تبليغاتX
sunnaz
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
دل سوزی
البته این پست ربطی به پست قبلی نداره.... اثرات این پست قبلیه بعدا صداش در میاد....دقیقا مثل رعد و برق که اول برقش میاد و بعد صداش. هر چی برقش طولانی تر و پر رنگ تر ، صداش بیشتر..... امیدوارم که ربطی به بی برقی ۴-۳ ساعته دیروز نداشته باشه. بماند


تا حالا شده اونقدر دلت برای خودت بسوزه که اشک تو چشمات جمع شه؟

تا حالا شده سرت رو بندازی پائین تا پیرمرد گدای کنار خیابون رو نبینی ، چون میدونی دیدنش مساویه با خراب شدن یه روز کامل؟

تا حالا شده با شنیدن آمار تلفات یه زلزله یا سیل یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای اونور این کره خاکی گریه ات بگیره؟

 تا حالا شده با فریاد "گل" گزارشگر تلوزیون و دیدن شادی اونی که گل زده ، مهم نیست کجائیه، مهم نیست تیمش رو دوست داری یا نه ، دلت یه جوری بشه؟

تا حالا شده دیدن یه صحنه از یه فیلم اونقدر هیجان زده ات بکنه که احساس کنی الانه که قلبت  می ایسته؟

تا حالا شده بعد از خوندن یه کتاب برای هزار و چندمین بار ، بازم سر همون صفحه قدیمی اشکت دربیاد؟

اگه شده و اگه جوابی برای همه اینها داری....... اما اگه نه.... پس یه جای کار ایراد داره؟ کار کی؟ من یا تو؟

 

+ نوشته شده در 14:7 توسط ساناز
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
classified as top secret
مثلا پیامد های یه روز کاری که از ساعت ۹ صبح شروع بشه و تا ۹ شب طول بکشه بهتر از این نخواهد بود.... اگه انتظاری غیر از این هم داشتم غیر عادی میبود... خلاصه که الان با دستهائی لرزان و قلبی تپنده دارم اینها رو مینویسم تند تند. ( حتی به چشم هائی گریان فکر هم نکنید. از این خبر ها نیست. ) خلاصه که خیلی خیلی هیجان انگیزه.... شبیه این فیلم های سیاه و سفید جنگ جهانی دوم که پارتیزان ها مدارک رو قایم میکردندو هر لحظه منتظری که یکی با مشت به در بکوبه..... خدائی دستم بدجوری می.....لر......زه....!!! به قول مادر خانومی که میگه خوش بحالت. حالا وقت داری که با خیال راحت برای امتحان زبانت آماده شی. خیال راحت؟؟؟ هه!!!


همه اینها یه طرف... اینترنت ADSL یه طرف دیگه... حالا چه کنیم؟

 

+ نوشته شده در 13:55 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
دیگه چه خبر؟
چین..... استان شین هوا.......زلزله.....۸/۷ ریشتر............... تلفات؟؟؟؟؟

برمه.....طوفان نارکیس...................تلفات..............................؟؟؟

هند..........بمب گذاری در جی پور..................تلفات................؟؟؟

ایران................. خشکسالی..... برنج کیلوئی....................... همه عالم دارن یه جوری بالاخره با یه چیزی دست و پنجه نرم میکنند اما ملت شهید پرور ایران به برکت........ هیچ غمی ندارن و وقتی از شهردار میپرسن شما با ترافیک چه میکنید در کمال خونسردی میگه سعی میکنم زمانم رو مدیریت کنم. یه کم زودتر راه می افتم و تنظیم میکنم که همه جلساتی که در طول روز دارم یه جا باشه....

 جناب شهردار بانک نمیره تو صف پرداخت فیش آب و برق واسته....

شهردار خرید نمیره........

از همه مهمتر، شهردار جائی نباید کارت بزنه تا تاخیر از حقوقش کم کنه.....

راستی دیگه چه خبر؟

 

+ نوشته شده در 9:37 توسط ساناز
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
کجا داریم میریم؟
چند روز پیش سوار یه تاکسی شدم که راننده اش یه دست نداشت. نه اینکه نداشته باشه ها... داشت اما ازش استفاده نمیتونست بکنه به هر دلیل... ماشینش یه پراید بود با دنده اتوماتیک....

