تبليغاتX
sunnaz
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
عید شما مبارک!
+ نوشته شده در 12:42 توسط ساناز
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
خرق عادت موجب مرض است
اینکه یه خروار راه بری و وقت تلف کنی اونم تو این وا نفسای بی وقتی و ترافیک برای اینکه اون ژامبون مخصوصی رو که یه عالمه حرفش رو شنیدی رو بخری یه چیزه و یه عالمش رو دادن به یه بچه گربه کوچولو تو کوچه یه چیز دیگه.

قیافه عابرین رو تصور کنید وقتی یه فقره sunnaz تو خیابون از تو کیفش کیسه ژامبون رو در آورده و داره برای بچه گربهه ریز ریز میکنه. ولی کلی حال کردم. اما گربهه بیشتر احتمالا. گوشت گراز!!! نخورده نمرد!!!!

برای همینه که وقتی مادرخانومی میگه تو دیوونه ای ، منم حرفی برای گفتن ندارم!!!

 

+ نوشته شده در 11:48 توسط ساناز
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
فریما
اومدن یه کوچولو همین جوریش یه عالمه باحال و هیجان انگیز و شایدم یه خروار ترسناکه برای منی که از صد فرسخی بچه ها رد نمیشم. اما وقتی اومدن این فسقلی با عید یکی بشه. وقتی مامانش میگه امسال هیچ جا عید دیدنی نمیرم. اینا یه جورائی به هیجان آدم اضافه میکنه. اینجوری میشه که یه ساعت و نیم پشت تلفن ما دو تا با همدیگه جیغ جیغ کردیم.

بهش میگم نری بیرون ها. میگه نه آخه از حالا باید با صدا تیر و ترقه آشنا بشه. میگم خل نشی دیوونه. حالا یه سال نرو. میگه نه. خدا وکیلی به من میاد ؟

میدونم که برای چهارشنبه سوری میره و میدونم که اگه من بودم بهش نه نمیگفتم!

از حالا تولدت مبارک. هرچند بعد از تحویل سال باید بشینیم ساعت ها رو بشمریم تا ببینیم کی میلت میکشه که یه خودی نشون بدی! قول بده دختر خوبی باشی و مامان رو زیاد اذیت نکنی!!!

 

+ نوشته شده در 12:16 توسط ساناز
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
انتخابات
امسال رای ندادیم که هیچ. تبلیغ نکردیم که هیچ. هیچ کس رو به رای دادن ترغیب نکردیم اونم هچ. به جاش تا دلتون بخواد بد و بیراه گفتیم به.... این انتخابات هیچی نداشت یه عالمه کثیفی داشت برای شهری که داره خودش رو برای بهار اماده میکنه. متاسفم که دوربین نداشتم اما چند شب پیش روبروی میلاد نور یه ماشین به قاعده شاباش پخش کردن از ماشینش اعلامیه میریخت تو خیابون. بی توجه به اینکه آخه اینجوری کسی رای نمیده که. فقط برای باعث و بانیش فحش خرید!!!

پینوشت: میدونم آخرش پشیمون میشیم. هممون. همه ماهائی که رای ندادیم. به عبارتی یه مجلس راستی یه دست تحویل جامعه دادیم. اما این دفعه دیگه حق اعتراض نداریم. چشممون کور. دندمون نرم. میخواستیم رای بدیم که اینجوری نشه...

 

+ نوشته شده در 12:8 توسط ساناز
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
دماوند
امروز شرق تهران رو دیدید؟ دماوند از بزرگراه کردستان و مدرس و صدر معلوم بود. هوا خوبه.حسابی بهاریه و همین دیدن دماوند یعنی یه عالمه بهار!!!

 

با دماوند سرد خاموش

 

+ نوشته شده در 12:5 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
باز به خودم
آخه چی بگم بهت. چقدر گیجی بشر. حالا میری چت میکنی بکن. هرچند همین چت کردنت هم جای سوال و اگه و اما داره. اما اینکه به جای آدرس ایمیل خودت ، ادرس ایمیل دختر دائیت رو میدی به طرف دیگه خیلی شاهکاره. باز به خودم که سوتی هام در حد ابتدائی مونده. تو اگه همین جوری پیش بری فکر کنم به زودی فارغ التحصیل بشی اونم با رتبه ممتاز!!! خدا رو چه دیدی. شاید بورسی چیزی هم گرفتی!!!

