
چند روز بعد هم یه راننده تاکسی دیدم که بساط کپسول و ماسک اکسیژنش رو صندلی عقب گذاشته بود و موقعی که داد میزد ولیعصر سینه اش آنچنان خس خسی میکرد که بیا و ببین....
کجا داریم میریم... یعنی وضع اونقدر خرابه که حتی این آدمها هم مجبورنند برای اینکه یه لقمه نون سر سفره زن و بچه شون ببرند با این وضع مسافر کشی کنند؟ یعنی اون بنیاد جانبازان چی نشده نتونسته یه شغل پشت میز نشینی که نیازی به خوردن این همه دود و دم و هی کلاچ و ترمز گرفتن نداشته باشه ، برای اینا جور کنه؟ شایدم جور کرده اما با این خرج و مخارج ، دخل و خرج اینها هم با هم جور در نمیاد.... احساس بدی دارم از این همه......