتاين در آمريكا به وجود آمد. مارجرى بروز (از انگلستان) قديمى ترين كارت ولنتاين شناخته شده را در سال ۱۴۷۷ به جان پاستون فرستاده است. براى ولنتاينى كه زمانى به معنى «محبوب» بود و بعد نماينده «پيام عشق» شد. ساموئل پپيز در ۱۴ فوريه ۱۶۶۷ در دفتر خاطراتش شرح داده كه يك جور ولنتاين از همسرش دريافت كرده است. ولنتاين او يك برگ كاغذ آبى بود كه نام همسرش با حروف طلايى در آن نوشته شده بود و جد ولنتاين هاى بعدى به شمار مى رفت. اما خيلى طول كشيد تا اين رسم فراگير شود. يكصد سال طول كشيد كه گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاين در درگاهى خانه محبوب متداول شد. اگرچه كليساى كاتوليك به خودى خود از ولنتاين به هيجان نيامد، اما اين رسم به تدريج در كشور هاى كاتوليك رواج يافت. جاى تعجب است كه ولنتاين ها به وسيله راهبه ها درست مى شد كه يك قلب تورى و تزئين شده با نقاشى گل و طرح كوپيدون [در اساطير رومى رب النوع عشق] يا فرد مذهبى مقدس ديگرى در وسط آن بود. هداياى ولنتاين هميشه به صورت قلب هايى كه امروز مى شناسيم نبودند. بيشتر آنها «پاكت هاى كاغذى» بودند و تا مى شدند. پست كردن آنها هم گران درمى آمد پس پاكت ها را تا مى كردند و با موم مهر مى كردند

 

+ نوشته شده در 15:5 توسط ساناز
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
دروغ
هرچقدر هم که بگی فمینیستی. هر چقدر هم که اظهار قلدری کنی. تظاهر کنی که از این حرفها بدت میاد...وقتی از اون سر دنیا، از سر کار زنگ زده که بگه: ایمیلت رو خوندم. یه کم نگرانم کرد. خوبی؟ همه چی مرتبه؟ و بعد که مطمئنش کردی که همه چی مرتبه بگه: خوب همین. من الان سر کارم و خواستم فقط بدونم خوبی. بعدا صحبت میکنیم.خوشت میاد و غرق لذت میشی و اگه بگی نه ، دروغ میگی. هر کی ندونه برق چشمات یه چیز دیگه میگه!!!

 

+ نوشته شده در 9:39 توسط ساناز
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
دیوونه
نشستم تو ماشین و کشششششش میام و برای خودم زیر لبی میخندم و زمزمه میکنم.

میگه: چیه؟ شبیه گربه ئی شدی که یه کاسه سر شیر رو یواشکی خورده و حالا داره سیبیل هاشو رو میلیسه.

گفتم: نه خبر خاصی نیست. دنبال یه آهنگ میگشتم که یه چند وقتیه یه تیکه اش افتاده تو دهنم. امروز پیداش کردم. دانلود کردم. بعد هم lyric ش رو پیدا کردم و حالا دقیقا میدونم چی این مدته زمزمه میکردم.

یه نگاه میکنه میگه: بعد اونوقت این کار اینقدر خوشحالت کرده؟

می گم: آره خوب.

گفت: دیوونه!!!

گفتم: این که چیز جدیدی نیست. یه چیز تازه بگو!

 

+ نوشته شده در 9:36 توسط ساناز
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
tired of being sorry
 همچین که دو بار بیشتر از معمول تکرارش کردی ، یعنی قراره چند روزه آینده رو زیر لب زمزمه کنی و خسته نشی...