 

+ نوشته شده در 9:38 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
آخر خیلی بهتر از اول و میانه و وسط
اینم از این. امسال هم داره تموم میشه و یه جورائی( بزنم به تخته و چوب) همچین خوب و باحال داره تموم میشه. هرچقدر اوایل و بیشتر اواسط امسال بیخود و مزخرف و اعصاب خورد کن بود، حتی تا همین یه ماه پیش ، آخرش یه جورائی نرم و لطیفه. همه اون دلهره ها و فشار ها و استرس ها ، اضطراب ها و دلتنگی ها انگار تموم شده. بالاخره هر چیزی سهمیه ای داره و فکر کنم امسال خیلی بیشتر از کوپنمون مصرف کردیم. چه اهمیتی داره اگه اتاق من هنوز شبیه بازار سمسار هاست!!! چه اهمیتی داره اگه به خیلی از اون هدفهائی که اول امسال برای خودم لیست کردم نرسیدم. چه اهمیتی داره اگه هنوز یه عالمه کار نکرده و راه نرفته وجود داره. چه اهمیتی داره اگه هنوز یه عالمه پیچ و خمی مونده که هنوز نمیدونم پشتشون چیه و ممکنه پیچ بعدی هر لحظه برسه و جوری حالم رو بگیره که تا مدتها از یادم نره.  مهم اینه که از امسال یه عالمه خاطره خوب داریم. مهم اینه که احساس خوبی داریم. مهم اینه که پیچ بعدی هنوز نرسیده و معلوم نیست کی برسه. مهم اینه که ما خوبیم. مگه نه؟

 

+ نوشته شده در 14:19 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
وقتی میاد گل اقا....
بهار همه چیزش خوبه. هوا...سبزی... طبیعت...حس و حالی که آدم پیدا میکنه.... تنها یه چیز این وسط کار رو خیلی زیاد خراب میکنه. اونم حساسیت منه که بدجوری داره کار دستم میده. در شرایطی که هوا اونقدر خوب و عالیه که دلت میخواد یه جوری کار و همه چیز رو بپیچونی و یه وری بری... من با پرروئی هرچه تمام تر پنجره ها رو باز کردم. اما از اون طرف هم فکر کنم از صبح یه جعبه دستمال کاغذی تموم کردم و حالا هم دماغم تقریبا شبیه..... ( شباهتش رو لطفا خودتون پیدا کنید دیگه) شده. قرمز و غیره و غیره.... و خوب این وضعیت بخوای نخوای تا یه چند وقتی ادامه داره و تصور کن عید و تعطیلی و مهمونی با یه همچین شکل و شمایلی. چه شوددددددددد!!!

 

+ نوشته شده در 14:5 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
کمرنگ و پررنگ
هرچقدر هم که یه دوستی یواش یواش و آسه آسه رنگ ببازه ، بازم اونجائی که باید ، دردت میاد و دلت میسوزه و حتی خیلی وقتها آه میکشی و یادش میکنی. تا جائی که دیگه حتی این آه کشیدن ها هم جواب نمیده و تیری تو تاریکی پرتاب میکنی و از شانس خوبت میخوره جائی که اصلا انتظار نداشتی. اونوقته که انگار خونه تکونی های دم عید برات یهو یه عیدی پیش از موقع آورده.

یه دوستی خاک گرفته یهو تمیز میشه و میتونی دوباره شاد باشی از sms های صبحگاهی و حال و احوال کردن های وقت و بی وقت... و اینم میشه یه دلیل از هزار و یک دلیل مربوط و نامربوط برای خل بازی درآوردن های وقت و بیوقتت.

 

+ نوشته شده در 10:58 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
farewell year 1386
اینم از این. آخرین گردهمائی شوالیه های میز گرد هم تو سال ۸۶ گذشت. بسیار زیاد هم خوش گذشت و فکر کنم یه شهر فهمیدن که دیشب یه ماشین پر از دیوونه داشته برای خودش ول میگشته. ول که نه. این چه حرفیه. زشته!!!

خیلی متمدنانه!!! رفتیم شام خوردیم و خیلی متمدنانه تر!!! برگشتیم. اونم در حالی که از بی حواسی راننده که خودم باشم ماشین رو دم ستاد انتخاباتی حامیان ولایت پارک کرده بودم و موقع برگشتن یه خروار آدم ریشوی یقه بسته چرک و چیلی داشتن بر و بر چهار تا دختری رو نگاه میکردن که جاتون خالی کم تابلو نبودن. کلی هم آهنگ های دهه ۶۰-۷۰ رو غرغره کردیم. باهاش فاز گرفتیم و جیغ زدیم و زدیم و خندیدیم و دیوونه بازی درآوردیم. اونقدر که عاقل جمع هم آخرش زده بود به کله اش.

(فقط یه جای تاسف هست. نه دو تا. یکی اینکه فابی خانوم بازم ما رو قال گذاشت و نیومد. هرچند به قول حاج علی این کاراش دیگه عادی شده. دومی هم اینکه قام قام خودم نبود و یه جا ناچار شدم دیگه خیلی کوتاه بیام. هرچند شدید جای کل کل بود و اگه میشد چییییییی میشد!!! باز جای شکرش باقیه ماشین مردم رو سالم دادم دستشون.)

