
این بارم رفتیم و petition رو امضاء کردیم. تا دفعه بعد کی باشه.
اینجوری میشه که یه توطئه از ترکستان شروع و به مغولستان ختم میشه...
اتود این توطئه یه روز خوب و آفتابی سر میز نهار نایب ساعی از یه ذهن نه چندان خلاق اما مخرب تراوش کرد.....
بعد روی تراس یه خونه گروهی در هوای شاهکار بهاری رشد کرد.....
بعد چند روز بعد توسط عناصر نفوذی کشف و نابود شد.... اما در نطفه خفه نشد......
بعد دوباره توسط همون ذهن مخرب قبلی شبیه سازی و بزک دوزک شد و تغییر قیافه داد.....
و این بار........
داره درست میشه....................
من مست و تو دیوانه........ lets go!!!
.
.
پینوشت: صبح که میای همه چی رو به راهه اما انگار اضطراب راهش رو گم کرده و سر از آکواریوم در آورده. پنج تا ماهی تلفات یه شب تا صبح.... این آکواریوم آخرش ما رو از کار بیکار نکنه خوبه....
گزارش وزارت نیرو در مورد سال برقی گذشته.....
گزارش سازمان فاضلاب.................................
اینجوری میشه که یه بلاگ به قهقرا میره!!!
چشم انداز اول: بعد از این احتمالا به جای مزاحمت های سوتی مثل سوت زدن یا فوت کردن باید منتظر مزاحمت های بوئی باشیم.
چشم انداز دوم: تصور کن که دوستت بهت خیانت میکنه و میفهمی که قراره با یکی دیگه بره مهمونی. فکر کن فقط چه حال گیری هائی که از این طریق میشه کرد. هم صوتی هم بوئی.........
سطح مطالب اینجا بد جوری داره پائین میاد انگار.
به بر و بر نگاه کردن های اقایون و چشم غره های بانوان زنجانی کار نداشته باشید. احتمالا عادت به دیدن کوله پشتی های ۲۰ لیتری با آدم های اون شکلی رو ندارند.
حالا خنده دار ترین قسمت ماجرا. کرایه مینی بوس. قراره مینی بوس کرایه کنید که تا شب در اختیار شما باشه. یه تور حسابی.
اونهائی که اهل چونه هستند برن جلو. آخرین شرط و بیع هاتون رو هم با اهالی تمیز و بهداشتی گروه بکنید. دیگه اخر خطه.
در ضمن وجود حداقل یک یا دو ترک زبان لازم و واجبه. راستی خانمها عقب بایستند. چون کرایه مینی بوس با مشاهده بانوان فخیمه گروه از ۴۵ هزار تومان یهو میپره به ۶۷ هزار تومان. هر چی دور تر ارزون تر.
چند تا نکته:
یه راننده باحال پیدا کنید با یه اوتول قراضه قرمز که یه پیت نفت هم هست برای مسافرین احتمالی و بین راهی.
مطمئن باشید که ضبط ماشینش کار میکنه و آرشیو خوبی از آهنگ های هزار و شونصد سال پیش ترکی و عربی داره. این دیگه جزء لاینفک ماجرا است. کریس دی برگ و نمیدونم جرج مایکل کیلو چنده؟ اینجا کلاس و خارجی بازی خریدار نداره.
خوردنی یادتون نره. هر چی بیشتر بهتر. تخمه و پفک هزار سال مونده و نم کشیده و دم نکشیده هم فراوان. اصلا خودشو ناراحت نکن.
درضمن یه توصیه خیلی خیلی دوستانه: کشک بادمجون و میرزا قاسمی رو فقط وقتی از تهران یدک بکشید که از در ظرفتون مطمئن باشید. مینی بوس از اینی که هست کثیف تر نیمشه اما شما همه زندگیتون بو میگیره و چرب میشه.
پیش زمینه: هرگونه برنامه ریزی سفر رو خراب میکنه. با شعار هرچه پیش آید خوش آید جلو برین. اما نه تو تعطیلات. بلیط رفت و برگشت از لباس تنتون هم واجب تره.
پیش مقدمه: از بردن آدمهای ناز و تیتیش مامانی و لطیف و بهداشتی و ریسک ناپذیر ( مثل من) جدا خودداری کنید.