چند روز بعد هم یه راننده تاکسی دیدم که بساط کپسول و ماسک اکسیژنش رو صندلی عقب گذاشته بود و موقعی که داد میزد ولیعصر سینه اش آنچنان خس خسی میکرد که بیا و ببین....


کجا داریم میریم... یعنی وضع اونقدر خرابه که حتی این آدمها هم مجبورنند برای اینکه یه لقمه نون سر سفره زن و بچه شون ببرند با این وضع مسافر کشی کنند؟ یعنی اون بنیاد جانبازان چی نشده نتونسته یه شغل پشت میز نشینی که نیازی به خوردن این همه دود و دم و هی کلاچ و ترمز گرفتن نداشته باشه ، برای اینا جور کنه؟ شایدم جور کرده اما با این خرج و مخارج ، دخل و خرج اینها هم با هم جور در نمیاد.... احساس بدی دارم از این همه......

 

+ نوشته شده در 9:47 توسط ساناز
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
انزجار
متنفرم از آدمهائی که اونقدر ریخت معصومانه به خودشون میگیرن که فکر میکنی اگه ازشون بپرسی دیروز ناهار چی خوردی به حریم امن و مقدسشون دست درازی کردی و اگه ازشون بپرسی دیروز چی کار کردی آنچنان ظاهر معصومانه و توهین شده ای به خودشون میگیرند که جد و آبادتت رو یاد میکنی بابت سوال نامربوطی که کردی و با چنان ظاهر بی گناهی تخلیه اطلاعاتیت میکنن که فکر میکنی هیچ کاری تو دنیا براشون پر اهمیت تر از این نیست که خودشون رو تمام و کمال در جریان آخرین کرده و نکرده هات بگذارند و بعد..........

 

+ نوشته شده در 15:45 توسط ساناز
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
بیدار باش
همینه دیگه... یه بار هم که تصمیم میگیریم سحر خیز نباشیم و حالا کامروا بودنمون هم تو سر کلیه دشمنان و استکبار شرق و غرب و غیره و ذالک بخوره.... بقیه نمیذارن. جمعه صبح پروشات بانو به هوای اینکه ممکن نیست من بیدار باشم و ساناز بیدار نباشه زنگ زده و من بیچاره رو از خواب ناز اونم تازه به عنف بیرون کشیده که چه نشسته ای که غفلت موجب پشیمانی است. پاشو بریم نمایشگاه.... منم به هوای اینکه ممکن نیست من بیدار باشم و حنا بیدار نباشه زنگ زدم اونو بیدار کردم که چه نشسته ای پاشو بریم نمایشگاه.... البته اینا فقط نمونه های مستقیم بیدار باش های صبحگاهی روز جمعه بود. تعداد اس ام اس هائی که ارسال شد برای بیدار کردن خلق الله دیگه حساب نمیشه... از حاج آقا گنجیشکه که گویا بیدار نشده بود و به قول خودشون بیدار میشد هم نمی اومد تا سفارت کویت و ............!!!

 

+ نوشته شده در 9:55 توسط ساناز
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
کارخونه پاستوریزه
اینکه خودت پاستوریزه باشی یه طرف و اینکه همه دوستات هم پاستوریزه باشند یه طرف دیگه... پاستوریزه بودن خودت رو میتونی یه فکری به حالش بکنی اما بقیه..... اینجوری میشه که وقتی تصمیم میگیری دیگه پاستوریزه نباشی چون ۲۷ سال از زندگیت رو پاستوریزه طی کردی و هیچ اتفاق هیجان انگیزی نیافتاده و پیشنهادات کاملا غیر بهداشتی میدی، پیشنهادت به اتفاق اکثریت آراء میزگرد رد میشه و محکوم میشی به ادامه زندگی به صورت کاملا بهداشتی... چون به هر حال اونقدر پاستوریزه هستی که نری سراغ رفقای ناباب و البته زغال خوب رو ارجح میدونی!!!