همین دیگه. اینم از این. خداحافظی شوالیه ها از سال قدیم هم گذشت تا کی جمع بشن و خوش آمد بگن به سال جدید.

 

+ نوشته شده در 10:52 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
نمایشگاه سنگ ها و گوهر های تزئینی
اینم از این.. بالاخره رفتیم و دیدیم و فتح کردیم. سه تفنگدار رفتند و یه نمایشگاه رو به هم ریختند بس که شلوغ کردند و خندیدند و چونه زدند... اما بد نبود.. هرچند با خیلی چیز ها نتونستم ارتباط برقرار کنم... با کهربائی که بیشتر بهم احساس پلاستیک رو القا میکرد و یاقوت آبی ای که همه چی به نظر میومد الا یاقوت و خیلی چیزهای دیگه... راستش فقط سنگ های تراش نخورده اش جالب بود و هیجان انگیز...

View Full Size Image

اینا مثلا یاقوت بودن... نمیدونم چرا وقتی عکسها آپ لود میشن کیفیتشون رو از دست میدن. تو کامپیوتر که نگاه میکنم خیلی عالی تر و هیجان انگیز ترن. اما اینجا..... چنگی به دل نمیزنن... امان از این بلاگ فا با این دردسر عکس هاش... بساطی داریم ها...

View Full Size Image

اینا یادم نیست چی بودن....

 View Full Size Image

اینم یه مجموعه از یه عالمه عکس های تراش خورده... از چیزهای عادی مثل جید و جاسپر و اوپال گرفته تا سنگهائی مثل چشم پلنگ که هیچ ایده ای براش ندارم...

View Full Size Image

بازم یادم نیست چه سنگی بود... ایراد اینجاست که بعضی از سنگها برچسب اسم نداشتند و مگه چند بار میشه پرسید این چیه؟

View Full Size Image

هرچقدر هم تمیز و جمع و جور باشه ، بازم حیوون نفرت انگیزیه....

 View Full Size Image

این رو دوست داشتم اما....

 

+ نوشته شده در 13:37 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
جا تره و بچه....
اینجوریه وقتی هی searching for signal میبینی و بعد که میری میبینی جا تره و بچه نیست... یه بچه که چه عرض کنم.... یه ساختمان 15 واحدی 26 تا ...داشت... الان به قاعده صحرای کربلا و صحرای محشر یه بدونه یه لنگه پا ایستاده به قاعده تف سر بالا...

View Full Size Image

View Full Size Image

 

 

+ نوشته شده در 13:15 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
و اما
اول از همه از آخرین و آخرین و آخرین...  احتمالا آخرین در سال ۱۳۸۶ بگبم و اینکه دلتون بسوزه که نبودید و جاتون خالی بود... حنای عزیز که مریض بود. فابی که امتحان داشت. شانتال که نمیدونم چرا نبود... فاتیما و پسر گلش... آقای ترلان... این دفعه چقدر غایب داشتیم ها... آقای شیرازی و جناب آبدارچی که خوب عذرشون کاملا موجه.. و خلاصه خیلی های دیگه... گزارش مفصل ماجرا رو هم اگه تصمیم گرفت بذاره که اینجا خونه بابای اسکار میتونید ببینید. اگر هم که نذاشت که نذاشت دیگه.. به همین بسنده نمائید تا دفعه بعد خودتون بیائید و ببینید...

View Full Size Image

پینوشت: خیلی دلتون نسوزه... ترکیبش از تجزیه اش خیلی خیلی بهتر بود... ما هم اونجا اصلا به روی مبارکمون نیاوردیم... اما خدا وکیلی خیلی بد بود...

 

+ نوشته شده در 13:0 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
رابطه قیر و قیف و غیره و ذالک
همینه دیگه... همچین که تصمیم میگیری عین دختر های خوب بشینی و یه چند تائی پست ریز و درشت بذاری.. یا کامپیوتر هنگ میکنه.... یا شبکه میمیره... یا دوربین من به کامپیوتر وصل نمیشه.. یه خروار عکس باحال دارم...

 

+ نوشته شده در 12:39 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
ها های های های
امان امان.....

چند روز پیش حنا میگفت: چرا چند وقته نمینویسی؟

گفتم: ای خواهر دست رو دلم نذار که از این کارهای آخر سالی دلم خونه....

اما خدا وکیلی معلوم نیست چرا تموم بشو نیست. من که جان شما نباشه ، جان یه دونه یوجینم سه هفته است کل اتاق رو ریختم بیرون به امید فرج... اما هیچ اثری نیست الا .... لا الله الا الله...