زمینه: سفر چیز خوبیه. اما وقتی وقت تنگه و جا کمه و تعداد زیاد ( ۱۱ نفر در این تجربه شخصی)، سفر یه روزه هم عالمی داره. مخصوصا اگه یهو یه چوبی بخوره تو کله تون و قطار هم به این داستان اضافه بشه.
مقدمه:سفر یه روزه با قطار به زنجان. مقصد: غار کتله خور در ۱۵۳ کیلومتری جنوب.
مواد لازم:
اول: یه تعداد آدم ماجراجو و باحال و اهل بگو و بخند. ( هر چی بیشتر بهتر).
دوم: یه آدم برنامه ریز که بتونید همه کارها رو بریزید گردنش. آدمی که نه و نمیشه و نشد تو فرهنگ لغاتش هنوز تعریف نشده.
سوم: خوردنی. اعم از بهداشتی و غیر بهداشتی. هر چی غیر بهداشتی تر. بهتر. مخصوصا اگه از دستفروش کنار ترمینال اتوبوس زنجان خریده باشید. جای کلئو پاترا خالی که میگفت قنداش چند وقته تو این بشقابه!!!
چهارم: هر چیزی که فکر میکنید برای این سفر لازمه.
طرز تهیه:
پرواز اول با قطار سریع السیر به مقصد زنجان ساعت ۶ صبحه. ساعت ۵ باید بزنید بیرون و البته از اونجائی که همیشه یه سری هستند که ممکنه دیر کنند ، بلیط اونها رو بدین اطلاعات و خودتون کل سکو رو بدوید. بقیه هم میرسند. ۳ دقیقه تاخیر همیشه نجات دهنده است.
زمان تخمین زده شده: ۳ ساعت. زمان قطعی ۳:۴۵
اول صبح که هنوز موتور همه گرم نشده ، قطار سریع السیر ترجیح داره. کوپه رو بذارید برای برگشتن. یادتون نره اگه خیلی اهل صبحانه اید حتما خونه بخورید. رو صبحانه قطار هیچ حسابی باز نکنید. چون بیشتر از یه نصفه لیوان چائی بهتون نمیدن. آوردن فلاسک و قبل منقل هم جز دردسر چیزی نداره پس بیخیال.
منچ و انواع بازی های سرگرم کننده برای جلوگیری از مردم آزاری هم بد نیست. اینو دیگه قطار براتون تامین میکنه. البته اگه بچه تو جمع داشته باشید. اونهائی هم که خوابشون نصفه مونده وقت خوبیه برای جبران کم خوابی های چند هفته گذشته شون.
توجه: یکی از این آقایون شوهر خاله منه. لطفا متلک هاتون رو بذارید برای جاهای دیگه.
در ضمن یادتون باشه دوربین دم دستتون باشه. همیشه چیزی برای عکس گرفتن هست. نه مثل من که دوربین ته کوله بالای سرم بود که فقط برای پیدا کردن و بیرون کشیدنش تمام راه هم وقت کم میاوردم.
یه نگاه به محتویات کیف. دوربین. عینک. موبایل. نه بابا. اگه نتونه بگیره چی؟
ساناز نبوغ به خرج میده: کیف رو میذارم تو کیسه. یه سر نخ کاموا رو هم میبندم بهش. با قیافه نیوتن موقعی که سیبه خورد تو کله اش میرم پای پنجره. اندازه پنج سانت میره پائین. یهو سرعتش زیاد میشه. کاموا دست ساناز رو از ۳ جا میسوزونه و میبره. بعد هم پاره میشه و تالاپ........
همه چیز سالمه!!!
پست عجیبی بود و از اون عجیب تر اون حرف اون دوست یا اشنائی که یه جائی یه چیزی نوشته بود. اینجوری برای پروشات نظر گذاشتم:
"اون پروفسوره تو یوگی بود کجا بود خدایا. یادته چطوری میخندید؟ ها ها ها ها ها!!! همون جوری بخون تا بفهمی چی میگم.