Maybe you were right
But baby I was lonely
I don't want to fight
I'm tired of being sorry
I'm standing in the street
Crying out for you
No one sees me
But the silver moon

 

+ نوشته شده در 14:31 توسط ساناز
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
بابا لنگ دراز و جودی
خوب داستان سفارش اینترنتی ما کاملا خوب و خوش به پایان رسید. حالا یه دی وی دی ( ببخشید دو تا دی وی دی) جودی ابوت داریم. ۴۰ قسمت کارتونی که والا ما تو تلویزیون ایران فقط حدود ۳۰ قسمتش رو دیده بودیم و همین سی قسمت رو هم به عنوان حدودا چیزی تو مایه های ۴۵-۵۰ قسمت به خوردمون داده بودند. هیچی سخت تر از این نیست که بخوای آخر یه کتاب یا فیلم رو ببینی و از یه طرف وجدانت بهت اجازه نده. جالبه. چقدر این کارتون ها ( جودی ، نمیدونم اون موقع ها حنا بود و گوش مروارید و هزار و یه چیز دیگه) با این کارتون های دیجیمون و بزن بزن های ژاپنی متفاوته. دنیای بچگی ما یه چیز دیگه بود.

 

+ نوشته شده در 14:24 توسط ساناز
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
کابوس
خواب میدید یکی داره پشت گردنش دست میکشه. از خواب پرید. با ترس و لرز حتی زیر تخت و پتو رو هم نگاه کرد. نکنه؟ میلرزید. میترسید. خوابش برد. شب بعد بازم همین کابوس. شب بعدش. چقدر تکرار میشه؟ اصلا کیه اینی که پشت گردنش دست میکشه؟ چرا اینقدر دستش سرد و چندش آوره؟ یه دست عرق کرده!!! کاش بود. شنیدن صدای نفسش هم آرامش بخشه تو این شبهائی که یکی بدون اجازه ، به خودش اجازه میده تا به خوابش بیاد!

 

+ نوشته شده در 14:20 توسط ساناز
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
یوجین
همیشه خوبه که دوست جدیدی داشته باشی. مخصوصا اگه این دوست جدید رو بتونی بغلش کنی و بچلونیش و بیشتر از اون مخصوصا اگه این دوست عزیز هدیه چند تا دوست عزیز تر باشه.

اسمش یوجینه. متاسفم. این اسم کاملا خودش رو پرتاب کرد و چسبوند و ما که زورمون نرسید بکنیمش. دیگه همین دیگه. دلتون بسوزه که من یوجین دارم. شما ندارین.

همینه دیگه. حوصله ام که سر میره این شکلی میشم. وقتی شیشکی بغلم نمیکنه و باهام حرف نمیزنه.

بلوزم خوشگله ها. ساناز خانوم بلوزم رو در آورده و معلوم نیست کجا انداخته. میگه بدون بلوز خوشگل ترم. اگه مامان پروشاتم بفهمه. میکشدش!

 

ای جانننننننننننننننننننننننننن. به مامان پروشاتش میگم برای یوجین یه پتوی این شکلی بخره که شبا بره زیرش لا لا کنه!

به قول مادر خانومی خجالت داره. با این سن و سال و طول و عرض و ارتفاع عروسک بازی هم عالمی داره. مامان پروشاتش چهارشنبه میای زاخاری رو بیار که با یوجین بازی کنه!

 

+ نوشته شده در 14:16 توسط ساناز
چهارشنبه دهم بهمن 1386
از تو حرکت
در راستای مباحث خود شناسی چند وقت اخیر با خودمون، شدیدا به این نتیجه رسیدیم که نه بابا. انگار ما بدجوری خودمون رو داریم زورچپون میکنیم به خلق الله. هی زنگ بزن. هی مزاحم دوستان و اشنایان شو. هی خودت رو بنداز خونشون. هی مجبورشون کن که باهات حرف بزنن.بد نیست یه مدت بشینیم ببینیم که آیا اگر ما حرکتی نکنیم. دیگران حرکت میکنند یا نه!!! فعلا که حرکتی اعم از پس لرزه و پیش لرزه مشاهده نشده!!! تا چه پیش آید. بد نیست آدم هر چند وقت یه خونه تکونی بکنه اصول و عقایدش رو. باورهاش رو. ارزش های داشته و نداشته اش رو. شاید این گردگیری ها بتونه خاک  اعصار رو از روی خیلی چیز ها برداره ( و بذاره رو یه چیز دیگه!!!)