همین دیگه. انشاء الله سر فرصت میرسم خدمتتون. یه خروار پست عقب افتاده مونده و یه عالمه خبر های جوک و دسته اول و البته احتمالا بعضی ها هم با ما قهرند!!! ( به جهت تاخیر در ارسال یه سری عکس ها و ) و غیره و ذالک... وضعشون خوبه دیگه....خونه تکونی که نمیکنن....کمک مامان و بابا هم که نمیکنن.... همسر هم ندارند که کمک اون بکنند. خودشونن و خودشون...گرفتار هم که اصلا نیستند... خوش به حالشون هم هست یه عالمه...!!!!

 

+ نوشته شده در 12:37 توسط ساناز
یکشنبه پنجم اسفند 1386
پر پر... کلاغ پر
تصور کن که یه پر این شکلی داشته باشی و بزنی روی سرت!!!

www.hamtaraneh.com

شایدم این شکلی...

www.hamtaraneh.com

 

+ نوشته شده در 15:36 توسط ساناز
یکشنبه پنجم اسفند 1386
فقط تصور کن
فکر کن تو همچین استخری شنا کنی. بزرگترین استخر جهان!!!

 

+ نوشته شده در 15:24 توسط ساناز
یکشنبه پنجم اسفند 1386
بدون شرح- من یکی از اینا میخوام
هیچ نظر سوئی نمیتونین داشته باشین غیر از اینکه این دو تا خیلی خیلی گوگولی هستند!!!

 

+ نوشته شده در 15:20 توسط ساناز
یکشنبه پنجم اسفند 1386
مهمانی اعراب
این عکس خیلی خیلی هیجان انگیز رو دوستی برام فرستاده. البته چند تا عکس دیگه بود. اما بیخیال شدم. عکس های یه مهمانی عربی... فقط داشته باشید... سایز ظرف میوه رو....

 

+ نوشته شده در 13:4 توسط ساناز
شنبه چهارم اسفند 1386
مکافات
وقتی میری عروسک بخری و اصرار هم داری همه رو دونه دونه بغل کنی تا قابلیت بغل پذیریشون رو بسنجی ، تنها چیزی که گیرت میاد یه عالمه پرز و پشم و پیلیه که چسبیده به پالتوت و پاک هم نمیشه مگه با توسل به قوای قهریه!!!

راستی یه سوسمار هم گیرت میاد البته!!!

 

+ نوشته شده در 9:34 توسط ساناز
شنبه چهارم اسفند 1386
تاسف
تو اتوبوس مامانه به پسر حدود ۳ یا ۴ ساله اش میگفت: سرت رو عقب نیار. موهات میره تو چشمم اذیتم میکنه.... پسر کوچولو هم خوب طبیعیه که خوابش میومد و دنبال یه تکیه گاه میگشت برای اینکه سرش رو بذاره و یواشکی یه چرت کوچولو بزنه... مامانه میگفت: امیر علی کتک میخوری ها. میگم سرت رو نیار عقب!!!

چرا وقتی جنبه دوست داشتن نداریم بچه دار میشیم؟ اون بچه چه گناهی داره؟

 

+ نوشته شده در 9:30 توسط ساناز
شنبه چهارم اسفند 1386
در راستای سوال قبلی
حکم دوستی با مرد زن دار چیه؟ نه دوستی خاص ها... یه دوستی ساده و عادی؟

 

 

+ نوشته شده در 9:27 توسط ساناز
شنبه چهارم اسفند 1386
ازدباج
قیافه ما رو تصور کنید وقتی:

 پسر خاله نیم وجبی مون به مامانش میگه: بزرگ شدم با تو ازدباج میکنم!!!

 

+ نوشته شده در 9:26 توسط ساناز
چهارشنبه یکم اسفند 1386
من گاز میگیرم
 Click for Full Size View

......

از هر کجا که بتوانیم گاز میگیریم.....

....هیچ غلطی نمیتواند بکند.....

.... من تو دهن این دولت میزنم.....

 

یکی نیست بگه... یعنی ما واقعاً داریم تو یه باغ وحش زندگی میکنیم؟ یا یه جنگل به اسم......

 

+ نوشته شده در 10:50 توسط ساناز
چهارشنبه یکم اسفند 1386
من مست و کل مملکت دیوانه
وقتی دو تا نوه برومند رهبر و بنیانگذار انقلاب اسلامی ، مقتدای کل مسلمانان جهان رد صلاحیت میشن......

وقتی اعضاء شورای نگهبان رد صلاحیت میشن...........

.

.

.

هیچی دیگه................. چی بخونمممممممممم ، جوونیم رفته....... بابا کرم..........دیرم دام دام دارام دام......

 

+ نوشته شده در 10:36 توسط ساناز