 

+ نوشته شده در 10:6 توسط ساناز
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
مشاور
البته اینکه ببینی طرف مشورت یه عالمه از دوستات هستی و اونها تو رو محرم رازشون میدونند خیلی خوبه و یه عالمه خوش به حالت میشه... اما ایراد اونجائیه که ازت در مورد چیزی مشورت میخوان که خودت اندازه یه اپسیلون هم براش اهمیت قائل نیستی و اعتقادی هم بهش نداری. اما طرفت نه تنها براش قضیه خیلی مهمه که میخواد تو بهش راه حل هم نشون بدی... نه میتونی بزنی تو ذوق طرف که آخه تو چرا اینقدر سطحت پائینه.... نه میتونی بهش بگی داری اشتباه میکنی و نه میتونی بر خلاف اعتقاد خودت حرف بزنی.... اینجوری میشه که باید بگردی دنبال خر و بار باقالی!!!

 

+ نوشته شده در 10:1 توسط ساناز
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
مکافات
این دفتر ما هم داستانی شده ها.... سری قبل یکی از نگهبان های شب که یه پسر جوونه وقتی کسی دفتر نبوده رفته سراغ یکی از کامپیوتر هائی که پسورد نداشته و آی search کرده ، آی search کرده که بیا و ببین. افتضاحی بود و ویروس بود که تو شبکه رژه میرفت... این سری اومدیم میبینیم حالش خوب نیست. کاشف به عمل اومده که آقا بعد از ساعت تعطیلی دفتر رفته خرید کنه ، گیر چند تا لات و لوت افتاده و اونها هم یه کم مشتمالش دادند و این بیچاره هم حسابی ترسیده... بالاخره پسر جوونه دیگه.... تب کرده بود و حالش بد شده بود از ترس اون اراذل......

 

+ نوشته شده در 9:57 توسط ساناز
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
سفر نامه... به دل نگیر
فابی میگه تعجب میکنم چیزی از سفر کذاییمون ننوشتی.... راستش خودم هم تعجب میکنم... اما... برای اولین بار دوست ندارم یه سفر رو با اون همه آب و تاب... با اون همه ریزه کاری و جزئیات..... یاد یه سفر دیگه میافتم.... یه سفر نه چندان دور شاید.... اون سفر اما جزئیات و ریزه کاری هاش......

 

+ نوشته شده در 14:48 توسط ساناز
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
clown
خوشحالی از اینکه میتونی بخندونی.... خوشحالی از اینکه دوستات روت حساب میکنند وقتی ناراحت و افسرده اند. وقتی غمگینند یا وقتی....

خوشحالی از اینکه میتونی خوشحالشون کنی...خوشحالی از اینکه میبینی بعد از دلخوری و ناراحتی و افسردگی ، با تو شادند........

خوشحالی..... از اینکه نمیدونن که وقتی ناراحت و افسرده و غمگینی... روی کسی حساب نمیکنی و کسی نیست که شادت کنه!!!

 

+ نوشته شده در 14:40 توسط ساناز
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
طعم گیلاس
اولین گیلاس امسال رو خوردم. مستقیم از درخت کنده شده و... خوب راستش سعی کردم به اینکه کی کنده و چه طوری شسته و اصلا شسته یا نه فکر نکنم.... فعلا زنده ام اما....

 

+ نوشته شده در 14:34 توسط ساناز
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
some few notes

the heart dies

a slow death

shattering each hope

like leaves...n

until one day, there are non

no hopes

nothing remains

...

she paints her face to hide her face

her eyes are deep water

it is not for her to want

it is not for her to feel

she is the artiste of the floating world

she dances

she sings

she entertains you...n

whatever you want

the rest is shadows

the rest is secrets


you can not say to the sun "more sun" .n

or to the rain "less rain".n


we are the wives of nightfall

 

+ نوشته شده در 11:26 توسط ساناز
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
اندر فواید...
جالبه.... بسیار جالبه.... این صفحه رو چک کنید. مخصوصا آموزش آن لاینش رو. هم برای دنیاتون خوبه هم برای آخرتتون...

 

+ نوشته شده در 9:49 توسط ساناز
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
وبلاگ گردی
اینم خاصیت وبلاگ گردی که از نا کجا آباد به آبادی برسی یا....