 

+ نوشته شده در 10:15 توسط ساناز
چهارشنبه دهم بهمن 1386
خرید اینترنتی
آقا جان شاخ و دم که نداره. برای اینکه این مملکت بتونه پیشرف کنه بالاخره باید از خود گذشتگی ها بشه و فداکاری ها بشه و پول ها خرج بشه و غیره و غیره... داستان اینه که بر همگان واضح و مبرهن است که مقدار متنابهی تبلیغ در بلاگ فا همواره وجود دارد و اگر اونها رو ببندید صفحه لود نمیشود و غیره و غیره و چند روز پیش در جریان انتظار برای لود شدن صفحه ای با تبلیغ کارتون بابا لنگ دراز مواجه شدم و خلاصه دیگه. رایزنی کردیم با پروشات و فرمودند که آب دستته بذار زمین و من تازه فارسیش رو هم میخوام که ما فرمودیم. برو بابا. دلت خوشه. بذار ببینیم دستمون به انگلیسیش میرسه؟ فارسیش پیش کش. خلاصه که از این صفحه به اون صفحه و آدرس بده و تلفن بده و کد پستی بگرد پیدا کن و غیره و غیره. نتیجه اخلاقی اینکه سفارش دادیم. حدود ۴ روز پیش. حالا نشسته ایم که به دستمان برسد. بشین تا صبح دولتت بدمد!!! صنار بده آش به همین خیال باش!!!

این بود انشاء من درمورد خرید اینترنتی!!! والسلام علیکم قالی بکش رو منبر!!!

 

+ نوشته شده در 10:10 توسط ساناز
چهارشنبه دهم بهمن 1386
امان از داشته ها و نداشته های اضافی
ما یه همسایه ای داریم. یه خانم یه کم مسن و همسرش. از اون خانواده های شاهکار. آقا صبح ها زود میره بیرون تا دیر وقت و میاد میخوابه و خانم روزها خوابه و شبها بیداره. کاملا خانواده ای منسجم و دوست داشتنی. بچه هم ندارند و خوب خانم خانه شدیدا بیکار و انگار این روزها بیکاری بدجوری زده بالا. رفته چند تا عروسک خریده و روزها رو تو مغازه ها براشون دنبال لباس های آنچنانی میگرده. براشون لباس میدوزه و مراسم اسم گذارون گرفته و باهاشون حرف میزنه و تولد مبارک و خلاصه دیگه.... بهش میگم چرا نمیری پرورشگاه، خرج یه بچه رو تقبل کنی. آخر هفته ها بیاریش خونه. به درس و مشقش برسی و گردش ببریش؟؟؟؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنه که وا... بچه غریبه بیارم تو خونه که چی؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در 10:5 توسط ساناز
دوشنبه هشتم بهمن 1386
جواب رو زیگموند فروید هم فکر نکنم بدونه!!!
اینم نتایج.... البته اگه به بعضی از جواب ها توجه بفرمائید...واقعا نکات جالبی دستگیرتون میشه....

۱- زنگ تلفن نشونه اهمیت کار و شغل در زندگیه.

۲- توجه به بچه نشونه توجه به خانواده است.

۳- زنگ در خونه نشونه اهمیت دوستان در زندگی

۴- لباس های روی بند نشونه اهمیت پول در زندگیه ( اینکه مجی عزیز قراره لباس ها رو دوباره بشوره...نمیدونم حضرت فروید چطوری اون رو تعبیر میکنه)

۵- سر رفتن آب نشون دهنده میل جنسیه ( حالا تصور بفرمائید ازفرستادن بچه برای آبتنی در سینک ظرف شوئی چه تفسیری میشه کرد؟؟؟!!!!)

 

+ نوشته شده در 15:3 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
زیگموند فروید
این تستیه که جناب مستطاب حضرت فروید طراحی کرده. حالا معیار و منبع و مرجعش چی بوده خدا عالمه.