چی گفتم؟؟؟؟؟ خودم هم نفهمیدم. ببین بچه جون. بنده و شمای خرده بورژوا که همه عشقمون نوشتنه رو چه به این حرفهای عجق وجق. بذار بقیه هر چی دوست دارن بگن. منم و توئی که تو مدرسه ماکارونی رو میسوزوندیم که خدایا باهاش چه کار کنیم؟ فقط سوزوندنش یادمه. یادمه داشتم یه داستان مینوشتم. ته دفتر ریاضی امیر حسین. هنوز هم هست. برم بقیه اش رو پست بذارم. جالب شد"
دیدم نظرم داره زیادی طولانی میشه. این شد که اومدم این وری.
یه نقشه میذاشتیم جلومون. یه جای پرت با یه اسم عجیب غریب. هنوز یادمه. روستوف نادونو. یه جایی تو شوروی اون موقع. اصرار من به اینکه این داستان ، این رمان، حالا اسمش قراره هر چی باشه باید ۱۳ تا فصل داشته باشه. حالا نوبت شخصیت ها بود. هر اسم از یه گوشه. لارا اسکات از دکتر ژیواگو. ممکن همه اینها مسخره به نظر بیاد. اسم نداشته باشه این کارها اما...
...برای من و توئی که چند کیلو نامه داریم از همدیگه با اینکه هر روز همدیگه رو میدیدیم. یا بعد تر ها هفته ای یک روز. برای من و توئی که خدا میدونه چند تا داستان رو فقط با نامه برای هم تکمیل کردیم فقط برای اینکه عشق نوشتنمون رو یه جوری.....این کارها با این کلمات تعریف نمیشه.
ممکنه من مثل تو نتونم کلمات قلنبه سلنبه استفاده کنم. نتونم جملات ادبی سنگین بنویسم. اما هیچکی ندونه ، من و تو میدونیم نوشتن برای من و تو چه اسم و چه معنائی داره!!! مگه نه.
بماند که عید ما بسیار بسیار شلوغ بود ، به قاعده لشکر تاتار ...اما جای همگان خالی بسیار خوش گذشت.
طبق گزارشات واصله از خبرگذاری دور میز حنا خانوم هم این مدته الی ماشاء الله بسیار مشغول تشریف داره با گرد و قلنبه و البته اعوان و انصار و الان هم به احتمال قریب به یقین داره ساختمون سینما آزادی رو متر میکنه.
مریم گلی خانوممون هم که تمام مدت عید رو سفر تشریف داشتند و انشاء الله که سفر بهشون خوش گذشته.
پروشات و فابی هم همچنان میتازند. البته اینکه ترک اسب یا گاری یا درشکه و شایدم ماشین کورسی بنده بیخبرم. البته در حال حاضر پروشات بانو گویا دور زمین میچرخه شایدم زمین دورش میچرخه. در کل میدونیم که موقعیت چندان stable ی نداره. برای این عضو شجاع آرزوی ثبات روحی بیشتری داریم.
فابی هم که.... اگه خبری شد لطفا با ما تماس گرفته و مژدگانی دریافت کنید.
اینم از این. والسلام ختم کلام
عید همگی مبارک. دمب همگی سه چهارک. البته وزن دقیقش رو دیگه خودتون تعیین کنید که دقیقا سه چهارکه یا مثلا سه چهارک و نیم و غیره و ذالک.
ما بالاخره موفق شدیم تعطیلاتمان را سالم و سلامت تموم کرده و برگردیم سر کار. بماند روز اول که دیروز باشه رو تا ساعت ۲ به وقت کامپیوترمان که بعد فهمیدیم هنوز عوض نشده داشتیم تلاش میکردیم پسورد های ریز و درشت رو از حافظه خانه تکانی نشده مان بکشیم بیرون و نمیشد که نمیشد. نشان به آن نشان که پسورد تلفن یادمان نمیامد و تا ساعت ۳ جدید هی این تلفن چشمک میزد که پیغام داری و هم رو اعصاب و روان ما راه میرفت و آخر در یک الهام ناگهانی پسورده در ذهنمان جرقه زد از همون جرقه ها که احتمالا مغز ادیسون میزده و بعد هم دودش میرفته هوا. یکی نبود بگه خوب مگه مرض داری که این پسورد ها رو نمینویسی یه جا... که جوابش هم معلومه. بعععععععععععععععععع!!!