با اجازه از صاحبخونه..... اما پست باحالی بود....


من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون را گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یک چیز من رو یک کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد.

یک روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برای انتخاب مدعوین عروسی به خانه آنها بروم.

سوار ماشینم شدم و وقتی به آنجا رسیدم ، او تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگر همین الان ۵۰۰ دلار به من بدهی ، بعدش حاضرم با تو ................!

من شوکه شده بودم و نمی توانستم حرف بزنم... او گفت: من میرم توی اتاق خواب ،اگر تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم . بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف درب ساختمان برگشتم و از خانه خارج شدم...

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!

پدر نامزدم من را در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون آمدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی توانستیم برای دخترمان پیدا کنیم... به خانواده ما خوش آمدی!

 

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!


+ نوشته شده در 10:17 توسط ساناز
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
از عشق تو.............

And did you go to your bed with a sweet lullaby,
And the sound of the guns in the night,
And did you dance in the fields, did you run for your life,
From the hell that came down from the sky?
On a Lebanese night, on a Lebanese night;



And now I'm standing at the chocolate shelf,
Under the sign that says, "Help Yourself"
If you really gotta have it,
then we really gotta sell it to ya
This is for people who say....n



When the valley's quiet with the snow,
And the train has one more mile to go,
To the station where my love will be,
She waits for me, she waits for me;


Don't look back, women in the red and black,
Don't look back, they're going to take your heart away,
I'm telling you don't look back, women in the red and black,
Don't look back, they're going to steal your heart away,
I should have known better;



The last time I cried, I could not believe it,
When I held on a face,
Staring at a soldier with his gun in the rain,
It was the face of a child, my child here asleep,
And the soldier who smiled, the man was me,

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh why, have you forsaken me?i


فقط تصور کن یه درصد ، نه نیم درصد ، نه یه اپسیلون درصد احتمال داشته باشه.... من از حالا دارم ذوق میکنم.... اشک میریزم...هیجان زده میشم.... یعنی ممکنه... ناجوانمردیه اگه فقط شایعه باشه... اگه نشه.... وایییی اما اگه بشه.... چند بار؟ یه بار...دوبار.... هزار بار.....

 

+ نوشته شده در 12:5 توسط ساناز
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
خطرررررررر

خطر!!!


آژیر خطر ما امروز ساعت ۸ خورد انگار.... ساعت ۹ عملا تا دفتر خزیدم....ساعت ۹:۳۰ هم آژیر سفید کشیده شد.... ابعاد ماجرا اونقدر وسیع بود که..... نصف شهر فهمیدند.... اون نصفه ای هم که نفهمیدند حتما بعدا میفهمند....

فقط یه نفر بود که در حالی که من بال بال میزدم و بالا پائین میپریدم و سکسکه میکردم با کمال خونسردی میگه: نترس. بادمجون بم آفت نداره.....

 

+ نوشته شده در 11:40 توسط ساناز
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
دوست عزیز
این ددی ما یه دوست آقای دکتری داره خیلی باحاله.... هر دفعه قراره زنگ بزنم بهش کلی مجبورم خودم رو آماده هر حرفی بکنم.

سری قبل زنگ زدم میگم: سلام اقای دکتر... میگه بالاخره این پدر سوخته پیدا شد؟؟؟؟ حالا کجا بوده؟

آخه من در جواب این سوال چی باید بگم؟

امروز هم زنگ زدم میگم سلام. آقای ددی میخواد با شما صحبت کنه...

میگه با چه زبونی؟

میخواستم بگم زرگری... اگه دوست نداری بندری... اگه خوشت نمیاد....ترکی.... فارسی هم که آخه بلد نیست حرف بزنه...

 

+ نوشته شده در 11:35 توسط ساناز
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
ما که رفتیم
خوب اینم از امروز. شمارش معکوس تموم شد و .........................

...

"از حالا جای همگی خالی"

 

+ نوشته شده در 15:57 توسط ساناز
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
کرم
سوال: آقا کرم داری؟

جواب: بعله. ۵ تا هزار تومن!!!