فرض کنید که همه این اتفاق ها همزمان افتاده:

۱- تلفن زنگ میزنه

۲- بچه تون گریه میکنه ( نگین ما که بچه نداریم. فرض کنید)

۳- یکی داره در خونه تون رو میزنه و صداتون میکنه

۴- لباس های شسته رو بیرون روی طناب آویزون کرده بودید و بارون گرفته.

۵- شیر اب ظرفشوئی رو باز کرده بودید و حالا داره سر میره

با این تفاصیل به ترتیب کدوم ها روانجام میدین؟

 

پی نوشت: حادثه بعدی در اینجور موارد ( حداقل برای من و امثال من) اینه که یا شست پام میره تو چشمم یا در جریان دویدن از اینور به اونور کله پا میشم...

 ---------------------------------------------

قابل توجه دوستان گرامی........ اصولا فرض کنید که اولا غیر از شما کسی خونه نیست.( پس نمیتونید به بابا یا مامان یا عمه و عمو ، بچه رو حواله بدین). دوم اینکه: ترتیب کارها مهمه.....سوما: نتایج رو بعدا میگم.....  

 

+ نوشته شده در 14:27 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
تا بوده همین بوده!!!
بوی عیدی...

....

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ...

با اینا زمستونو سر میکنم.....

با اینا خستگیمو در میکنم....

تا وقتی بود، ممنوع بود و بگیر و ببند و...

و حالا که دیگه هیچ خطری نداره...

تیتراژ سریال های در پیت...

 

+ نوشته شده در 11:5 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
من با تو قهرم!!!
هیچی بدتر از این نیست که خودت برای خودت کسل کننده باشی و غیر قابل تحمل. از اون بدتر اینه که حرفهات به گوش خودت هم غریبه باشند!!!

 

+ نوشته شده در 10:54 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
عجایب خلقتی
یادش بخیر. اون موقع ها تو پرشین لاگ مرحوم ( خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) برای خودمون کیا و بیائی داشتیم و گروه و پاتوقی داشتیم ( راستی امروز تو رادیو وزیر ارشاد میگفت با تاسیس پاتوق های فرهنگی موافقت میشه و تازه حمایت هم میکنن- حالا اینکه کافه بلاگ، کوپه و کافه کتاب شهر کتاب ونک شامل این پاتوق های فرهنگی نبودند و نشدند جای ؟ داره) خلاصه که غریبه ای نبود و هرچی بود یه گروه بود به درازی و طویلی تاریخ و همه رو میشناختی و ندونسته و نخونده میدونستی کدوم نظر مال کیه. کی اول میگه درود. کی آخر میگه وقت خوش. کی نقطه میذاره و کی علامت سوال.اصلا چی شد اینا رو نوشتم؟؟؟؟ یادم رفت.....

 

+ نوشته شده در 10:52 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
آخه شما اینکاره نیستی!!!
چند روز پیش سوار تاکسی شده بودم. صندلی جلو یه آقای جوانی نشسته بود در ابعاد تقریبی ۲۷ یا ۲۸. گویا ماشینش رو که یه فقره ‌B.M.W بود برای فروش گذاشته بود و یه مشتری زنگ زد و ازش مشخصات ماشین رو خواست و .... نمیدونم چند دفعه گفت: آخه باید ‌B.M.W  سوار باشی که بدونی چی میگم. یا میپرسید: شما ماشین قبلیتون چی بوده؟ بعد میگفت: خوب دیگه. من ماشین قبلی ام هم ‌B.M.W  بود. ‌B.M.W  قلق داره. تا نداشته باشی نمی فهمی من چی میگم. راستش دیگه آخراش حالم داشت ازش بهم میخورد که اگه مثلا اوناسیس بودی چه میکردی و چه جوری حرف میزدی!!!

 و همین آقای مهندس بعد داشت آدرس ایمیلش رو به یکی میداد که براش ایمیل بزنه. گفت این آدرسه: نمیدونم چی چی @ چی چی. اینم پسوردشه!!!! وای که مرده بودم از این سوتی. ‌B.M.W سوار باشی و ندونی که برای ایمیل زدن پسورد لازم نیست!!! خیلی دلم میخواست براش ایمیل بزنم یا بروم تو میل باکسش و یه خراب کاری بکنم. اما...حسش نبود. آنکس..........در جهل مرکب ابد الدهر بماند!!!!

