تبليغاتX
sunnaz
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
وبلاگ گردی
اینم خاصیت وبلاگ گردی که از نا کجا آباد به آبادی برسی یا....

با اجازه از صاحبخونه..... اما پست باحالی بود....


من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون را گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یک چیز من رو یک کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود.

اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد.

یک روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برای انتخاب مدعوین عروسی به خانه آنها بروم.

سوار ماشینم شدم و وقتی به آنجا رسیدم ، او تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگر همین الان ۵۰۰ دلار به من بدهی ، بعدش حاضرم با تو ................!

من شوکه شده بودم و نمی توانستم حرف بزنم... او گفت: من میرم توی اتاق خواب ،اگر تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم . بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف درب ساختمان برگشتم و از خانه خارج شدم...

یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!

پدر نامزدم من را در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون آمدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی توانستیم برای دخترمان پیدا کنیم... به خانواده ما خوش آمدی!

 

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!


+ نوشته شده در 10:17 توسط ساناز