نخندین. این مکالمه با یه ذره کم و زیاد دیروز بین من و اقای فروشنده رخ داد. بنده کانه یک انسان..... ۵ عدد کرم ابریشم برای دو طفلان خاله جان خریدم. فقط قیافه من رو تجسم کنید وقتی ۵ تا کرم رو ریخته تو کیسه و میده دست من و من بیچاره باید اینها رو از میدون تجریش تا خونه سالم میرسوندم.

 

+ نوشته شده در 12:14 توسط ساناز
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
count down
چقدر مونده؟ پس کی میرسیم؟ ۱ روز مونده هنوز!!!

 

+ نوشته شده در 13:51 توسط ساناز
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
آزادی کشک
شاخ شما رو نمیدونم... اما مال من.... به حنا میگم آخه اینا مجوز تفتیش نداشتن. یعنی یکی نبوده بگه آقا ، خانم مجوزت کو؟ میگه: قربونت برم. سر من و تو هم اگه یه داد بزنن همه این حرفهامون یادمون میره. فقط برای اینکه زودتر از معرکه در بریم ....

به گزارش سایت هفت تیر به نقل ازسایت میدان زنان عصر روز یکشنبه، ۲۵ فروردین، ماموران یکی از گشت های ارشاد منطقه میدان هفتم تیر تهران، در کنار کنترل پوشش زنان و دختران رهگذر، ماموریت دیگری هم داشتند، آن هم بازرسی و تفتیش ساک های خرید زنان بود. حدود ساعت ۶ بعد از ظهر روز یکشنبه هر زنی که برای خرید به یکی از فروشگاه های پوشاک منطقه مراجعه و از آن لباسی خریداری می کرد، بلافاصله پس از خروج از مغازه باید آن را به ماموران پلیسی که مقابل در فروشگاه ایستاده بودند تحویل و در مورد خرید هر یک از لباس هایی که از نگاه ماموران پلیس «خارج از عرف» بود توضیح می داد.

به گفته یکی از شاهدان، ماموران پلیس با خارج کردن خریدهای شخصی زنان از کیسه ها و نمایش آن مقابل چشم های دیگر رهگذران با بررسی رنگ، مدل و طرح لباس ها زنان را «ارشاد» می کردند. فاجعه آنجا است که به دلیل کمبود ماموران پلیس زن برای بررسی همه خریدهای زنان در آن منطقه، ماموران پلیس مرد به کمک همکاران خود شتافتند و با قرار دادن زنان در صفی منظم آنها را دقایقی طولانی معطل می کردند تا ساک های خریدشان توسط ماموران زن مورد بررسی قرار گیرد. در غیر اینصورت اجازه تردد به آنها داده نمی شد!

شهروندان متعجب از این رفتار پلیس، بارها از ماموران پرسیدند:«اگر از نگاه شما ارائه اینگونه لباس ها خلاف است چرا با فروشندگان آنها برخورد نمی کنید؟» اما آنها هربار در کمال آرامش پاسخ دادند: «برخورد با فروشندگان وظیفه این یگان نیست»!

به هرحال برخود ماموران یکی از گشت ارشاد منطقه هفت تیر تهران، آنقدر عجیب و غیرقابل تصور بود که محمود سالارکیا، معاون انتظامی دادستان تهران را هم متعجب کند:« مگر می شود که نسبت به لباس خصوصی افراد نظر داد و آن را در مقابل چشمان نامحرمان نمایش داد، اگر اینگونه است، پس همه شهروندان مجرم هستند! موضوع پوشش و خريد آنچه را كه زنان مسلمان ايراني به آن احتياج دارد،‌مساله اي خصوصي است و هيچ فرد و گروهي حق اظهار نظر در آن را ندارد چه برسد به آنكه ماموران نيروي انتظامي آنچه كه مردم خريده اند را تفتيش و بازرسي كنند».