 

+ نوشته شده در 10:47 توسط ساناز
یکشنبه هفتم بهمن 1386
چائیدی...!
تازه داشتیم نفس راحتی میکشیدیم که برف و بیشتر از اون یخ و گل و شل تموم شد و دیگه ناچار نیستیم به قاعده خرس قطبی خودمون رو بپوشونیم که باز دوباره چشم باز کردیم و تهران دوباره سفید شده و این دفعه دیگه به قول مادر خانومی فکر نکنم تا عید هم این برف و یخ از تو خیابون ها جمع بشه و اگه اینجوری بشه که عجب خونه تکونی بکنیم امسال؟؟؟ با این برف و سرما مگه میشه  رفت بالای پنجره؟ مسخره است. برف دیگه حتی سایت هوا شناسی یاهو رو هم روانی کرده. دیروز چک کردم. نوشته بود تا آخر هفته هی گرم میشه. هی گرم میشه تا میرسه به ۷ درجه بالای صفر. بعد یهو پنجشنبه برف میاد. امروز صبح نگاه کردم. دیدم نوشته امروز برف میاد. فردا و پس فردا آفتابه. بعد دوباره دو روز اساسی برف داریم!!!

این خدااااااااااااا. این شانسه آخه؟ اون موقع که ما مدرسه میرفتیم بگو دریغ از یه قطره برف که بیاد و مدرسه ها تعطیل کنه؟ این وروجک ما امسال بگو یه سه هفته پشت سر هم رفته باشه مدرسه. تا صبح زنگ میزنی که مثلا حال باباش رو بپرسی یا مامانش رو. فوری گوشی رو میگیره و با همون position جیغ جیغ میگه: سلام من تعطیلم. بیام خونتون!!!

 

+ نوشته شده در 10:40 توسط ساناز
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
اینم یه تست دیگه
این تست از هری پاتر خانواده به ما به ارث رسید......

اینم نتیجه اش:


...and the Sorting Hat says:


YOU WOULD BE GREAT IN BOTH - RAVENCLAW & SLYTHERIN!

Choose with your heart
...

ما اینیم.....!!!

 

+ نوشته شده در 10:35 توسط ساناز
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
از خود متشکر
متنفرم از آدمهائی که وقتی تلفن میکنن میگن من دکتر فلانی هستم یا مهندس فلانی.... وقتی هم که قراره نامه ای بنویسند با عنوان دکتر امضاء میکنند و اگه نامه دو طرف داشته باشه ( به قولی قراردادی چیزی باشه ) طرف دوم رو از یه آقا یا خانم ساده هم محروم میکنند....متنفرم از این آدمها...

 

+ نوشته شده در 10:5 توسط ساناز
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
میکشمتتتتتتت
فقط کافیه یه انسان از عقل آزادی به نام فابیولا ( دقیقا بر وزن و اندازه و شکل و شمایل هیولا) تصمیم بگیره که سوپرایزت کنه یه نمیدونم چه تصمیمی بگیره که درست لحظه ای که داری به خواب ناز فرو میری ، شروع کنه یه اس ام اس فرستادن و یکی و دو تا خیر و نه تا اس ام اس...نتیجه اخلاقی اینکه دیشب این خانوم نذاشت من بخوابم تا ۵ صبح بیداری کشیدم!!!! فابی خفه ات میکنم.......!!!!

 

+ نوشته شده در 10:4 توسط ساناز
چهارشنبه سوم بهمن 1386
امان امان
باز هم عید و یه عالمه دردسر. همچین که نزدیک عید میشه آدم عزا میگیره. این رو چه کنم و اون رو چه کنم و به همه این ها یه خروار کارها و خرید های خرده ریز اضافه کنی و بهم بزنی میشه آش درهم جوشی که همیشه خدا دم تحویل سال میبینی نمک و فلفلش یادت رفته. البته این مسائله متاسفانه در مود آقایون مصداق نداره!!!

لیستم رو نوشتم و زدم به دیوار آشپزخونه. با ذکر تاریخ و جزئیات. عمراً اگه من تا تابستون سال دیگه این لیست رو تکمیل کرده باشم!!!

پی نوشت: البته هنوز اصولتاً یه یه ماهی و نیم دو ماهی مونده.بیخود تقویم ورق نزن و تو دلت بگو این دختره چرا اینقدر پرته!!! حالا کووووووو تا عید! یه ماه و نیم که چیزی نیست. بگو سه ماه. بگو شش ماه. بازم شرط میبندم تا دم عید یا عالمه کار نکرده خواهی داشت. میگی نه...... این خط اینم نشون...

 

+ نوشته شده در 12:25 توسط ساناز
چهارشنبه سوم بهمن 1386
چه میگوئی. چه میجوئی از این....
پروشات میگفت: سر کلاس بحث میکردیم در باره اینکه وقتی به سن ۴۰ سالگی رسیدیم دلمون میخواد چی داشته باشیم؟ از اون موقع دارم فکر میکنم. هنوز نفهمیدم که چی میخوام. یعنی نه اینکه ندونم ها.... به من میگن انسان مستعد. در سن ۲۷ سالگی هنوز نمیدونم کجای دنیا واستادم!!! البته از اونجائی که همیشه گفتن زندگی صد سال اولش سخته ، پس هنوز جا دارم برای تصمیم گرفتن که خدای نکرده یه تصمیم عجولانه بگیرم!!!

 

+ نوشته شده در 12:21 توسط ساناز
چهارشنبه سوم بهمن 1386
ز گهواره تا گور...
راست گفتن ز گهواره تا گور دانش بجوی. احتمالا منظور گوینده این نبوده که کتاب بگیری دستت و هی لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و بعد دوباره از اول. لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و دوباره از اول. لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و دوباره از اول....

منظور این بوده که همیشه چیز جدیدی برای یاد گرفتن وجود داره. حتی اگه در نامحتمل ترین شرایط باشه و یا حتی اگه دنبالش نگردی.

چند وقت پیش از رادیو یا تلویزیون (یادم نیست کدومش) شعری پخش میشد شدیدا در مذمت آمریکا و مجسمه آزادی. یادمه یه پستی هم در موردش گذاشتم تو  پرشین لاگ خدا بیامرز. یه قسمت از شعر این بود: طرحی از تائیس. طرحی از معشوقه ابلیس. همیشه برام این تائیس عجیب بوده که کی بوده و مگه ابلیس هم بعلههه؟ تا اینکه امروز دور از چشم ددی داشتم جدول حل میکردم. شرح این بود: معشوقه اسکندر که او را به سوزاندن تخت جمشید ترغیب کرد!!!! خوب دیگه نتیجه هم معلومه.

نتایج اخلاقی:

نتیجه محتمل اول: اسکندر و ابلیس یه نفر بودند چون معشوقه شون یه نفر بوده! بیچاره اسکندر!!!

 نتیجه محتمل دوم:  تائیس در آن واحد معشوقه دو نفر بوده!!! نچ نچ. آدم تو این دور و زمونه چه چیزها که نمیشنوه! زنیکه بیحیا!!! شرم نمیکنه!!! یکی نیست بگه دیگه چرا دو نفر رو از راه بدر میکنی؟ به یه نفر بسنده کن دیگه! مردم چه زیاده خواه شدن جدیدا... خدا به دور....

 

+ نوشته شده در 12:18 توسط ساناز
سه شنبه دوم بهمن 1386
تلقین
آقای دکتر یه زمانی میگفت: دوستی داشتم که هر بار پشت کامپیوتر مینشست ، کامپیوتر خراب میشد. بس که تشعشعات نامربوط از خودش صادر میکرد! این به کنار. اما این راسته که وقتی دنیا رو تیره و تار ببینی ، همیشه جا برای خرابتر شدن وجود داره. اینجور وقتها بهتره اصلا از خونه در نیای... وقتی همه چیز برات سیاه و سنگینه خراب شدن کامپیوتر و قطع و وصل شدن اینترنت و سرد بودن هوا و حتی چکه کردن سقف عجیب نیست. دنبال تاریکی بیرون نباید بگردی. ایراد از یه جای دیگه است...