او سپس این جمله خود را کاملتر کرد و گفت:« تا زمانيكه پوشش شهروندان (زنان) در جامعه در معرض ديد عمومي و نامحرم قرار نگيرد،‌استفاده از انواع لباس ها در مدل ها و رنگ های مختلف ممنوعيت ندارد و رفتار ماموران براي پرس و جو از شهروندان كاملا خلاف قانون و تجاوز به حريم خصوصي افراد است».
سالاركيا با اشاره به صراحت قانون در مورد حريم خصوصي گفت:« تفتيش وسايل شهروندان تنها در مناطق امنيتي همچون فرودگاه ها و يا مراجع قضايي و انتظامي مجاز است، البته آن هم فقط جست و جو در موارد مشكوك و تفتيش ابزار خطرناك».

خبر به نقل از روزنامه اعتماد ملی و البته برین اینجا و نظرات بقیه رو در مورد این مطلب بخونید. مال بعضی ها خیلی باحاله.

 

+ نوشته شده در 13:46 توسط ساناز
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
میروم جایز نیست....
۳ روز مانده به آغاز سفر های استانی هیئت نظارت بر انتخابات حوزه شمال کشور....

من رای نمیدهم..... تو اما رای بده.... ما رای نمیدهیم ..... اما شما رای بدهید..... آنها و ایشان هم به خودشون مربوطه....

 

پینوشت: هزار و شونصد سال پیش سر انتخابات خاتمی ، ما به همراه خانواده شمال بودیم و میخواستیم که حتما برسیم تهران که قبل از تموم شدن زمان رای گیری رای بدیم... همین جور که کیلومتر ها رو میشمردیم بلبرینگ های چرخ ماشین پوکید... البته ما رسیدیم اما چه رسیدنی.

میترسم این سری هم با این شمارش روزهائی که ما داریم آخرش به روغن سوزی بیافتیم.

 

+ نوشته شده در 13:16 توسط ساناز
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
نوش جان....!!!
رئیسم اومده جلوم ایستاده و حرف میزنه.... وسط حرفهاش عطسه اش گرفت و گفت ببخشید

دهنم باز شد بگم "نوش جان"........ فقط تونستم تبدیلش کنم به یه خواهش میکنم جویده و البته نیشی که همون لحظه از بنا گوش که چه عرض کنم.... برای محاسبه طول و عرض جغرافیائیش به مدار و نمودار و بردار احتیاج بود.

کی میشه آخه من این حرفها رو یاد بگیرم..... البته خوب هنوز وقت زیاده اما......

 

+ نوشته شده در 13:4 توسط ساناز
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
باختن گریه نداره
از طریق این چت روم های اینترنت آشنا شده بودند. دقیقا یادم نیست کجا. دلیل آشنائیشون ورزش بود و فیلم دانلود کردن. تا وقتی همدیگه رو ندیده بودند، موضوع حرفها لطیف بود و تلاش برای جذب بیشتر. .... هر روز از هر دری حرف میزدند. حرفهای پسر تمام مدت در این مورد بود که یادت میدم و برات میارم و دختر هم خوشحالی میکرد... هر وقت از بازی حرف میزدند برای هم کرکری میخوندند که میبازی و اگه باختی... و اگه بردی.... و ...

تصمیم گرفتند همدیگه رو ببینند...

همون روز اول رفتند برای بازی...

پسر باخت......

--------- نقطه آخر خط

 

+ نوشته شده در 13:0 توسط ساناز
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
اینم از این....
گاهی وقتها فقط یه ایمیل کافیه برای اینکه همه چی رو به هم بریزه و همچین کاسه چه کنم بده دستت که بیا و ببین.... کاسه چه کنم ما هم رسید. دقیقا با ایمیل هم رسید... حالا منم و یه عالمه کار نکرده و طبق معمول دقیقه نودی......

 

+ نوشته شده در 12:43 توسط ساناز
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
نبریده متر نکن!!!
پروشات میگه: حالا اینقدر ذوقت رو خرج نکن. یه چیزی میشه حالت رو میگیره ها....

و من مثل همیشه: بیخیال. تو موج منفی نفرستی هیچی نمیشه.

ولی موج منفی رو پروشات نفرستاده بود. هر چند فقط یه لحظه اومد و رفت و انشاء الله هم که به خیر خواهد گذشت و اتفاقی نخواهد وافتاده و غیره و ذالک اما انگار فقط اومد که به من بگه: نبریده متر نکن دختر!!!

 

+ نوشته شده در 12:41 توسط ساناز