 

 

+ نوشته شده در 16:1 توسط ساناز
سه شنبه دوم بهمن 1386
بازم روح. اینبار از نوع خوبش اما
خوبه نزدیک هالوین نیستیم و اینقدر ارواح جور و واجور متعلق به اعصار و ادوار دارن دور و بر من پرسه میزنن.

هر چقدر که دیدن ارواح خبیث و شرور حتی تو روز روشن بد و ناخوشاینده ، دیدن روح های خوب و شیرین حتی نصفه شب هم دوست داشتنیه. حتی اگه این روح خوب و شیرین به یه دوستی یه زمانی خوب تعلق داشته و الان دیگه اون شیرینی رو نداره ولی خوب دیدن سروش همیشه مایه مسرت و شادی ماست. هرچند که به دلیل کاشته شدن توسط پروشات بانو این مسرت و شادی نصیب ما شد ( اگر چه بزرگان فرمایش کرده اند که هرچه از دوست رسد نیکوست. گو همه پوست باقلا باشد...) اما خانوم تازه از طریق ای ام اس امر میفرمایند که ایرادی نداره که. برو باهاش حرف بزن. یکی نیست بگه: خانوم جون اگه لالائی بلدی....

تا سه نشه ، بازی نشه. غیر از روح خوب و روح خبیث نوع دیگه ای هم داریم؟

 

+ نوشته شده در 15:57 توسط ساناز
سه شنبه دوم بهمن 1386
ارواح خبیثه
هیچ چیز بدتر از دیدن یا شنیدن روح نیست. کسی که هیچ وقت آرزو نکردی که دوباره ببینیش و هیچ وقت هم آرزو نداشتی که صداش رو بشنوی ، بعد از هزاران و هزاران سال نوری یهو پیداش میشه و پشت گوشی تلفن صدائی رو میشنوی که فقط متعلق به کابوس هات بوده. هرچند خود اون بیچاره هیچ تصوری نداره از اینکه اون رو به سمت تاریک ذهنت روندی. اون وقت تو میمونی و یه فحش گنده نک زبونت و یه خروار بد و بیراه نگفته تو دلت که اگه نگی عقده میشه تو گلوت و هفت نسل اونور ترت رو چشم آبی میکنه و یه صدای خیلی سرد که امیدواری طرف پشت دستش رو داغ کنه و اینجوری تصمیم نگیره به خیال خودش مردم رو سورپرایز کنه!!!
+ نوشته شده در 15:49 توسط ساناز
سه شنبه دوم بهمن 1386
امان از این راه هائی که به ترکمنستان میرسه
هیچ چیز بدتر از این نیست که شبکه جستجوی اینترنت برسوندت به صفحه های دست نویس خودت. تو اینترنت دنبال متن سخنرانی رئیس جمهور میگشتم. دیدم لینک داده به وبلاگ خودم. یکی نیست بگه آخه ادم عاقل... من اگه داشتم که دیگه مرض نداشتم دنبالش بگردم!!! یکی اگه ببینه چه ذوقی میکنه که آخ جون یافتم. بعد میاد اینجوری حالش گرفته میشه. هرچند کم تبلیغی هم نیست ها. بری لغات کلیدی سرچ رو تو اینترنت پیدا کنی، یه پست در موردشون بذاری و هر وقت هرکی دنبال اون کلمات بگرده ، یه راست میاد سراغ بلاگت و اینجوری خوانندت زیاد میشه!!! هر دم از این باغ بری میرسد.....!

 

+ نوشته شده در 15:45 توسط ساناز
سه شنبه دوم بهمن 1386
مسخره است
عاشورای امسال تبدیل شده بود به یه مسابقه بزرگ برای بیشتر و بیشتر گرفتن غذای نذری. ماشین های آخرین مدل. آقایون و خانمهای شیک پوشی که تا آخرین لحظه توی خونه های گرم و نرم خودشون میشینند و گل میگن و گل میشنوند. قهوه ساعت ۱۰ شون رو با شیرینی میخورند و بعد نزدیک ساعت ناهار که میشه ، بلند میشن، لباس های گرم میپوشند و سوار ماشین هائی میشن که از قبل روشن شده و بخاریشون کار میکنه و مواظبند که مبادا سرما نخورند و بعد هم توی خیابون ها میچرخند و هرجا صفی ببینند ، از چایی و شیر کاکائو گرفته تا پلو و چلو و آش ، همه رو میگیرند. اونهائی رو که میتونند میخورند. اونهائی رو که نمیتونند ببرند ، یه مزه مزه میکنند و بقیه اش رو میریزند دور و بقیه رو هم میبرند خونه و افتخارشون اینه که تا یه هفته بعد از عاشورا هم غذا نپختم!!!

صف های عریض و طویل توی فرمانیه و پاسداران چه فایده ای داره وقتی اون دور و بر حتی اگه خیلی هم بگردی کارتن خوابی نمیبینی؟

مگه هدف از نذری دادن سیر کردن گرسنه ها نیست؟ سیر کردن اونهائی که قوت غالبشون نون و پنیره  ( حتی اگه شاعر نباشند!!! )

نمیدونم والا. دیگه عاشورا و نذری دادن اون معنای خودش رو نداره. دیگه علم و کتلی هم نیست و دسته سینه زنی که به قول خودشون شور حسینی بگیردشون. حالا دیگه آقایون شیک لباس میپوشند. لباسهای مارک دار. خوشگل و خوشتیپ. ادکلن زده و موهای ژل زده و خانمها ارایش کرده، معطر به بو های پاریسی. کشرل. کریستن دیور و  میرن که همدیگه رو ببینند و دیگه موقع عزاداری که بگیر و ببندی نیست. شماره ای میدی و شماره ای میگیری. لبخندی میزنی و چشمکی دریافت میکنی و بعد هم میری تا سال بعد!!!

این وسط همه اون گرسنه ها هنوز گرسنه اند. همه اونهائی که سردشون بوده ، هنوز هم سردشونه! هیچ تغییری صورت نگرفته!!!

 

+ نوشته شده در 10:29 توسط ساناز
دوشنبه یکم بهمن 1386
خیلی باحاله
البته من اهل جوک سازی بر وزن جو سازی نیستم و نبوده ام و نخواهم بود. اما این جوکه رو یه چند وقتیه میشنوم و خیلی باحاله و دقیقا بر قاعده همون دوستی که گفته بود اینا برای شما جوکه ، برای ما خاطره است. برای ما هم خاطره است.

یه همشهری داشته از جلوی بانک ملی رد میشده، میبینه آگهی زدن که اگه تا فلان تاریخ حساب باز کنید ، یه پراید برنده میشین.

میره سر سجاده میشینه و شروع میکنه به استقاصه ( البته نه با این سین و قاف ) و میگه یا خدا. اگه یه کاری کنی من این پرایده رو برنده شم ، با همین پراید میرم کربلا.

میگذره و برنده نمیشه.

یه چند وقت بعد ، داشته از جلوی همون بانک رد میشده ، میبینه این دفعه پژو جایزه میدن. دوباره میره میشینه پای سجاده: یا خدا. یا امام رضا. یه کاری کنین من این پژو رو برنده شم. پیاده میرم مشهد.

باز میگذره و برنده نمیشه.

دفعه بعد جایزه یه ماکسیما بوده

این دفعه گریه میکنه. زاری میکنه. خدایا این ماکسیما رو من ببرم اونقدر صدقه میدم. فلان میکنم. بهمان میکنم.

آسمون باز میشه. یه صدا میگه: به اون پدر سوخته بگو بره حساب باز کنه!!!

وای که این جوک رو من چقدر دوست دارم!!!

 

+ نوشته شده در 16:8 توسط ساناز